No-IMG

انجنير غلام سعيد زلمی

اولين سالروز وفات مرد مقاومت وايمان غلام سعيد (زلمى) گرامى با د

2 ماه قوس1389شمسى مطابق2010-11-23

يک سال قبل از اين روز يکى از فرزندان مقاومت ومجاهد افغانستان زندگى را پدرود گفت . بلى سخن از فرمانده ومبارز و مرد شمشير ونبرد مرحوم غلام سعيد زلمى است مرد ايکه سى سال عمر خود را در راه مقاومت وجهاد براى استقلال وآزادى افغانستان عزيز وحفظ نواميس ملى وتماميت ارضى کشور خويش وقف نمود و  تا اخرين رمق زندگى دست از مقاومت وپايدارى ومجاهدت برنداشت . بخاطر شناخت بيشتر اين شخصيت  مقاومت ملى ومجاهد راستين به معرفى زندگينامه مرحوم مختصرا ميپردازيم :

محترم مرحوم غلام سعيد زلمى مشهور به انجنير زلمى فرزند مرحوم ميرزا غلام نبى خان باشنده قريه زقوم خيل ولسوالى برکى برک ولايت لوگربوده که در سال 1337 هجرى شمسى مطابق 1958 ميلادى در شهر کابل در يکى از خانواده هاى متدين ومجاهد تولد يافته است. موصوف تعليمات ابتدايى را در مکاتب شهر کابل قارى عبدالله خان  وشاه شهيد ودوره ثانوى را در ليسه حبيبيه در سال

1357 هجرى شمسى يکجا با مبارزه به پايه اکمال رسانيد . سال 1358 هش را در مکتب موسهى ولسوالى چهارآسياب ولايت کابل به وظيفه مقدس تدريس پرداخت . در سال 1359 هش با سپرى نمودن امتحان کانکور پوهنتون کابل به پوهنحْى اقتصاد شامل گرديد.

شروع سال 1359 هش مصادف به تعرض وتجاوز اتحاد شوروى سابق بر افغانستان بود(6 ماه جدى 1358هش) روز هاى مبارزه ومقاومت سوم حوت 1358 هش ونعره الله اکبر هنوز گوشهاى کابلى هاى عزيز را نوازش ميداد که اعتصابات متعلمين ومحصلان پوهنتون کابل لرزه براندام زمامداران کابل وسرخ پوشان اتحاد شوروى انداخت اين مقاومت و اعتصابات  روز تا روز گستره تر ميگرديد و بيم آن ميرفت که دامنه آن به ولايات کشانيده شود همان بود که زمامداران کابل واردوى سرخ شوروى دست به سلاح بردند وصد ها جوان ما را به شهادت رسانيدند و خانواده ها را در ماتم فرزندان شان گذاشتند غلام سعيد زلمى اين جوان راه آزادى در طول شبهاى سوم وچهارم حوت 1358 هش وبروز هاى اعتصابات پوهنتون کابل در صف اول محصلان قرار داشت . موصوف فبلا در صف مبارزان انقلاب اسلامى و مقاومت افغانستان تعهد سپرده بود در چنين روز ها به صف آرايى وبسيج جوانان ومحصلان نقش بزرگى داشت . احساسات بلند ووطندوستى وچهره حماسى وبا جاذبه وى آرامش را از وى گرفته بود وصحنه پوهنتون کابل راکه پرورش گاه هزاران مبارز ورادمردان اين سرزمين بود، براى خود سنگر مبارزه وتداوم مقاومت وپايدارى واستادگى در برابر متجاوزان قرار داد. غاصيبن هفت ثور که در اثر کودتا به قدرت رسيده بودند مردم و کشور خويش را فراموش نموده، به خاطر حفظ کرسى هاى باد آورده،  در صدد تعقيب وشکنجه استادان ومحصلان وحتى مامورين مبارز گرديدند.  شبها کارمندان امنيتى فرندان و جوانان خانواده ها را از نزدشان به قربانگاه شهدا ويا زندان وزراتهاى داخله ويا امنيت  وبالاخره به زندان باستيل پلچرخى ميفرستانند ويا هرروز، هزاران نفر در محضر فاميلها ، اقارب ودوستان وهمصنفان خويش در موتر هاى والگاه وجيپ هاى که نه نمره داشت ونه نشانى براى استنطاق وشکنجه به تهکاوى ها و  زير خانه هاى صدارت کشانيده ميشدند چه بسا هزاران نفر ازين شکنجه ها جان سالم نبردند.

