بث النجوی
از بسکه در ما حول فرو رفته ام از خود برون رفته ام، همین است که دیگر چندان اثری از آن رؤیاهای پر معنی نیست، آنچه مانده است به تعبیر معبرین داستان سورهء یوسف"أضغاث احلام" است، [وما نحنُ بتأویلِ الاحلامِ بِعالِمِین].
مصداق ظاهریی این بیت ابو المعانی که:
ما زخود داری عبث خون طلبها ریختیم
در صدای بالِ بسمل عافیت پیغام داشت
با آنهم امروز ــ بدون چندان مناسبت ــ خواب دیدم که با مرحوم دکتر حسن الترابی در سودان هستم،گویا مهمان او شده ام، خانهء فراخی دارد شبیه خانه های گلیی دیار ما، در گوشهء از تخت بامِ خانه اش چند تراکتور کهنه پارک شده است،میکوشم از وی بیاموزم، افسرده چیزهایی میگوید، از بام خانه اش به ماحول میبینم میگویم این سودان چقدر شبیه کشور ما بوده است،کوه های سنگی، وخانه های گلی، وفقر آب وسبزه،با آنهم احساس رابطهء عمیق میکنم،محبت عمیق به دیار اصلی در سینه ام موج میزند وبیدار میشوم.
من دکتر حسن الترابی را ندیده ام و طبیعتی که دارم این بوده است که به هیچ مفکر معاصر به سرحد جذب وشیفتگی نرسیده ام،ولی هر یکی را در حجمش حرمت میگذارم، حسن ترابی علاّمه بود،ولی وقتی در کنار بعضی نامهای تهی، لقب علاّمه را میبینم میگویم شکرخدا که در هیچ جای حسن ترابی را علاّمه ننوشته اند،حتی در هیچ تألیف شیخ قرضاوی علاّمه نوشته نشده است.
همچنان سودان را ندیده ام ولی میدانم از منظر طبیعت شباهتی به مرحوم افغانستان ندارد ،سودان دو دریای نیل دارد که در یک نیل جمع میشوند و اکثرا سرزمین هموار است و ساحاتی از آن سرسبزیی فراوان دارد.
به هر حال،متعاقب خواب با خود در فکر فرو رفتم،و مسیر علمی دکتر ترابی را از نظر گذرانیدم، گفتم ببین در چنین عمری که من هستم آن مرد از سودان تا اکسفورد وسوربون مراحل تعلیم اکادیمیک را طی کرد، وبر زبانهای انگلیسی وفرانسی والمانی مسلط بود، در عمق سیاست کشورش فرو رفت وهیچ نظامی نبود که وی در ان دمی ائتلاف ودمی ستیز نداشت،گفت،نوشت،رزمید،زندان رفت،باز به اوج قدرت دست یافت،باز از اوج قدرت به زندان رفت،باز از زندان رها شد، نمیگویم که مرد اشتباهاتی نداشت بلکه اشتباهات سیاسیی قاتلی داشت،ولی در عرصهء فکر واندیشهء تجدید فقه اسلامی کمنظیر بود، او بلکه از معدود نوابغ جهان اسلام بود،فهم ثاقبی از تاریخ اسلام وتاریخ حکومت داریی مسلمانان و تحلیل وتجزیهء دقیقی از جوامع مسلمان وجامعهء غرب داشت ـــ البته آنکه دانا باشد میداند که ما جامعهء مسلمان نداریم بلکه جوامع مسلمان داریم و لی جوامع غربی نداریم بلکه جامعهء غربی داریم ــ. تحلیل وتجزیهء فقیهانهء وی از زن در اسلام عمق نبوغ آن مرد را مینمایاند،تا سرحدیکه در عدیدی ازاین تحلیل وتجزیه ها متحجرینی اورا منحرف وضال ومضل شمردند ولی آن «منحرف» هیچگاهی از لزومِ برقراری حکومت مسلمان که متمسح به اصول کلیی اسلام باشد منحرف نشد، از قضیهء فلسطین منحرف نشد، از تلاش برای تبسیطِ کسبِ تابعیت سودان برای مستضعفین منحرف نشد، آن حقوق دان بزرگ عمده ترین کتابهای فکر اسلامی را با تأصیل فقهیی ناب نوشت.
