مسافر
د مسافر لیکنی
فوتی های کروناو قصه دردناک و المناک خانواده يک زندانی
نمی خواهم نوشته کنم زیرابجای ترحم، لبه شمشیر یک عده دوستان ،،، تیز ترمیشود، اما برادران با احساس را در واقعیت میگذارم.
روز گذشته یک روز پُر درد بود، از یک روز قبلش چنین اتفاقات بود:
صبح اش صارم زنگ زد که برادری ملکیار صاحب یک دوست ومجاهد انجینر صدیق فوت نمود اگرممکن باشد به جنازه اش بروید گفتم در زندان بگرام هستم.
شام پسر ماما جبار زنگ زد که پدرم فوت نمود شما بیاید! یک چاره کنیم، گفتم از زندان بگرام امدم مریض هستم.
ساعت ده قبل از ظهر روفی صاحب از شهادت سناتور احمدزی برایم احوال داد، نوشت چهار عصر جنازه است.
دوست نزدیک ما سناتور احمدزی ریش سفید توسط طالبان بیرحمانه به چاقو و مرمی ب...
نور ولوله