غلام سعيد زلمى يکى از آن جمله فرزندان ومبارزان کشور ما است که بعد از سرکوب محصلان ومتعلمين به جرم استقلال طلبى و آزادى خواهى ومقاومت عليه اشغال گران شوروى ودست نشاندگان ايشان به تاريخ 24 جوزاى سال 1359 هش با عده زيادى از همرزمان  خويش يکجا در صحن پوهنتون کابل مقابل پوهنحْى ادبيات به دست کارمندان امنيت به زندان انداخته شد وتحت شکنجه قرار گرفت نوع شکنجه واستنطاق اين فروخته شده گان براى تمام هموطنان ما معلوم است ونمى خواهم که در مورد صحبت نمايم اما نکته مهم اينکه زلمى اين جوان مبارز هيچگاه سر تسليم نگذاشت واز غرور وآزادى ومقاومت کشور ومردم خويش دفاع نمود شکنجه هر روز شديدتر ميگرديد روحيه وى هم مقاوم تر ميشد تا اينکه به سه سال حبس محکوم گرديد . مجاهدين ومبارزين که در زندان پلچرخى با وى آشنا بودند از شجاعت و دليرى وى داستان ها دارند موصوف هيچگاهى از مبارزه وپايدارى احساس خستگى نکرد دوستان زندانى وى ميگويند که: زندان، زجر وشکنجه دشمن خون آشام ، پستى و تاريکى زندان حوصله فولادين انجنير زلمى را پايان نياورده بلکه مورال وى قوى تر وبالا تر شده ، راه تحريک ومبارزه را در زندان بين زندانيان به خصوص جوانان که تقريبا از زندگى نا اميد شده بودند ادامه داد که در اثر اين صف آرايى وتحريک در همان زندان به شکنجه وى پرداختند و کوته قفلى گرديد. نامه هاييکه از او دريافت مينموديم دايما روحيه مقاومت وپايدارى وحوصله مندى را براى ما مى آموختاند.

بالاخره در 24 جوزاى 1362 هـ ش بعد از سه سال زجر وشکنجه از زندان مخوف که مو را بر اندام انسان راست مينمود رها گرديد اولين اقدام او بعد از رهايى از زندان تلاش ادامه تحصيل نا تمامش در پوهنتون کابل بود موصوف بعد از تلاش  زياد موفق به شموليت دوباره در پوهنحْى اقتصاد گرديد. در حاليکه عده ازرهبرى پوهنتون و وزارت تحصيلات عالى از شموليت مجدد وى هراس داشتند ونمى خواستند که زلمى دوباره بحيث محصل در اين کانون علمى مقاومت ومبارزه شامل شود اما به کمک وهمکارى دوستان اين تلاش به ناکامى انجاميد و غلام سعيد زلمى محصل پوهنحْى اقتصاد شناخته شد.

روز هاى دشوار تحصيل ومبارزه کماکان ادامه داشت مرد ايمان وتقوا ونبرد آرام نداشت تحصيل را در روز هاى اخير سال چهارم که روز هاى امتحان نزديک ميگرديد به نسبت تعقيب ودستگيرى دوباره ترک گفت بدون اينکه فاميل خويش را در جريان بگذارد به ترک شهر زيباى کابل که شديدا آن را دوست داشت ترک گفت ودر پهلوى ديگر مجاهدين راه آزادى سلاح بر شانه نموده وراهى سنگرهاى داغ جهاد شد ودر تمام عمليات بالاى مراکز قشون سرخ وپيروان شان فاتح ميدان نبرد بود

غلام سعيد زلمى بعد از ترک وطن به صفت عضو دفتر اسرا حزب اسلامى افغنستان اجرا وظيفه نمود و در سال 1367 هش با تشکيل لشکر ايثار به صفت قومندان عمومى کندک توپچى  وعضويت شورى عالى نظامى لشکر ايثار به جبهات گرم عليه اشغال گران به نبرد ومقاومت پرداخت. موصوف تا بودن يک عسکر شوروى در افغانستان وبقاياى دست نشانده شان سلاح را بر زمين نگذاشت و جهاد را مسوْليت اساسى خويش ميدانست .

