فوتی های کروناو قصه دردناک و المناک خانواده يک زندانی
نمی خواهم نوشته کنم زیرابجای ترحم، لبه شمشیر یک عده دوستان ،،، تیز ترمیشود، اما برادران با احساس را در واقعیت میگذارم.
روز گذشته یک روز پُر درد بود، از یک روز قبلش چنین اتفاقات بود:
صبح اش صارم زنگ زد که برادری ملکیار صاحب یک دوست ومجاهد انجینر صدیق فوت نمود اگرممکن باشد به جنازه اش بروید گفتم در زندان بگرام هستم.
شام پسر ماما جبار زنگ زد که پدرم فوت نمود شما بیاید! یک چاره کنیم، گفتم از زندان بگرام امدم مریض هستم.
ساعت ده قبل از ظهر روفی صاحب از شهادت سناتور احمدزی برایم احوال داد، نوشت چهار عصر جنازه است.
دوست نزدیک ما سناتور احمدزی ریش سفید توسط طالبان بیرحمانه به چاقو و مرمی به شهادت رسید.
بعد از امدن بگرام مریض شدم، نتوانستم به جنازه بروم.
شام اش صارم صاحب احوال داد که سیف الرحمن صدیقی لحظات قبل وفات نمود، یک عده دوستان زنگ زدند تا به پسر اش حامد جان همکارم تسلیت بدهم، دیروز ساعت 9 صبح در بستر افتیده به حامد جان زنگ زدم خیلی زیاد گریان نمود از فراق پدرش مرحوم صدیقی صاحب، برایش گفتم همین حالا مریض هستم توان حرکت ندارم.
بعداً صارم صاحب برایم زنگ زد که از دوا الکوزی دارید بیاورید که وضع ملا امام و چند گارد خراب است، دوا را با خود به دفتر رفتم، وضع صحی مستخدم خودم هم خراب و وضع موتروانم هم خراب شده هر دو را رخصت نمودم، دوا الکوزی برای ده نفر بود خلاص شد، دیگران از دفترم ناامید رفتند، دوا الکوزی هم جنجالی است.
پسر مرحوم مولوی تره خیل برایم زنگ زد به دفتر امد گفت کار مهم دار، ضمنا گفت پدرم به کرونا فوت نکرده بلکه توسط یک ملک عربی واکسین زهری برایش تزریق شده تا درشش ماه ازبین برود، دلایل و گفت: خودم داکترهستم.
دیروز ساعت دو ظهر یک همکارم برایم گفت: مسافر صیب یک حرف بگویم خفه نمیشوید، اجازه دارم؟ قهر نمیشوید ؟ برایش گفتم بگو!!!،، گفت که فلان بندی (نه طالب است و نه حزب) اما یک مجاهد است شش سال زندان را سپری نموده 11 سال قیدش مانده است، زنگ زده و عذر میکرد و گریان میکرد و میگفت که به لحاظ خدا،،، مرا درلست ازادی بگیرید !!!، همکارم ترسید سکوت کرد بعد با چهره غم گفت که بندی گفت در خانه دیگر چیزی ندارم یک دخترم را به بگیرید (به هرکس به نکاح میگیرید)، خدا شاهد است با شنیدن این حرف به همکارم چیغ زدم، و چنان خفه شدم رفتم در گوشه اتاق کوچکم نشستم کمی اشک ریختم.
لحظه یی با این فکر رفتم همه چیز را رها کنم.
دیروز بعد از ظهر دفتر را بسته و مامورین را به سه روز رخصت نمودم.
بعد از ظهر دو همکار غیر رسمی ام در زندان پلچرخی بخاطر رهایی شش نفر زندانی فرستاده بودم.
از محبس پلچرخی یک سارنوال برایم زنگ زد که یک بندی در لست ازادی طالب و حزب است اما طالب رد کرد گفت این بندی عضو داعش است، حالا شوری امنیت اجازه نمیدهد.
یک دوست که نواسه اش از منزل هفتم افتیده بود در شفاخانه در حالت کوما قرار دارد برایم گفت یک گاو کلان ذبح و گوشت اش را به مساکین و یتیم توزیع نماید، که الحمدلله دیروز بعد از ظهر به هفتاد فامیل توزیع شد.
خبری بعدی دیروز نیز که یک دوستم حاجی بشیر به اثر کرونا فوت نموده ساعت 5:30 عصر به جنازه رفتم، ازینکه موتروانم مریض و نبود خودم موتروانی کردم.
مرحوم حاجی بشیر و دیگر ریش سفیدها قوم یک ماه قبل بخاطر نداشتن هدیره در کابل یک زمین 25 جریب خریداری و ما هم در این کار خیر باایشان همکارشدیم، شخص خیرخواه بود، خداوند مغفرت کند.
درجنازه مرحوم حاجی بشیر، شیرین اغا پسر شهید احمدی از فوت قاری کفایت الله داماد احمدی صاحب برایم خبر داد که دیروز بعد از تکلیف سخت کرونا داعی اجل را لبیک گفت، قاری کفایت الله یک انسان شریف مجاهد از اقارب و دوستان نزدیک ما بود، خیلی زیاد خفه شدیم.
دیروز در 24 ساعت تقریبا خبر فوت و شهادت مولوی صدیق صاحب، جبارماما، سناتوراحمدزی، صاحبزاده صاحب، سیف الرحمن صدیقی، زرمتی صاحب، حاجی بشیر و قاری کفایت الله را داشتیم.
دیروز بعد از جنازه نزدیک به شام از پلچرخی طرف خانه موتروانی میکردم از شاه شهید برامده دهن چمن حضوری پولیس و گارنیزوم موترم را ایستاد نمود، اسناد خواست گفتم من دریور نیستم، خلاصه بعد از یک ساعت جنجال دو گارد امنیتی مرا با تفنگ هایش پایین با خود گرفتند.
من هم از ناتوانی شام ناوقت تنها به خانه رفتم.
ازهمه درد اور اینست
اگر دولت هر تعهد شکنی به ارتباط معاهده صلح با حزب را انجام میدهد یک عده دوستان هئیت حزب را ملامت میکند، که چرا صلح کردید؟
حالا شکایات و توقعات دوستان بجا است، پای کسی به سنگ هم بخورد مشکل بکسی راجع است که صلح کرده است.
یک دوستم چهار سال قبل برایم گفت اگر پروسه صلح حزب و دولت کامیاب شد قهرمانان و داعیان امتیازات هزارها است
و اگر ناکام شد سرخودت و از ،،، بریدن است.
با احترام
