No-IMG

شهيد طالوت موحد

در سال (١٣٣٨) در قريه قلندر خيل ولسوالى بگرام ولايت پروان در يک خانواده متدين کودکى چشم به جهان گشود که اسمش را پاينده محمد گذاشتند، والد بزرگوارش نور محمد از معاريف محل و به حرفه طبابت اشتغال داشت. پدرش در همان آوان کودکى آثار زکاوت عجيبى را در سيماى نوزادش مشاهده کرد و با آينده هاى درخشان او سخت اميد وار گرديد، تصميم جازم گرفت تا در تعليم و تربيه نوباوه اش از هيچگونه مساعى مضايقه نورزد. در سن شش سالگى او را در مکتب ابتدائى ده قاضى شامل کرد، پاينده محمد کوچک طى دو سال تعليم در آن مکتب علاوتاً غرض فراگيرى علوم دينى در مسجد جوار خانه درس خواند. نور محمد که به صف داکتر در دستگاه حکومت وظيفه اجرا ميکرد مقر ثابتى نداشت و هميشه دستخوش تغير و تبديل بوده اينجا و آنجا سوق داده ميشد بعد از دو سال والد نامبرده به ولسوالى غوربند تبديل شد و فرزندش را نيز با خود به آنجا انتقال داد و شامل مکتب سياه گرد ولسوالى غوربند نمود. پاينده محمد صنوف سوم و چهارم را در آن جا تعقيب کرد بعد از چندى نور محمد را از غوربند به هرات تبديل کردند، او ناچار با کوله رى از فرزند و عيال راهى هرات گرديد و به مجرد وصول به آن سرزمين در جستجوى مکتبى براى شمول فرزندش شد، نزديکترين مکتب بخانه نور محمد ليسه موفق بود و پاينده محمد غرض ادامه تعليمات شامل آن کانون گرديد. صنوف پنجم و ششم را در آنجا موفقانه به پايان رساند نور محمد مظلوم باز هم چون سنگ فلاخن به گوشه ديگرى افغانستان پرتاب شد، اين بار او فاميلش به ولسوالى جاجى ولايت پکتيا رحل اقامت افگند و بلادرنگ فرزندش را شامل ليسه آريوب ولسوالى جاجى نمود، و صنف هفتم را در آنجا به درجه اعلى به پايان رساند. ديگران نور محمد هنوز در جاجى سياه نه شده بود که بار ديگر به زادگاه اصلى اش (بگرام) تبديل گرديد و فرزندش صنوف هشتم و نهم را در مکتب ده قاضى به اتمام رساند.

پاينده محمد غرض ادامه تحصيلات در سال ١٣٥٥ شامل ليسه نعمان چاريکار گرديد و تا صنف دوازدهم در آنجا مصروف تحصيل بود. نامبرده در طول تحصيل دوازده ساله شاگرد ممتاز و درجه اول صنف خود به حساب مى آمد و ضمناً بعد از فراغت مکتب بفراگيرى علوم دينى علاقه زياد داشت. چنانچه وى هنوز صنف هشت بود که ترجمه قرآن عظيم الشان را از اول تا آخر بخوبى آموخت.

اگر خداوند (جل جلاله) خواسته باشد که دعوتگر راه خود را در جريان مصايب و مشکلات دعوت مقاوم و با ثبات بار آرد، او را در کودکى در معرض فراز و نشيب هاى جانگاه زندگى و سفرهاى آگنده از رنج و تعب قرار ميدهد تا داعى به اين وسيله از خوى و عادت و فضايل بخصوص اقوام و قبايل به نحو احسن آگاهى يابد و حين دعوت با استفاده از همان آگاهى قبلى و تجارب اجتماعى گذشته به شيوه هاى حکيمانه در متن مردم نفوذ کند و ايشانرا بسوى خداوند (جل جلاله) بخواند. بدون شک بزرگترين حکمت سفرها و ناقرارى هاى دوران کودکى پاينده محمد هم همين بود که خداى ميخواست که اين بنده موحدش را داعى آگاه معلم مجرب و مجاهد با استقامت تربيه کند. گر چه منظور حکومت وقت از تغير و تبديل ظالمانه والد پاينده محمد آن بود که بدآن وسيله جفا و ستم ذاتى رژيم در حق مظلومان را به نمايش بگذارد، ولى تدبير خداوند (جل جلاله) درازاى آنهمه مکارگى ها اين بود که درين آمد و رفت، ابعاد مختلف شخصيت اسلامى دعوتگر مخلص راه خود را تکميل فرمايد.

دوران علم آموزى پاينده محمد در ليسه نعمان اساسى ترين مرحله در ساختار فکرى و بناى شخصيت وى ميباشد. او در همين زمان با مناديان جهاد و مبارزه بخاطر اقامه حکومت اسلامى و نفى قدرت هاى طاغوتى آشنائى حاصل کرد، وى که از يکسو صاحب استعداد خارق العاده بود و از سوى ديگر از علوم اسلامى اندوخته کافى داشت، تماسش با تشکيل جوانان مسلمان، جرقه الهام بخشى بود براى اشتغال نايره کفر سوز قيام اسلامى در ليسه نعمان ولايت پروان. او طى همان مدت بنابر دستور برادران ارشد حزبى اش در حلقات و هسته هاى تشکيلاتى در پروان و کابل با کمال علاقه مندى کار ميکرد و در اندک مدتى توانست برنامه هاى گمراه کننده گمراهان کمونيست را در ليسه نعمان با منطق قوى خنثى رساسله جذب و دعوت متعلمين را به صف جوانان مسلمان سرعت بخشيد. فعاليت هاى مخلصانه پاينده محمد اثر بزرگى براى بپا خيزى يک رستا خيز اسلامى در بگرام و چاريکار داشت.