در اين جا بطور نمونه يکى از نبرد هاى وى را که در تنگى واغجان ولايت لوگرصورت گرفته، از کتاب نقدى برکتاب اردو وسياست در سه دههْ اخير، (تاريخ مسخ نميشود) که جناب محترم داکتر شيرشاه يوسفزى به رشته تحرير در آمده است ، يادداشت مينمايم:

اين که چگونه و چرا قرارگاه لشکر ايثار در تنگى واغجان به دست دولت افتاد بياييد بشنويم که انجنير زلمى فرمانده همين جنگ، جريان چگونگى سقوط تنگى واغجان را چگونه بيان ميکند: در ارتفاعات تنگى واغجان کندک 3 و کندک خاص لشکر ايثارجا به جا بود. هر کندک از تشکيل 142 نفر پرسونل داشت. قرارگاه لشکر در شفاخانهْ کنجک واقع بود. در روزى که قرارگاه ما به دست دولت افتاد، به شمول 15 نفر زخمى جمعا 100 نفر مجاهد در پوسته هاى تنگى واغجان وقرارگاه کنجک موجود بودند. زيرا به نسبتى رخصتى عيد اکثريت مجاهدين به خانه هاى خود رفته بودند، همچنان از هر کندک پانزده، پانزده نفر خدمتى به خاطرحفاظت سلاح هاى خود در سپينه شگه داشتيم. چون در زمستان 1369 لشکر ايثار با دولت در گير بود، تمام مهمات ما خلاص شده بود، ديپو هاى تنگى واغجان از مهمات خالى بود، در دوبندى که قرارگاه ما بود هم مهمات وجود نداشت، در سپينه شگه چيزى نا چيز مهمات داشتيم اما به نسبت برف بارى زياد راه (ازره) در قسمت قاسم خيل مسدود بود و ما نمى توانستيم مهمات خود را انتقال بدهيم.در پوسته هاى آن طرف دريا در تنگى واغجان يک صندوق مرمى هم وجود نداشت زيرا آب خيزى بسيار زياد بود ومجاهدين نمى توانستند از دريا عبور کنند. چند بار مجاهدين ما غرق شدند که به مشکل نجات يافتند.

ساعت يک ونيم بعد از ظهر ششم عيدفطر نيرو هاى دولتى در قلعهْ حاجى هاى بابوس قرارگاه جديد خود را فعال کرده بودند. چندين دستگاه بى ايم ـ 21 را درآنجا جابجا نموده بودند که ا ز قريه بابوس 500متر فاصله نداشت. چون مهمات هيچ نداشتيم عاجل تصميم گرفتم به تنگى وردگ نزد ضابط عباس قوماندان محاذ خيبر رفتم ويک اندازه مهمات بى ايم دوازده از ايشان کمک گرفتم و آنرا توسط موتر هينو به موضع شيردروازه انتقال داده به يک نفر مجاهد که مسلکى بى ايم دوازده بود، امر کردم که بالاى قرارگاه دشمن آتش بگشايد. همان بود که خيمه هاى قرارگاه آنها حريق شد ويک دستگاه بى ايم ـ 21 آنها نابود گرديد. من صحنه را از بلندى هاى شيردروازه ترصد مى کردم. مگر از تلفات جانى دشمن معلومات به دست نيامد.

در جريان عمليات قريب نماز شام از راه شيردروازه به اساس پافشارى استاد عزت الله خان و دوست محمد خان با نهايت مشکل با سه نفر از محافظين خود(شاه آغا، ايام الدين ورحيم گل) به طرف قرارگاه لشکر پياده به راه افتادم(( انجنير زلمى به خاطر سپرى نمودن ايام عيد به برکى برک رفته بود. در موقع تعرض دولت به تنگى واغجان او تازه ازبرکى برک برگشت)) ساعت يک شب مورخ 3 ثور 1370 به قرارگاه رييدم که صرف يک پوسته به نام عزيز تخليه شده وديگر همه پوسته ها جا به جا مى باشند.

به مجرد رسيدن به قرارگاه چون پوستهْ عزيز تخليه شده بود، رحيم گل وشاه آغا را با يک دستگاه مخابره به همان پوسته که در قسمت غرب قرارگاه قرارداشت،فرستادم.بعد از نيم ساعت آنها تماس گرفتند واز وضع اطمينان دادند. ضابط منصور قوماندان پوسته اطمينان داد وگفت آب آشاميدنى نداريم، تورجان را عقب آب فرستادم ديگر خيرت است ، مگر مهمات ما  رو به خلاصى مى باشد.

