No-IMG

شيخ الاسلام مصطفی

شهرها را گشت، تلخیی تبعیدگاه هارا چشید، میگفت زمانه چون من مسافری با چنین سفر درازی ندید،  خاموش ننشست،هرشهری که رفت با زبان وقلم خواب راحت مستبدین را پرانید، وقتی که مرد میراثی شبیهِ میراثِ مسافری نگذاشت، میراث شخص ثروتمندی را بجا گذاشت،ثروتِ علم، ثروتِ اشتیاق به برگشتِ مجدِ قدیم، او آخرین حاملِ لقبِ شیخ الاسلام بود.

شیخ الاسلام مصطفی صبری توقادی سال ۱۸۶۹ میلادی در شهر توقاد ترکیه امروزی متولد گردید، در ده سالگی قرآن را حفظ کرد و درعنفوان جوانی برای کسب علوم متداوله عازم شهر قیصاریه شد، از آنجا به استانبول رفت ودر جامع سلطان فاتح که مرکز بزرگ تعلیم بود به تحصیل علوم پرداخت، بیست یک سال از بهار عمرش میگذشت که جوان ترین مدرس آن جامع گردید، نبوغ وی باعث شهرت وی گردید، وشهروت وی نام اورا به قصر سلطنت رسانید، وسلطان عبدالمحید اورا عضو کمیتهء تدریس درسهای خاص سلطانی تعیین کرد، ودیری نپائید که منصب مدیر قلمداریی سلطانی ومنصب مدیر کتابخانهء قصر یولدوز رامتصدی گشت ودرآن کتابخانه اسنادهای نادر را مطلع وکتابهای نفیس را مطالعه کرد.

آن روزها مردِ بیمار آخرین روزهای عمر خودرا انتظار میکشید، کرگس های بسیاری مرگِ مردِ بیمار را انتظار میکشیدند،آنان میدانستند که بهترین راه برای انقطاعِ نسلِ مردِ بیمار این است که فرزند ناخلفی منتسب به آن نسلی بیابند تا امضای بطلان بر خط اسلاف کشد.

مرد بیمار،یعنی خلافت عثمانی یا سلطنت عثمانی یا دولت عثمانی – لا مشاحة فی الاصطلاح- روزگار پرآشوبی داشت،عوامل عدیدی از قبیل بی تدبیریی سیاسی، کمبود درامد در تناسب با امپراطوری های رقیب، ائتلاف با برخی قوت های اروپایی برعلیه برخی قوت های دیگر اروپایی، بروز افکار ملی گرایی از قبیل پان ترکیسم پان عربیسم،قیام اقلیت عیسویی ارمن، بروز نخبهء قلم فرسای عیسویی شام،  نفوذ غافلگیر کنندهء جنبش ماسونی و صهیونی، و از همه تلخ تر استغراق طبقهء علماءِ دین در مسائل عقیم،و افتخار به تدریس کتاب العتاق و شرح مسائل مکاتب ومدبر وامثال آن، مجتمعاَ گلوی مرد بیمار را خفه کردند واورا کشتند.

از اینکه بسیاری از دردها مقدماتی دارند، این مقدمات فرصتی میان درد ودردمند میباشد، کدام یک از این فرصت استفاده کند عاقبت را به نفع خویش رقم میزند، یا عاقبتِ عافیت، یا عاقبتِ هلاکت،بسیاری از نظامها با تغافل از چنین مقدمات زائل میشوند، دولت وقت عثمانی نیز از چنین مقدمات استفاده نکرد وزائل شد.

شورش هایی، بینش هایی در آن روزگار باعث شد تا قانون اساسی-نظامنامه- معروف به نظامنامهء سال ۱۹۰۸ عثمانی راه افتد، برای اولین بار قصر سلطنت نظریهء شراکت مردم در انتخاب نمایندگان را پذیرفت، نوعی از سلطنت یا خلافت مشروطه را اذعان کرد.