او هنوز صف دوازده بود که ناز پروردگان درگاه رژيم ظاهر، داؤد (عوامل مزدور خلق و پرچم) به تبانى باداران روسى شان در هفت ثور ١٣٥٧ فاجعه المناک و سياهى بر ملت مسلمان ما آفريدند.

وقوع اين فاجعه دوران سخت و مصيبت بار در جريان مبارزه نهضت بود، کشتن و بستن و شکنجه و اختناق فرزندان مسلمان به اوج خود رسيد و همزمان با آن کاروان هاى مهاجرين مسلمان به سرزمين هاى مجاور سرا زير گرديد.

پاينده محمد که در آن هنگام هنوز نوجوانى بيش نبود بنابر فعاليت و پشتکارش در مسير دعوت و مبارزه، بمثابه خار چشم دشمنان اسلام، محراق توجه عوامل رژيم بود و عناصر کمونيست همواره کينه او را در دل مى پروراندند و براى اذيت و آزارش نقشه ها طرح ميکردند، لهذا وى در نخستين روزهاى کودتاى ناميمون ثور راه هجرت را پيش گرفت، وى مدتى در کوهستانات دره پنجشير مخفى بود تا آنکه با جمعى از همسنگرانش به پشاور رسيد.

وقتيکه پاينده محمد به محيط هجرت قدم گذاشت، طبق روال معمول بخاطر حفظ مصالح امنيتى فاميلش در افغانستان نام خود را (مؤيد الدين) و تخلصش (موحد) گذاشت. زيرا او از زندگى فانى دنيا تعبيرى غير از تانيه و تنصير دين خدا و عبادت خداى واحد و لاشريک چيزى ديگرى نداشت. او تمام عمرش را وقف تائيد دين خدا کرده بود و بهترين حربه براى نيل به اين هدف جهاد و دعوت را مى دانست. مؤيد الدين همانطوريکه نامش گواهى ميدهد، عاشق راستين محبوب حقيقى بود. تمامى اعضا و جوارح او روزها به تحميد و تسبيح مولايش مشغول بود و در دل شب هاى تار و ظلمانى از بستر ناز برخاسته و سجاده عبادت را با اراقه اشک خوف رنگين ميکرد و با التجا به درگاه پروردگارش استغفار مى نمود.

محيط لاهوتى هجرت زمينه مساعدى بود، براى رشد و شگوفانى بيشتر استعداد هاى بالقوه موحد شهيد، چنانچه او طى چند ماه اقامت در پشاور، علاوه از تربيه و آموزش غرض آماده گى هاى رزمى بخاطر حضور در سنگرها، توجه عميقى براى کسب قناعت اسلامى کرد و بزودترين فرصت خود را با زيور علم و دانش اسلامى آراسته کرد. سن کم و دانش زياد موحد مايه اعجاب و شگفتگى همگان گرديده بود، نيکخواهان استعداد خداداد او را عطيه از عطاياى الهى دانسته و براى فلاح و بهروزى مزيدش دعا مينمودند اما بدخواهانى، دانش و کمال او را بباد استهزا گرفته و در جهت تحقير او شماتت ميکردند. ولى موحد شهيد بدون توجه به اينگونه فعل و انفعالات با عزم راسخ و قامت استوار برهش ادامه ميداد.

مؤيد الدين موحد در بهار سال ١٣٥٨ بمعيت گروپى از همرزمان مجاهدش با يک دستگاه فرستنده راديوى سيار عازم کوهپايه هاى صعب العبور کنر گرديد و در آنجا غرض تنوير و تحريک هموطنان مسلمانش در برابر رژيم ملحد و دست نشانده تره کى با سلاح قلم و زبان بجهاد پرداخت. انتشار مضامين (اشعار) و نشيده هاى شور انگيز موحد ازلاى امواج راديو به اضافه مقالات انقلابى و مهيج ساير برادران تحليلى واقعى اى از وضع آشفته و دردبار ملت مظلوم افغان بود، اثر عميقى بر ذهن و روان مردم بجا گذاشت. مردم با شنيدن برنامه هاى راديو مزدور از ماهيت غير اسلامى رژيم آگاه شده و دسته دسته در صف مجاهدين پيوستند. بازتاب صداى کفر شکن موحد از ارتفاعات پامير و هندوکش گرفته تا کرانه هاى آمو و هلمند بگوش مسلمانان طنين مى انداخت و در پرتو آن مردم از تبعيت رژيم ملحد متمرد گرديده سبکبار و گرانبار (مسلح وغير مسلح) براى نابودى کمونيزم کمر همت بستند. يقيناً که صرير قلم و لبه تيز سخن موحد همان اثرى را در رستاخيز اسلامى کشور داشته که شرق شمشير و شليک تفنگش دارا بود. چنانچه بنابر تبليغات روشنگرانه راديوى مذکور بسيارى از قطعات و جز و تام هاى دشمن خصوصاً پايگاه بزرگ رژيم در اسمار با اعلان جهاد عليه دولت ملحد به صف مجاهدين پيوستند.