در جوار پوسته جابر 250 متر به طرف شمال يک پوسته يى بنام حمزه داشتيم که قبل از عيد تخليه شده بود. پيادهْ دشمن از همين طريق به طرف پوسته جابر پيشروى کرده بود. در همين وقت که ساعت سه شب را نشان مى داد پوسته بشارت که به طرف شمال قرارگاه کنجک قرارداشت نيز فعال بود. پوستهْ بدر که مستحک ترين سنگر ها بود، تحت شديدترين ضربات توپچى وپياده قرار داشت مگر مجاهدين با همان شدت مقاومت مى کردند. در اثر اصابت بى شمارمرمى هاى توپ ، تار هاى تيلفون کاملا تخريب گرديده و روابط صرف از طريق مخابره تاْمين مى شد به خاطر آنکه از وضعيت داخل تنگى آگاهى حاصل کنم ، به سرک قير که در آنجا پوسته هاى اتحاد اسلامى بود رفتم که آنها به اميد مجاهدين لشکر ايثار استراحت هستند.

من گزارش خود را به قوماندان معلم تور دادم، معلم تور اطمينان داد که خير وخيرت است در حالى که پياده دشمن در دهن تنگى واغجان رسيده بود. بعد از مدتى با تمام پوسته ها تماس گرفتم، همه به من اطمينان دادند. من لست مجاهدين را که خيلى خسته شده بودند وحتى هر کدام آنها در طول دو سه روز چند مرتبه جراحت برداشته بودند ترتيب دادم تا ايشان را به قرارگاه احضار نمايم واگر بعدا مقاومت نتوانستيم به اطمينان عقب نشينى نماييم.

در همين اثنا يک نوع آتش که گويى به آسمان ميرسيد در داخل تنگى واغجان که مرکز اتحاد اسلامى قرار داشت، بلند شد، پهره دار جريان را برايم راپور داد.با پوسته جابر تماس گرفتم ارتباط قطع شده بود. پوسته بدر تماس داشت. خلاصه با پوسته عزيز، بيرق و ... تماس گرفتم و گفتم که به مرکز قرارگاه آمده با من ملاقات کنند. به آنه هدايت دادم که عقب نشينى کنيد، مجاهدين به هيچ صورت حاضر نبودند مواضع خود را ترک بگويند. عجب حالتى بود همه فرياد مى کشيدند که بگذار به شهادت برسيم. ما تا آخرين رمق حيات خواهيم جنگيد، چون وضعيت را بحرانى ديدم به احساسات ماهدين توجه نکردک وامر عقب نشينى دادم، زيرا اگر چنين نمى کردم [ون مهمات براى نيم ساعت نگ نداشتيم همه مجاهدين شهيد مى شدند، در پوسته بيرق دونفر شهيد( بشير محمد وعتيق الله) ودر پوسته جابر شش نفر شهيد( سيد منصور، قاسم، محمدالله، صديق، عتيق و ضلبط شيرمحمد) مانده بود که اين حادثه در طول تاريخ لشکر  اولين بار صورت گرفته بود وسخت سبب پريشانى ما گرديده بود. تا حال از اين شهداى پاک راه آزادى که تا آخرين رمق حيات وآخرين مرمى در مقابل خود فروخته شدگان خلقى وپرچمى و مليشه هاى بد نام آنها، مقاومت کردند هيچ گونه خبرى در دست نيست.