واین چیزی بود که باید میکرد، نظریهء اهل حل وعقد در فقه سیاسی اسلام جز توسعهء حق مشارکت مردم در انتخاب خلیفه ومنع توریث ومنع استبداد بیش نیست، چه سفاهتی عجیبتر از این باشد که در چنین عصری مسلمان معنای خلافت را دوام ما دام العمر یک فرد بداند ولفظ را بر محتوی وجوهر مقدم بشمارد،بلی نظریهء حل وعقد جز حق مردم در تعیین زمامداری بیش نیست، ولی آن نظریه در تاریخ اسلام فقط در لای کتب باقی ماند، وای عجب که اگر پرچم داری داشت پرچم دارانش باز همان خوارج بودند.

اما واقعاَ چرا چنین بود ؟ در یک کلمه، ما در طول تاریخ اسلام مشکل قومیت داشتیم، مشکل عصبیت داشتیم، علامه عبدالرحمان ابن خلدون کاملا دقیق تشخیص داده بود،مقدمهء وی باید به جای ده ها کتاب لا طائل دیگر در مدارس تدریس شود، شما به اکثریت نظامهای تاریخ اسلام نظر افگنید میبینید که یک طائفهء اطرافی میآمدند وشهر هارا تسخیر میکردند وتقابل ها اوج میگرفت، تا اینکه مدت ها میگذشت ان طائفهء اطرافی وبدوی اندکی به فرهنگ شهر نشینی خوی میکرد که نوبت نسل جدید اطرافیی دیگر میرسید، در لابلای این تقابل های مبتنی بر عصبیت، فرهنگ سیاسیی حاکم عبارت از عمل به کلیات دین متمثل در اتحاد وتقوی و استشرافِ مقاصدِ شرعی نبود، فقط عبارت از تمرکز بر ادای بعضی عبادات و دوام وضع بود، شاه آمد شاه رفت.

به هرحال شخصیت ما یعنی مصطفی صبری مطابق نظامنامهء سال ۱۹۰۸ به مجلس نمایندگان –پارلمان- عثمانی راه یافت،  وبرعلیه جماعتِ اتحادییون – جمعیت اتحاد وترقی- که شدیدا متأثر از غرب بودند وقصد براندازی خلافت را داشتند از آدرس حزبِ ائتلاف وآزادی به مبارزهء سیاسی پرداخت، شیخ مصطفی پی برد که در ماورای بسیاری از شورشها وآشوبها دست آنانی قرار دارد که زمانی سلطان محمد فاتح آنان را از استبداد نصرانیهای اسپانیا همراه با مسلمانان اندلس به استنابول پناه داد، یعنی یهودیان دونمه کهه دست جنبش صهیونی در درون مرکز خلافت عثمانی را باز کرده بودند.

او خطر را حس کرد،مقالات وخطابه های وی اورا در معرض تهدید قرار داد، ومدتی انجارا به قصد اروپا ترک گفت ولی باز برگشت، ودر اثنای که صدر اعظم دامادفریدپاشا به امضای صلح فرسای که زادهء شکست دولت عثمانی والمانی در جنگ جهانی اول بود رفت، مصطفی صبری منصب مذکور را بالوکاله متصدی گردید، سرانجام در سال ۱۹۱۹ بحیث شیخ الاسلام دولت عثمانی تعیین شد

منصب شیخ الاسلام را اندکی شرح دهم:

قاعدتا اسلام دین بی القاب است،خلفای راشدین لقبی برای خود انتخاب نکردند، ائمهء دین به نامهایشان ذکر میشدند، ولی هر جا که ثقلِ فرهنگی دوام دار شود اصطلاحات پدید میاید، بیشتر این اصطلاحات زادهء اقوام غیر بدوی اند،این القاب احیانا نافع احیانا مضر اند ولی شکی در این نیست که وقتی لقب مطابقت با واقعیت نداشته باشد افسد المفسدات است.