شش ماه بعد (پائيز همان سال) بنابر ايجاد اختلال در نشرات راديوى سيار مستقر در شيگل موحد با همراهانش بمرکز حزب عودت کردند. او هنوز در اينجا نفسى به راحت نکشيده بود که قيادت حزب او را با تنى چند از برادران ديگر همراه با دستگاه راديوى به سنگرهاى فخر آفرين جنوب غرب افغانستان اعزام نمود. موحد اينبار که مسؤليت ادارى راديو را نيز بعهده داشت، با کوله بار عظيمى از رسالت راهى ولايت زابل گرديد. در زابل شرايط نسبتاً براى فعاليت هاى راديوى مساعد بود زيرا در آنجا افسران مؤمن و سربازان دلير با درک مسؤليت هاى ايمانى شان حلقه غلامى رژيم را از گردن گسسته در کنار مجاهدين قرار گرفته بودند و با عشق و علاقه زايد الوصفى اهل قلم و مناديان دعوت را استقبال کردند. موحد شهيد به همکارى مخلصانه غند مبارز و مساعى خستگى ناپذير همسنگرانش تقريباً مدت شش ماه در آنجا با تنوير اذهان عامۀ مسلمانان را به عصيان عليه رژيم دعوت داد که اثرات معتنا بهى اين دعوتگرى تا ابد از ديوان خاطرات انقلابيون فراموش نخواهد شد.

بنده که يکى از همکاران راديو در زابل بودم بعد از صحبت کوتاه و معرفت سرسرى با موحد در پشاور براى اولين بار با خوى و عادات نيک و خصايل خجسته او در اعلى جرگه آشنا گرديدم. در اولين برخورد تعجب کردم که چطور حزب باوجود آن همه پرسونل فراوان، اين نوجوان کم دسن و سال را به امارت راديو انتخاب کرده است؟! بعد از آنکه چند روزى با او سپرى نمودم و برکنه ابعاد شخصيت او پى بردم علم، تقوى، استقامت، پشتکار، اخلاص و اخلاق او را از نزديک مطالعه کردم، آنگاه متيقن گرديدم که حزب انتخاب شايسته اى نموده است و از دل و جان آماده همکارى با او گرديدم.

موحد شهيد در اعلى جرگه علاوه بر اداره سالم برنامه هاى راديو، شب ها و روزها به نوشتن مقالات اسلامى مضامين آموزنده و همچنان به سرودن چکامه ها و ترانه هاى انقلابى مشغول بود. من در طى مدت ششماه در زابل يکروز هم او را بيکار نديدم. بحديکه حتى به سرو لباس خود نيز رسيدگى درست نميتوانست. روزانه بلا توقف شش الى ده صفحه مى نوشت و ديگران را نيز با اخلاق حميده و شيوه پسنديده بکار مى انداخت. چنانچه به اثر ابتکار و پشتکار او تبليغات راديو در اعلى جرگه انقلاب عظيمى را در افغانستان براه انداخت و در آن زمان اکثر فرقه ها غندها و قطعات خورد و بزرگ نظامى به اضافه مراکز حکومتى اعم از ولايات و ولسوالى ها بدست پرتوان مجاهدين فتح و يا تسليم گرديدند.

چون فعاليت هاى راديو لطمه بزرگى بر پيکر نظام حاکم وارد آورد دشمن تصميم گرفت تا با يک شبيخون تجاوز گرانه اين مرکز را منهدم کند. ولى قبل از آنکه دولت به اين تصميم خود جامه عمل بپوشد، شبکه هاى اطلاعاتى مجاهدين از اين پلان دشمن بمرکز راديو اطلاع دادند. بخاطر تامين بهتر امنيت دستگاه راديو تدابيرى اتخاذ گرديد و برادر موحد با استفاده ازين خلا مدتى را در کويته و پشاور غرض ارشاد و دعوت مجاهدين و مهاجرين سپرى کرد. بعد از مدتى در تابستان ١٣٥٩ دوباره دستگاه مزبور آماده فعاليت شد، موحد بار ديگر بقصد زابل عازم آنجا شد يکمدتى ديگر نيز به نشرات راديوى همت گماشت تا اينکه دستگاه راديو نسبت عوارض تخنيکى از کار افتيد و موحد در اخير سال ١٣٥٩ يکسره به پشاور آمد.