مجاهدين زخمى را به طرف دوبندى حرکت دادم، اتاق ها را تلاشى کردم که کسى نمانده باشد، يک مجاهد به نام نصرالله استرحت بود اورا نيز به طرف دوبندى روان کردم.يک عراده تانک در جوار يک پوسته از حرکت باز مانده بود، به ملا نذير قوماندان تولى تانک دستور دادم که آنرا منفر سازد. در هنگام انفار تانک عبدالستار خان. صاحب منصب ما نيز آتش گرفت مگر الحمد لله که نجات يافت و حالا نيز زنده وسلامت است، صرف رويش کمى چين خوردگى دارد. با انفجار تانک ارتباطات مخابروى نيز قطع گرديد. از اتاق مخابره بيرون شدم که يک مجاهد بتام محمد طاهر از پوستهْ جابر خود را به قرارگاه رسانده اورا نيز به طرف دوبندى پياده حرکت دادم. تقريبا در همين وقت قرارگاه ما تخليه شده بود، وقتى به طرف پوسته جابر ديدم که افراد دشمن آن را اشغال نموده بودند وپيوسته به طرف قرارگاه منفرد فير مى کردند، من هم بالاى آنها با پيکا انداخت کردم. خلاصه، من، ايام الدين ونظرگل آخرين کسانى بوديم که قرارگاه را ترک کرديم وبه طرف قريه کنجک به راه افتاديم. اين وقتى است که آفتاب برآمده بود و مجاهدين ما که به طرف دوبندى در حرکت بودند وطياره هاى دولت بالاى آنها بمبارمان مى کرد. من قرارگاه لشکر ايثاررا با دوربين مى ديدم که ساعت يازده روز بالاى پوسته بدر انداخت صورت گرفت. در حاليکه چندين ساعت قبل پوسته بدر تخليه شده بود، مليشه هاى دولتى به طرف آن با ترس وهراس آهسته آهسته در حرکت بودند.مهمات و موادى که در پوسته ها وديپوى قرارگاه لشکر ايثار... کلنيک مجهز صحي، اسناد وکتاب هاى شخصى من، البسه قرارگاه، مواد لوژستيکى که تقريبا در حالت خلاصى بود، از نزد ما باقى ماند. اين عقب نشينى که نخستين شکست لشکر ايثار بود ، درليل4 بر5 ثور 1370 صورت گرفت.(يوسفزى ، داکتر شيرشاه، تاريخ مسخ نمى شود، پشاور،چاپ اول،1379 هـ ش ،صص344ـ348)

کمبود مهمات، رخصتى روز هاى عيد که در اثر آن تعداد زياد مجاهدين به خانه هاى خود رفته بودند،نکاتى بود که سبب عقب نشينى مجاهدين لشکر ايثار در نبرد تنگى واغجان گرديد. نکته  که از ايشان دايما به ياد دارم ، ميگفت : در نبردها چريکى وپارتيزانى حمله و عقب نشينى از تکتيک هاى خاص چنين نبرد ها است در اين نبرد زنده ماندن يک نفر مجاهد و ارزش زنده ماندن وى براى ما حياتى است ما احيانا يک سنگر را از دست بدهيم وميتوانيم دوباره آنرا بدست آوريم، اما نميتوان که يک نفر پارتيزان و مجاهد را به آسانى دوباره بدست آورد ،  چريک مراحل سخت زندگى را پشت سر ميگذراند تا يک پارتيزان ويا يک چريک  شود.

در نبرد دايما در خط اول قرار داشت و ابتکارات نظامى اش بر ناکامى هاى اشغالگران مى افزود در پهلوى مبارزه وجنگ افتخار تربيه صد ها تن از مجاهدان ومبارزان راه آزادى و راه حق را کسب نمود است تعليم وتدريس قرانکريم و حديث از وظايف صبحگاهى وعصرانه وى بود کتابخانه کوچک و پر محتواى وى چه هنگام نبرد ومبارزه وچه در زمان اقامت در منزلش در کمپ مهاجرين در نصرت مينه(شمشتو) پشاور مورد استفاده مجاهدين ودوستانش قرار داشت قابل يادآورى است که در زمان حيات خويش کتاب هاى چون تاريخ نويسى در افغانستان، تاريخ نيمروزيان، تاريخ دولت هاى مستقل غوريان، تاريخ روابط افغا نستان و هند، تاريخ آسياى مرکزى را اديت ، تصيح وچاپ نمود.

غلام سعيد زلمى  در هنگام اقامت در شمشتو بخاطر حفاظت نواميس وعزت برادران و خواهران مهاجر خويش به صفت قومندان امنيه کمپ مذکور ايفاى وظيفه کرد که شب هاى دراز و تاريک را عقب ديوارها و دروازه هاى خانواده هاى مسلمان به صبح ميرساند. سپس در بخش هاى مختلف دفتر حزب اسلامى افغانستان مصروف خدمت بود. اما بعد از تجاوز امريکا ومتحدينش  بر افغانستان  يکبار ديگر به جهاد پرداخت .