به تعبیر مولوی:

طفلکِ نو زاده را حاجی لقب

یا لقب غازی نهی بهرِ نسب

گربگویند این لقبها در مدیح

تا ندارد آن صفت،نبود صحیح

القاب اگر زادهء نظم واداره باشند خوب است، القاب اگر زادهء عرف واجتماع باشد غالبا خوب نیست چون به تفاوت طبقاتی میانجامد، بلکه به دروغ واحتیال میانجامد چنانکه در بعضی جوامع اسلامی القاب علمی چقدر بدون مصداق داد وستد میشوند،جوانی تازه خط بروت کشیده عارف بالله میشود وصاحب فیوضات سبحانی و متلقیی فیوضات رحمانی میشود، و یا آنکه عاجز از ترتیب دو استدلال است وبه صراحت میگوید عقل را قبول ندارم شیخ القرآن وشیخ الحدیث میشود وباز برای دفاع از چنین لقب خود هزار حیلهء عقلی را استفاده میبرد، ویا ناقص الفقهی که جز شکستن کمر مردم فقهی ندارد شیخ الفقهاء میشود، وهلم جرا،یا طرداَ لباب.

در چند قرن اولِ تاریخِ اسلام القابِ علماء زادهء تصدی مناصب بود،همین است که ما لقب قاضی وقاضی القضاة را بیشتر میابیم،قاضی ابو یوسف، قاضی باقلانی،قاضی عبدالجبار،قاضی عبدالوهاب،قاضی بیضاوی،وغیره، علماء سمرقند وبخاری القاب علمی بزرگی داشتند ولی القاب آنان با شأن آنان در اوائل مطابقت داشت، مثلا کسی مانند عبیدالله بن مسعود لقب صدر الشریعه را میسزید، چون او در فن استدلال نقلی وعقلی به تبحر رسیده بود.

همین است که القاب در میان علماء اسلام مورد اتفاق نبود،بلکه اهل هر مذهبی شیخ الاسلامی داشت، ولی انصاف ایجاب میکند که هر عالم متبحر ومتفننی بدون کسبِ قدسیت لقبی بگیرد،مشکل القاب انجا پیدا میشود که قدسیت بیابد وآن قدسیت شمشیری بر گردن خلائق شود، مثلا اهل انصاف إشکالی با لقب حجة الاسلام غزالی ندارند، او یقینا حجة الاسلام بود، اشکالی ندارند ابن تیمیه شیخ الاسلام گویند، او شیخ بود عالم بود مجاهد بود مستدل بود، اشتباهات وی که علماء عصر وی بر شمردند مانع داد وستد ومانع احترام نمیشود، اشکالی نیست زکریا انصاری شافعی شیخ الاسلام گویند چنانکه شافعی ها میگویند، یا بزدوی را فخر الاسلام گویند، یا ابن رشد را لسان الاسلام گویند یا ابن سینا را طبیب الاسلام گویند، مگر میشود شخصی در حجم فخر الدین رازی را امام ومدافع الملة ننامید؟.

این نقاط را برای تحقق وفقد مصادیق در القاب گفتم که امروزه برای بعضی جوامع اسلامی به وبال ومصیبت بدل شده است،بلکه بعضی این القاب را در یک قرن گذشته به کسانی دادند که تعصب را رواج دادند وچنان متعصب را شیخ المصلحین نامیدند وانکه درب تدبر را میبست اورا شیخ الحکماء لقب میدادند،اکثر این القاب در دو قرن گذشته از تعصب شاگردان بوده است.

به هرحال در زمان سلطان سلیمان قانونی لقب شیخ الاسلام یک لقب رسمیی گردید که برای مفتی دولت داده میشد وشیخ الاسلام سیاست دولت را از نظر فقهی توجیه میکرد، تاریخ شیخ الاسلامی عثمانی نهایتا منجر به تدوین قواعد فقه در مدونهء بنام مجلة الاحکام العدلیة گردید، روندی که اگر ادامه میافت واگر مدارس جهان اسلام آنرا دقیقتر میخواندند میتوانست با روند قانون شناسی اروپایی رقابت بهتر کند.