موحد عزيز در فراز و نشيب دو سال کار و فعاليت در بخش نشرات راديوى آگاهى و تجارب زياد کمايى کرده بود او ديگر ميوه رسيد و ثمره پربارى انقلاب بود و همگى خوش داشت که نديم و مصاحب موحد باشند و از ارشادات عالمانه و نصايح خيرخواهانه او بهره گيرند. موحد در سال ١٣٦٠ علاوه از مسؤليت راديو به صفت معاون تنظيم ولايتى پروان مقرر شد و تا اواسط ١٣٦١ در اين پست براى مجاهدين خدمت کرد تا که درين سال مجاهدين زادگاه موحد (حوزه مرکزى پروان) دور او حلقه زدند و از او تقاضا نمودند تا با قبول امارت حوزه براى تنظيم و تنسيق بهتر جبهات مرکز عازم پروان گردد، موحد با دل ناخواسته به الحاح و پا فشارى همرزمانش لبيک گفته بار امانت امارت را به پشت کرده و در معيت قوماندان دلير نيازى شهيد و مجاهدين وارسته آنديار عازم مرکز پروان گرديد دو سال تمام موحد بيارى همسنگرانش در خطرناک ترين سنگر حق عليه باطل (جوار ميدان هوايى بگرام و کنار شاهراه بزرگ کابل تاشکند) جهاد کرد و حماسه آفريد و طى آن مدت ضربات کوبنده اى بر پيکر دشمن سفاک وارد آورد که دشمن خسارات مالى و جانى فراوانى برداشت. چندين مرتبه ميدان هوايى بگرام آماج حملات مجاهدين موحد قرار گرفت و به دهها فروند طيارات جت و هليکوپتر و بصدها دستگاه وسايط ديگر طمعه حريق آتش جانبازان قهرمان او گرديد.

وى علاوه بر کارهاى نظامى و عمليات هاى جنگى، از تنوير و ارشاد مجاهدين همسنگر و اهالى منطقه بى خبر نبود. بلکه او در يکدست با سلاحش سينه دشمن را مى سفت و موانع سر راه دعوت را ميزدود به دست ديگر با کتاب خدا مردم را بسوى خير و معروف دعوت ميکرد و نميگذاشت که گلوله اى از گلوگاه تفنگ مجاهدين به بيهدفى شليک شود و يا سينه بيگناهى را به ناحق بشگافد.

موحد در سال ١٣٦٢ غرض تجهيز بهتر بمنظور در محاصره کشيدن و ضربه زدن ميدانى هوايى به همراهى گروپى از مجاهدينش به مرکز آمد و بعد از اندک توقفى دوباره عازم پروان گرديد و مواضع و اهداف دشمن همچنان مورد حملات بنياد برانداز مجاهدين وى قرار داشت.

در سال ١٣٦٣ هياتى از مرکز غرض ترميم شکست و ريزهاى تنظيمى راهى پروان گرديد، هنگاميکه اين هيات به سنگرهاى حوزه مربوط به موحد قدم گذاشت، مؤحد با ارائه معاذير خود به هيات از آنها درخواست کرد تا او را از امارت حوزه سبکدوش و در عوض مولوى صاحب سيد باشى به امارت حوزه گماشته شود اصرار موحد بر اجراى اين امر باعث گرديد که هيات بناچار درخواست او را قبول نمايد و به اين ترتيب مولوى سيد باشى شهيد بحيث آمر حوزه مرکز پروان بعوض موحد شهيد انتخاب گرديد موحد در اين هنگام به عنوان يار و همسنگر نزديک مولوى سيد باشى به پيشبرد فعاليت هاى ارشادى و فرهنگى در جبهات پروان مصروف گرديد.

عجيب است در اين روزگار پرآشوبى که ما در آن زندگى مى کنيم چه جناياتى نيست که بعضى ها بخاطر رسيدن بمقام و کرسى مرتکب نمى شوند؟ و چه تهمت ها و افترا آتى نيست که زبان بگفتن آن نمى گشايند؟ و چه سرهاى معصوم و بيگناهى نيست که غرض رسيدن بجاه بريده نميشوند؟ و چه زبونى ها و ذلت هاى نيست که به آن تن در نميدهند تا بدان وسيله کرسى و مقام را از حريفان شکار نمايند؟ ولى موحد وارسته خودش حاضر مى شود که پست و مقامش را به برادر همسنگرش واگذار شود.

آرى اين است نمونه والاى شخصيت اسلامى و اينست الگوى انسان خدا جوى و دلباخته هدف که بخاطر وصول به ارمان مقدسش بهمه چيز دنيا پشت پا ميزند و چون گرگسان لاشخوار بقصد باقيماندن بر کرسى اقتدار گوشت و پوست برادران مسلمان خود را نمى بلعد و عزت و آبروى ايشان را به هيچ نمى گيرد. آن اقدام موحد شهکار زنده و جاويدانى فرا راه دعوتگران مسلمان در طول اعصار و قرون است!! آرى! گوشه گيرى موحد از امارت در روزگار ما از عجايب دهر است و کمتر کسى بچنين ايثار و خود گذرى حاضر ميشود، او واقعاً در مدارج عالى ايمان صعود نموده بود و آن عمل تجلى اى بود از منتهاى ايماندارى و صداقتش و نمايشى بود از اوج مظاهر رفعت و عظمتش !!