با تاسف وتاْلم  دوسال قبل به مرض سرطان مرى مبتلا گرديد وبعد از سپرى کردن يکسال دوران مريضى وتداوى متداوم بتاريخ 2قوس 1388 هش داعى اجل را لبيک گفته به خداوند احکم الحاکمين پيوست . روحش شاد ويادش گرامى باد

فراق مرحوم غلام سعيد زلمى خانواده وهمرزمان خود را داغدار نمود وخلاى بزرگ را در بين ملت ستمديده افغانستان به ميان آورد                                                      

                                                                             روحش شاد ويادش گرامى باد

 

مرثيه ها

داکتر شيرشاه يوسفزى شهاب در رثاى قهرمان نامدار سنگر جهاد افغانستان انجنير غلام سعيد (حْلمى) قوماندان لشکر ايثار

آمد باغ دل را  رونق گلزار رفت

قهرمانان را اميد و سايه ديوار رفت

روح پاکش پر کشيد و جعفر طيار رفت

آن مهندس اوستاد نقشه پيکار رفت

قهرمان نامدار لشکر ايثار رفت

جوهر مردانگی در سينه چون آيينه داشت

 مومنان را يار بود و کافران را کينه داشت

از نشان قهرمانی دست وپايش پينه داشت

داغ ها از خنجر دشمن بروی سينه داشت

خالد افغانستان دردا که چون بيمار رفت

قهرمان  نامدار  لشکر   ايثار   رفت

جان فدا وپاک نفس وعسکر سر تير بود

دوستان را چارک بر دشمنان صد سير بود

در نبرد حق وباطل غرشش چون شير بود

 فيلسوف  درس  رزم و خنجر و شمشير بود

 آه ديگر خار چشم دشمن مکار رفت

قهرمان  نامدار  لشکر  ايثار   رفت

او غلام حق بُد وچون نام خود مرد سعيد

 سخت می رزميد تا گردد براهٍ حق شهيد

سالها  رزميد  ليکن هيچ عذری را نديد

 سالها در پای خود  زولانه زندان  کشيد

حيف آن گنج سخن آن محرم اِسرار رفت

قهرمان  نامدار لشکر  ايثــــار  رفـــــت

عزت مهمان و دسترخوان او حاتم نداشت

 دررفاقت مرد ميدان بود و چيزی کم نداشت

زور شمشيرش قبادوخسرو رستم نداشت

هوش تيزش را در اين دنيا بنی آدم نداشت

يار ما رخت ِ سفر بست و به پيش يار رفت

قهرمــــــــان نامدار لشکر ايثار رفــــــــت

کاخ روسان لرزه دارد تا کنون از هيبتش

 امريکايان را به ترس انداخت عزم و همتش

هيچگاهی خم نشد پيش حريفان قامتـــش

شهره آفاق باشد نام نيک  و شهر تــــــــــش

حسرتا دردا که امشب عمرِ مختار رفت

قهرمان نامــــــــــــدارلشکر ايثــاررفت

تا جهان پاينده باشد آفتابـــــش زنده باد

 شام هجران وطن را ماهتابــــــــــش زنده باد

بهردشمن درس های لاجوابش زنده باد

هردمی گويد ز جان ودل شـــهابش زنده باد

کاروان غازيان را جوهرِ تلوار رفت

قهرمــــــان نامدار لشکر ايثار رفت

داکتر اسماعيل نيازى اروښاد انجنير غلام سعيد زلمى ته:

مضطرب يم نن سکون له ما نه ورک دى

ډير شيرين زلمى پرون له ما نه ورک دى

په يواحُى حُان يو شــــور و يــــــو لښــکر و

د جهان او مجاهــد پــه حـــــال خبـــــــــر   و

د وطــــن پــــه آزادى پــــــــــــــسى و تلــــــــى

دغـــــــــى ښـــــــکلې ښاپيرۍ پــسى وتــلي

ستر آرمان دې چـى آزاد افغانستان شـــى

له وطن حُنى دى ورک ټول صــــلبيان شې

فکرمکره ستا آرمان به خداى پوره کـــــرى

ستا دهيلو سترداستان به خداى پوره کري

نيازى وايى جنتونه دى نـــــــــــــصيب شــــــه

  د الله ستــــــــــــــر رحمتونه دى نصيب شـــه

تبصره / نظر

نظرات / تبصري

د همدې برخي څخه

شریک کړئ

ټولپوښتنه

زمونږ نوي ویبسائټ څنګه دي؟

زمونږ فيسبوک