مصطفی صبری اخرین شیخ الاسلام دولت عثمانی بود که بعد از تسلط کمالی ها وإلغای خلافت به مصر هجرت کرد، و در مصر جایگاهی نیافت واز انجا به حجاز رفت، از حجاز به لبنان رفت، از لبنان به یونان رفت، دولت ترکیه از یونان خواهان تسلیم وی گردید،از یونان دوباره به مصر برگشت وهمانجا وفات کرد.

انچه علامه مصطفی صبری را بیشتر متمیز ساخت این بود که وی در ان دوره که شدیدا رغبت طبقهء حاکم به الگو پذیری از غرب را میدید و موجی از تحریف وتنقیص شریعت را میدید و ضعفِ طبقهء علمی را میدید به نوشتن پرداخت وشیرازهء اندوختهء خودرا در کتاب معروفی بنام موقف العلم والعالم من رب العالمین وعباده المرسلین ریخت  که در چهار جلد نشر گردیده است.

وی در کتاب مذکور با ایراد مقدمه های منطقی در رد الحاد به مسئلهء وجود باری تعالی پرداخت، به ضرورت دین در زندگی از نظر عقلی پرداخت، به تفکیکِ نصرانیت جعلی ونصرانیت حقیقی پرداخت وگفت طیف حاکم اروپایی در ادعای تقابل با نصرانیت به تفکیک نپرداختند، – من میگویم ضمنا همان نصرانیت جعلی را هویت ساختند که امروز شواهد آن وقرائن آن هر روز ظاهر میشود-، شیخ مصطفی  در کتاب خود  دلائل واجب عقلی ودلائلِ علیت، دلائل وحدانیت بسط داد وشبهات فلاسفهء غرب را نقل کرد ودلائل بعضی آنان را که در تقابل با بعض دیگر آنان قرار داشت تأیید ورد کرد واز ان مقایسه به نفع مدعای خود استمداد جست، به مسئله تصدیق رسل پرداخت وبر ضرورت فرق میان حکم عقلی وحکم عادی،یعنی مبتنی بر عادت تاكيد كرد وگفت عدم این چنین تفریق باعث شده است که عدیدی از مفکرین مسلمان در قبال اعتقاد به نبوت ضعیف شوند، به مسئلهء وحدت الوجود پرداخت وبر ابن عربی تاخت وگفت وحدت الوجود نمایندهء تصوف نیست ودر این ادعا از مقالات امام احمد فاروقی سرهندی قدس الله سره ومکتوبات وی استشهاد اورد، وی به موضوع دین ودولت پرداخت وشبهات علی عبدالرازق را تنفنید کرد،به تعبیر بعضی وی میگفت در فهم اعتقادیات منهج عقل تجریدی بر منهج عقل تجریبی که غربیان دارند مقدم است،او همچنان بر شخصیت های متقدمی چون ابن رشد وابن تیمیه مباحثی را نقد کرد و شخصیت های معاصری چون شیخ محمد عبده وشیخ  مراغی را که شیخ ازهر در ان زمان بود نیزنقد کرد واشتباهات انان را برشمرد واین باعث شد تا خود منتقدینی بیابد که اورا به جمود متهم کنند،ولی مصطفی صبری برخلاف چنین ادعاها عالم مخالفِ اصلاح نبود وهمه نقدهای وی بر اشخاص نامبرده نیز شاید صائب نباشد، او مصلح بود ولی در زمانی بود ودر زمانی نوشت که افکار کمالیون در ترکیه وافکار استشراقیون در مصر وشام عبای اسلام را میسوزانید و این طیف تیغ استبداد را بکف داشتند.

عموما آنچه این عالم جلیل القدر را بیشتر متمایز میسازد، سعیی وی برای توفیق نقل وعقل در دفاع از هویت بود، صفتی که عالمی نباید از ان عاری باشد ورنه عالمی نخواهد بود.

مصطفی صبری بسال ۱۹۵۴ در قاهره وفات یافت، رحمت خدا بر وی باد.

تبصره / نظر

نظرات / تبصري

د همدې برخي څخه

شریک کړئ

ټولپوښتنه

زمونږ نوي ویبسائټ څنګه دي؟

زمونږ فيسبوک