موحد در جريان جهاد در سنگرها بر اسم خود کلمه (طالوت) را افزود و غالباً در پاى نامه هايش طالوت موحد مى نوشت، شايد دليل اين تسميه آن باشد که يکى از پيامبران بنى اسرائيل به قوم خود از پادشاهى طالوت اطلاع داد، زيرا قوم قبلاً بعنوان شرط قتال در برابر لشکريان جالوت از پيامبر شان درخواست تقرر پادشاهى را کرده بودند ولى بعد از تقرر طالوت به پادشاهى، قوم اعتراض کردند که چگونه طالوت بر ما پادشاهى کند حالآنکه او از لحاظ ثروت و وجاهت نسبت بما ناچيز است. پيامبر گفت که او برگزيده خدا است و بجاى نداشتن ثروت و مکنت خداوند در علم و جسم او افزوده است، لهذا طالوت بر شما سزاوار سلطنت است.  طالوت موحد هم زمانيکه به امارت حوزه مقرر شد، عده اى از اطرافيانش به لحاظ عدم وجاهت اجتماعى، سن و سال کم و بالآخره بخاطر نداشتن مال و ثروت، امارت موحد را بباد تمسخر و اعتراض گرفتند و افراد را بعصيان در برابر او ميخواندند. ولى حقا که او طالوت عصر و برگزيده زمان خود بود و آنچه که از امارت نصيب او شده بود، عنايتى بود که از جانب پروردگارش به او هديه شده بود، کينه و حسد بدخواهان عمل بيهوده اى بيش نبود چنانچه خداوند فرموده است (والله يؤتى ملکه من يشاء) خداوند پادشاهى خود را به هر که خواهد، عنايت ميفرمايد.

موحد در جبهات رمز وحدت مجاهدين و پرچمدار صلح و آشتى بود، او بدون احساس بيگمان در هر سنگرى ميرفت و با فرماندهان مجاهدين تنظيم هاى مختلف جهادى تماس ميگرفت و براى وحدت سرتا سرى جبهات بمشورت مى پرداخت. گر چه عوامل تفرقه و دست هاى غرض موقع نداد که موحد به اين ارمانش برسد ولى با آنهم اولا اقل توانست در ميان صفوف مجاهدين حوزۀ خود و صفوف رزمندگان حوزۀ هاى همجوار به اين مامل نايل آمد.

در تابستان سال ١٣٦٣ موحد عزيز بعد از دو سال جهاد مسلحانه در حوزه مرکزى پروان بمرکز برگشت و با تشکيل حلقات تنظيمى و ارشادى در ميان جوانان و نوجوانان مدارس و پوهنتون ها به فعاليت هاى وسيعى دست زد. موحد اينکار را به ابتکار خود آغاز کرد و کسى هم او را به اين عمل وادار نکرده بود و پاداشى هم از کسى توقع نداشت او پاداش خود را فقط از خداوند بزرگ مسئلت ميکرد. وى روزها جوانان، روشنفکران و کارمندان تنظيم هاى مختلف را بدون اعمال تعصب در مسجد اشرفيه گرد هم مى آورد و به ايشان از فرامين خدا (جل جلاله) و رسول خدا () مطالبى بعرض ميرساند و در پرتو آن مسؤليت ها و وجايب ايشان را در قبال جهاد خونبار اسلامى کشور و وضع آشفته و فلاکتبار هجرت نشاندهى ميکرد. علاقمندان موحد درين حلقه نه بنابر احضار نامه رسمى حاضر مى شدند و نه سپاهى اى عقب آنها ميرفت و نه در بدل معاشى قدم رنجه ميکردند، بلکه احساسات پاک اسلامى و فضايل اخلاقى موحد آنها را به آنجا مى کشاند و پروانه وار بگرد او مى چرخيدند و به سخنان او گوش ميدادند و عمل ميکردند. همچنان موحد شب ها در عقب کلاس ها و ليليه هاى مکاتب و مدارس دق الباب ميکرد و با انعقاد محافل و مجالس و تشکيل صنف هاى درسى به ارشاد و تنوير آنها مى پرداخت.

موحد با اينکارش اردوى رضاکارى را براى شرکت در جهاد مسلحانه و ساير اعمال خير بوجود آورد چنانچه شهيد نامبرده از نيروى بازوى شاگردانش در اصلاح نواقص و نارسائى هاى محيط هجرت قوتى را تشکيل داد و بطور رضاکارانه در اصلاح وضع اجتماعى و اخلاقى مردم آغاز کرد و در نظر داشت که از محيط هجرت، يک جامعه اسلامى نمونه درست کند.

در اواخر سال ١٣٦٣ شيرازه اتحاد اسلامى مجاهدين افغانستان از هم گسيخت و تنظيم هاى جهادى بار ديگر بصورت مستقل بفعاليت هاى شان شروع کردند. چنانچه حزب اسلامى نيز بخاطر احياى مجدد امور تنظيمى، کميسون هاى را تشکيل داد، موحد شهيد درين تحولات به صفت مسؤل تنظيم محصلين مقرر گرديد، شايد علت انتخاب وى به اين پست به اين دليل صورت گرفته بود که او بيشتر از همه با متعلمين و محصلين در تماس بود و عملاً در تنظيم و تحريک آنها سهيم بود. دفتر از موحد تقاضا کرد تا با رعايت شکايات ادارى و ضوابط دفترى بکار آغاز نمايد اما او اين چيز را مانعى بر سر راه دعوتش مى پنداشت و شديداً از اينگونه قيد و بندهاى دست و پاگير ادارى ناخوشنود بود اصرار او بر ادامه شيوه هاى اخلاقى و غير رسمى دعوت موجب آن شد که وى از پست و عنوان رسمى بيافتد و يا خود کنار رود و بر همان منوال سابق بکار ادامه بدهد.