با خودگفتم واحسرتاه، من وامثال من که گویا منسوبین علمیی کشور خود هستیم چقدر در ضیاع بسر بردیم، الا ماشاء الله. چه گفتیم؟چه نوشتیم؟ چه کردیم؟ ذهن ما در همه مسائل فکر و آبادی مرکبِ لنگ بود ولی در طلب معیشت توسن تیز رفتاری بود که فقط در اطراف آخور غبار برانگیخت.
[2]
گردها بر روی کتابها چمبر زده اند،کتابی را گرد افشانی میکنم با جبین عبوس ولب چین خورده ورق میزنم کاغذی را میابم به لاتینی نوشته است...استنبول... جامع فاتح، شیخ محمود افندی،.. یادم میاید، به ماه نهم سال 1996 بر میگردم، روزهاییست که تازه فاکولته را در الازهر تمام کرده ام وتکتی برای برگشت دریافت کرده ام و از سرِ شوق مسیر سفر را از راه استنبول انتخاب کرده ام، فقط شوق دیدن استنبول،فقط برای اینکه استنبول قطعهء از اروپا است،بی اعتنا به تاریخ اروپا واستنابول.
اطاق مصطفی رفتم،جوان ترکیی که در یک لیلیه بودیم ومیشناختیم،تا باشد مدتی که در استنبول اگر بمانم جایی مجانیی برای این مجنون توصیه کند،همین کاغذ را نوشت و گفت استنبولِ حقیقی این مرد است که شیخ محمود افندی نقشبندی نام دارد...
اما طوری شد که سفر نکردم واگر میکردم هم ترکیه ویزا نمیداد.
زهر خندی بر لبانم نقش بست و گذشتهء دوری را از بام خاکستریی سر با چشمان گود رفتهء بدرقه کردم،با خود گفتم،بیست وشش سال از تاریخ این کاغذ میگذرد،واین شیخ در این مدت چها نبود که نکرد،نه کدام منتسب اهل قبله را تکفیر کرد،نه حقی را خورد،نه فتوای کشیدن خنجری بر حکومت های متعاقب ترکیه داد،آنچه طلبید همین بود که گفت مساحت تنگی در این فراخنا برای من نیز بگذارید تا خمش دعوت کنم.
وبه این ترتیب در سایهء امنیت و انعدام خون ناحق و در کنار کوچه های سرخ استنبول او کوچه های سبزی ساخت، شاگردان مؤدب،مریدان مخلص،عابدان بی ریاء،دستگیران فقراء، مریدانی که ترک کسب وپیشه نکردند در خانقاها مستغرق در اخراج باد نگشتند،بلکه تعلیم کردند، کسب وپیشه کردند،به تاجران صدوقی تبدیل شدند که خپ وخموش دست فقیران را میگرفتند و آنان را صاحب کار وباری میساختند.
شیخی که بدون خنجری و شلاقی شاگردانی تربیت کرد که مهمترین حزب در تاریخ ترکیه را رهبری میکنند.
گفتم بیست وشش سال گذشت وبر شهادتنامهء آن روز شهادتنامه ها افزوده شد ولی در کدامین دیار؟ بالآخره ما چه کردیم؟
[ربِّ إنِّی لِما أنزلتَ إلیَّ مِن خیرٍ فقیر]
ای پروردگارا هر آئینه من از آن خیری که فرو فرستادی بی نصیبم.
بلی، اکثر ما از نعمت علم و عمل بی نصیبیم، مگر نه این است که هیولای نادانیی دیار ما «حجة الله البالغه» بر ماست؟.
ما زخود داری عبث خون طلبها ریختیم
در صدای بال بسمل