يکى از دلايلى که او نسبت به شکايات بى تفاوت بود اين بود او در بدل کارش نه حاضرى امضا ميکرد و نه معاش مى خواست. اين بى تفاوتى در جريان کار نظام مبتنى بر شکايات و ديوان، طبعاً مشکلات ايجاد ميکرد. او تا اخير خود را اسير قيود ادارى و دفترى نساخت و ميخواست خارج از اين پيرايه ها به کار دعوت بپردازد. نکردن امضا در کتاب حاضرى سبب شد که موحد در محاصره اقتصادى قرار بگيرد و حتى براى نان خوردن محتاج شود. بجرم اينکه او بر تشريفات ادارى احترام نمى گذارد، کسى به او مصارف اعاشه اش را هم نمى داد و بعضى روزها گرسنه بسر مبرد و يا بحضور در محفل ياران لقمه نانى و چمچه آبى برايش ميسر ميشد !! خودم شاهد اين مدعايم که او مدتى با ما در يک اطاق زندگى مشترک داشت، ما در بدل امضاى کتاب حاضر پول قوت لايموت بدست مى آورديم و آنرا مصرف مى کرديم ولى او بخاطر امضا نکردن حاضرى از قوت لايموت هم محروم بود و روزهاى زيادى را بيادارم که او با هشت آنه يک قرص نان خشک را خريده با آب تناول ميکرد !! حالآنکه انتاج و بازديهى کار او چند برابر کار ما بود، ولى پنجه هاى بى رحم ديوان سالارى گلوى او را سخت مى فشرد! يک روز او برايم حکايت ميکرد که فاميل از من تقاضا کرد تا غرض رفع مشکلات اقتصادى معاش معينه دفتر را بگيرم ولى او گفت که من به فاميل خود گفتم؛ همين که پدرم وظيفه اى دارد و معاشى در بدل کارش اخذ ميکند، براى مصارف همه فاميل کفايت ميکند، اين ظلم و اسراف است که من هم بعوض کارم مزدى بگيرم !!

طوريکه قبلاً اشاره گرديد موحد اغلب اوقات شبها و روزها در حلقه هاى تدريسى و تربيتى اش در مدارس و پوهنتون ها در جمع دوستان و همفکرانش مى بود و بسيار کم خود را در مشاغل خانواده مصروف مى ساخت. او در جريان اين فعاليت ها ارشادى و تربيتى اش متحمل بسا مشکلات و مصايب گرديده و چه اتهامات و حرف هاى ناچسپى نبود که به او مى بستند تا او را از عزمش باز دارند ولى موحد وارسته و قهرمان بدون کوچک ترين اعتنا به اين موضعگيرى ها بدعوت نجات بخش خود ادامه ميداد. روزى را به ياد دارم که موحد را افراد امنيتى در پوهنتون دعوت و جهاد زندانى کردند ولى به اثر مساعى همرزمانش بعد از چند ساعتى آزاد گرديد. جرم او در مقابل آن زندانى شدن اين بود که وى در ميان جوانان روشنگرى مى نمود و صورت حقايق را در جلو چشمان محصلين تصوير ميکرد.

ماحصل کار دعوتگرانه موحد در جريان سال هاى ١٣٦٣ الى ١٣٦٦ بسيج همگانى متعلمين و محصلين غرض حضور در سنگرهاى جهاد بود، موحد بصورت مجرد و شعار گونه سخن نمى گفت و تدريس نمى کرد مگر آنرا در آئينه جهاد در معرض نمايش مى گذاشت. در زمانۀ ما و شما بسا از مدرسين، سخنرانان، نويسندگان، مفکرين و شاعرانى اند که در بدل مزد و در بستر ناز مبارزه ميکنند و شهامت آنرا ندارند که يک لحظه هم به سنگر حضور داشته باشند، ولى دعوت، تدريس، تبين، نويسندگى، تفکر و شعر موحد همه و همه سائق و رهگشاى حضور قاعدين در سنگرهاى خونين انقلاب بود.

چنانچه شهيد نامبرده در سال ١٣٦٤ با جمع عفيرى از نونهالان تربيت يافته دست خودش راهى جبهات در ولايت کابل و وردک و لوگر گرديد و خاطرات حماسى اى در سنگرها آفريد و همراهان خود را در عمل درس تقوى و جهاد داد. درين سفر طاقت فرسا چند تن از همرزمان موحد مجروح و معلول گرديدند و آنها عملاً ثابت ساختند که ميتوانند در محفل رزم مجاهدان مقاومت نمايند.

بعد از چند ماه حضور در سنگرها موحد شهيد دوباره بمرکز عودت کرد و باز هم بهمان شيوه قبلى ولى اينبار در ساحه وسيعتر بکارش ادامه داد در سال ١٣٦٥ موحد همان پروگرام سال قبلى را تکرار کرد و با گروپ انبوهى از شاگردانش راهى جبهه کفر شکن ولايت هرات گرديد و در آنجا پروگرام وسيعى را غرض دعوت و اصلاح در سطح مجاهدين و اهالى روى دست گرفت مدتى را در غند دو آب ولايت هرات سپرى کرد و درين ضمن دوبار با قواى متجاوز روسى برخورد کرده در نتيجه مقاومت پانزده روزه مجاهدين، روسها دران تهاجم شديداً شکست خوردند که موحد با هم سنگران مؤمن اش در اين پيکار سرنوشت ساز سهم فعال داشت وى طى مدت اقامت در سنگرهاى خون آباد هرات سيمينار هاى تربيتى به اشتراک مجاهدين ساير تنظيم ها داير نمود که در نتيجه اين فعاليت هاى وحدت آفرين مراوده بين دو غند دو آب و کاکرى طورى قايم گرديد که سلاح و مهمات و امکانات يک ديگر را بدون تقسيم استفاده ميکردند و از آنها مجاهدين يک غند به مشکل غند ديگر ميرسيدند.

و بعد از شش ماه جهاد در سنگرهاى خونين هرات به پشاور بازگشت و همچنان شعار توحيد، پرچم دعوت وداعيه وحدت را حمل ميکرد و لحظه ى هم آرام نمى گرفت و علاوه از دعوت و تنظيم برادران افغان با جوانان مسلمان خارجى در تماس بود و نام و چهره تابان او نزد اکثريت جوانان مبار کشورهاى اسلامى معروف و مانؤس بود چنانچه وى به اين منظور سفرهاى به ايران، کوئته، لاهور، و کراچى داشت و طى اين سفرها در گسترش روابط فيما بين مسلمانان غرض هماهنگى فکرى و تشکيلاتى بين جنبش هاى اسلامى تلاش بخرچ ميداد.

مؤحد شهيد با وجود قوت فکرى و پشتوانه علمى فراوان و قرار گرفتن در پست هاى حساس، زندگى ساده و متواضعانه اى داشت. اگر معرفت قبلى با او نمى بود هرگز کسى از ظاهر وجود او دانسته نمى شد که مردى با آن بزرگى وابهت، ولى به اين سادگى و فروتنى موحد باشد. او از افتر او غيبت و بدگمانى سخت متنفر بود و حتى در برابر کسانى با او ميانه خوب نداشت بويا حسن ظن برخورد مينمود و در غياب آنها تبصره بد نمى کرد و سعى داشت بايد خواهان خود به حکمت، موعظه حسنه و شيوه پسنديده حرف بزند در يکى از روز که در محفلى نام حسنه و شيوه پسنديده حرف بزند در يکى از روز که در محفلى نام موحد بر سر زبانهاى اهل مجلس افتاد هر کس بفراخور حال و برداشت ذهن و استعداد خود از هر گوشه و کنارى در مورد شخصيت موحد سخنانى گفتند. عده يى موحد را عنصر مفيد و دعوت گرى خوبى براى نهضت معرفى کردند.

وبعضى ديگر با نيش تند زبان بر وى حمله کردند که او گويا پارا از گليم خود برون کرده و شب و روز با افراد تنظيم هاى ديگر در تماس است. دسته اخير الذکر گشايش باب دعوت و اصلاح موحد از افراد تنظيم هاى ديگر را بعنوان نکته ضعف قلمداد کرده و آنرا دليل تقصير او مى دانستند. جريان بحث و مناظره داغ شد تا اينکه امير حزب اسلامى که داران مجلس حضور داشت، حرف فيصله کنى زده و گفت : اگر پنج صد نفر مسلح (بقولى سه هزار) در يکطرف قرار بگيرد و طرف ديگر موحد خلع سلاح قرار داشته باشد، اعتماد و اطمينان قلبى من بر موحد بى سلاح بيشتر است و ترجيح ميدهم که به عوض همان پنج صد نفر مسلح تنها موحد را در کنار خود داشته باشم. اين قضاوت قاطع و فيصله کن ديگر زبان هاى دراز را کوتاه و چهره هاى برافروخته همان بعضى را سرد ساخت و به ناچار از سوداى انتقاد و وارد کردن ملاحظه برموحد مظلوم دست کشيدند.

انتقاد ديگرى که در زمان حيات موحد شهيد، بر وى وارد ميگرديد، اين بود که چون موحد سن و سالش کم است و هنوز به پختگى نرسيده است و از جانبى او نسبت صغرسن در سال هاى اول اوجگيرى جنبش اسلامى در صحنه حضور نداشته است فلهذا بايست به مقام او ارجى کمترى قائل شد.

آيا اين عادلانه است که يکفرد مستعد و مصلح را به اين دليل که به دعوت اغيار مى پردازد، بباد انتقاد بگيريم؟ آيا مگر سلسله دعوت بپايان رسيده و آيا دعوت تنها منوط به افراد تنظيم شده است و ديگران نبايد دعوت شوند؟ اگر چنين باشد پس تنظيم شده گان را چه حاجت به دعوت؟ حالآنکه دروازه دعوت اسلامى هيچگاهى هم مسدود نميشود و دعوت را هر گز نميشود که به افراد خاصى مربوط ساخت. چنانچه خداوند (جل جلاله) حتى به موسى (ع) امر کرد که به دعوت و تزکيه فرعون برود (اذهب الى فرعون انه طغى فقل هل لک الى ان تزکى و اهديک الى ربک فتخشى) و حضرت پيامبر آخر زمان محمد () بسا اوقات به دعوت صناديد و بزرگان مشرک قريش مى پرداخت و على الرغم اذيت ها و مزاحمت هاى توهين آميز آنها او () هرگز از دعوت و ارشاد مردم خسته نمى شد (واصبر على ما يقولون واهجرهم هجراً جميلا) حالآنکه موحد به سراغ دعوت و ارشاد مسلمانان خارج از تنظيم رفته بود نه کفار و مشرکين !!

آيا سن کم در شريعت اسلامى دليل دست کم گرفتن ارج و مقام يک مسلمان مى شود؟ اگر چنان بود بايد مرتبه و درجه حضرت على کرم الله وجهه نسبت به تمام اصحاب صدر اسلام پائين تر مى بود زيرا عمر او بيشتر از ده سال نبود که بدين اسلام مشرف شد. حالآنکه حضرت على (رض) از لحاظ مرتبه در صدر نيست اصحاب مى آيد و از جمله يکى از ده نفر عشره مبره به شمار ميرود. حضور در ايام نخستين اوجگيرى دعوت براى کسانى ايجاد تکليف ميکند که آنها از نقطه نظرات عقلى و جسمى رشد کافى نموده باشند و هکذا بنابر مساعدت ظروف و شرايط در جريان دعوت و مبارزه قرار داده شوند. افراد صغير طبعاً نسبت ضعف عقلى و جسمى مکلف نيستند که در روزهاى اول دعوت افتخار عضويت را کمائى ميکنند. مکلفيت شرعى در امرى در حدود استعداد و توانائى افراد است و خارج از آن براى مسلمان تکليف ايجاد نمى کند. پس عدم تکليف دليل ناچيز شمردن و دست کم گرفتن ارج و متبه افراد شده نميتواند.

په اهتمام موحد شهيد در اواخر سال ١٣٦٥ غرض آموزش و پرورش بهتر جوانان، معهد عالى تربيه اسلامى تاسيس گرديد، او درين رابطه ضمن زحمات شبا روزى و جلب همکارى برادران مسلمان کشورهاى اسلامى به تعداد زيادى از جوانان مسلمان را در آن کانون علمى و تربيتى جذب و بيارى همفکرانش به آموزش و پرورش آنها پرداخت. معهد مذکور تا اکنون يکدوره فارغ داده و فارغين در سنگرهاى مختلف جهاد بکار دعوت و تعليم و تربيت اسلامى مشغول اند که اثرات خوبى بجا گذاشته است.

در اواخر سال ١٣٦٥ خبر شهادت مولوى سيد باشى آمر حوزه نعمان پروان، تاثير عميقى بر روحيه موحد گذاشت زيرا او مولوى شهيد را از دل و جان دوست داشت و بنابر پيشنهاد خود او مولوى سيد باشى متقبل امارت حوزه گرديده بود. مؤحد که از يکشور در کار دعوت و ارشاد جوانان مجاهد و مهاجر مصروف بود، از سوى ديگر حساسيت کار در سنگرهاى جهاد را فراموش نميکرد.

بعد از شهادت مولوى سيد باشى تعداد زيادى از ساکنين مجاهد و مهاجر پروان از طالوت موحد تقاضا کردند که با قبول مسؤليت امارت حوزه، جبهات مرکز را از بى نظمى و تشتت نجات بخشد و غرض نيل به اين مامول بار ديگر بداخل سنگرهاى داغ خونين آنجا برود، او که به صفت جندى مخلص راه خدا (ج) در مسير مبارزه به چيزى جز ادامه جهاد و استمرار دعوت نمى انديشيد تصميم گرفت تا براى پر کردن جاى خالى مولوى سيد باشى عازم پروان گردد. مدت يک سال ديگر در سنگرهاى مقدس جهاد فعالانه حضور داشت و طى اين مدت بر پيکر قواى دشمن کارى ترين ضربات وارد گرديد که در تاريخ جهاد اسلامى نظير آن کمتر ديده مى شود، نظم و انظباط خوبى با رفتن او در جبهه محکم شده بود پروگرام هاى جنگى و اصلاحى او با کمال موفقيت به پيش ميرفت. همه به ياد دارند که در هيچ شماره روز نامه شهادت نيست که در آن يک خبرى از فتوحات سنگر نشينان حوزه نعمان به نشر نه رسيده باشد.

طالوت موحد براى نمايشگذاشتن تقبيح عملى فاجعه ى ثور بالاى پوسته هاى اطراف شهر چاريکار پلان جنگى طرح کرد، يورش گران مسلمان تحت قومانده او بعد از فتح سه پوسته دشمن، قصد داشتند پوسته چهارم را نيز تصرف نمايند که پيک اجل در قالب پارچه هاى آهنين مرمى هاوان از نقطه نامعلومى بر موضع موحد اصابت کرد و روز دو شنبه ٥ ثور ١٣٦٧ ارواح پاک طالوت و چهار تن از همسنگرانش از کالبد مادى وجود (زندان تن) به آسمان پرواز نموده در مقام معلى و لاهوتى عليين خدا به رفيق اعلى پيوست.

(انا لله وانا اليه راجعون)

تبصره / نظر

نظرات / تبصري

د همدې برخي څخه

شریک کړئ

ټولپوښتنه

زمونږ نوي ویبسائټ څنګه دي؟

زمونږ فيسبوک