زبیر کی بود؟ و به دنبال چی بود؟
در سحرگاه روز مبارک جمعه و در آخرین روز از ماه شوال (مصادف با 21 جوزا 1400) در حالیکه منادی با بانگ اذان مومنین را برای ذکر و یاد خدا در نماز صبح فرا میخواند، نورآغا زبیر افغان برای ملاقات پروردگارش بسوی او پَر کشید. گویی با تمام جان به ندای حی علی الفلاح لبیک گفت و به دیدار معبود شتافت...
بیش از ده سال بود که رفاقت بسیار صمیمی با زبیر داشتم. در محافل، مجالس و گفتگوهایی که باهم داشتیم، گذشته ی او نیز برایم مانند روز روشن گردیده بود که در گذشته چه بوده و چه کرده است!
زبیر در یک خانواده ی فرهنگی و اهل علم در منطقه چشمه معاذالله ولسوالی حصه دوم کوهستان ولایت کاپیسا چشم به جهان گشوده بود. او دومین فرزند پسر در خانواده بود و زمانی که هنوز پانزده سال داشت به جهاد مسلحانه در مقابل اتحاد جماهیر شوروی قد علم کرد. بزودی و در زمانی که شانزده سال بیشتر سن نداشت، بعنوان قومندان؛ رهبری کاروان های نظامی مجاهدین از کاپیسا تا پیشاور را برعهده گرفت. همت، شجاعت و ایمان راسخ را به قول همسنگران و یاران آن زمانش در سیما و عمل این نوجوان با شهامت میشد به وضوح مشاهده کرد. او با آرمانی بلند و ملکوتی و درحالیکه اهل فکر و قلم بود، قدم های خود را سنجیده و بادرایت بر میداشت. چندین بار در جنگ رو در رو با قوای شوروی بشدت زخمی شد. چره ای به گلویش اصابت کرد، اما زبیر کسی نبود که سلاح شوروی بتواند صدایش را خفه کند. او دوباره برخواست و تا پایان عمر با صدای زخم خورده و خسته ی خود، همواره حق گفت و حق فریاد زد.
در یکی از عملیات ها برعلیه قوای شوروی که زبیر بشدت زخمی شده بود، چره ای نیز به ابرویش اصابت کرده بود اما هرگز آن را خارج نساخت. روزی از او پرسیدم: زبیرصاحب، چرا این چره را از بالای ابرویت خارج نمیکنی؟ زبیر گفت: این چره را گذاشته ام که هرلحظه پیش چشمم باشد و یادم نرود که آرمان ما و شهدای افغانستان چی بود و چی است؟ این چره برای اینست که راه را گم نکنم...
زبیر در دوران جهاد بعد از اتمام دوران مکتب، به جهاد پوهنتون وارد شد و بعد از چهار سال با موفقیت بعنوان یک افسر مسلکی فارغ التحصیل شد. تا زمان حضور اتحاد جماهیر شوروی در افغانستان بعنوان مجاهد، قومندان، مسئول فرهنگی جبهه پروان و کاپیسا و همچنین مسئول اطلاعات نظامی جبهه استاد فرید کار کرد و در این وظایف هیچگاه از صراط عدالت خارج نشد. نه تنها به کسی ظلمی نکرد، بلکه اجازه نداد که به کسی ظلمی شود.
با فروپاشی حکومت کمونیستی و روی کار آمدن حکومت مجاهدین، زبیر پیشه معلمی را بعنوان بهترین وظیفه انتخاب کرد. با وجود اینکه استاد ربانی در پُست های معاونیت مخابره قرارگاه وزارت داخله، آمریت اعاشه اکادمی پولیس و آمریت حوزه دوم شهر کابل به او بارها مکتوب داد، اما زبیر از پذیرش این پست ها خودداری کرده و به شغل معلمی ادامه داد. در نتیجه اتفاقاتی که در جبهه استاد فرید رخ داد، زبیر در اواخر از استاد فرید ناراحت شد اما هیچگاه خط، مسیر و آرمان خود را عوض نکرد و در خانه نشست.
با آمدن طالبان و سخت شدن شرایط، در حالیکه بسیاری از افراد به گروه های مختلف رفته بودند، زبیر همچنان پایدار و راسخ بر سر عهد خود باقیماند و به هیچ گروه دیگری نرفت و راه هجرت را در پیش گرفت. با وجود اینکه زبیر در جهاد پوهنتون مسلک توپچی را خوانده بود، اما در دیار هجرت تمام تلاش خود را برای یادگیری فنون ساختمان سازی بکار گرفت. او تشخیص داده بود که با شکست شوروی، دیگر مسلک توپچی برای افغانستان کاربردی ندارد و او باید ساختن را بیاموزد تا در جهاد برای آبادی وطن سهم بگیرد.
زبیر علاوه بر تلاش و تحمل زحمات مختلف برای یادگیری فنون ساختمان سازی و کسب تخصص عملی در ساخت و ساز، توجه ویژه را به تربیت اولاد خود و همچنین اصلاح و تبلیغ دین در میان مهاجرین همت گماشت. در شرایطی که برگزاری نماز جمعه برای مهاجرین افغان در تهران ممنوع بود، زبیر همواره در ارتباط با علما قرار داشت و هر هفته جایی را برای برگزاری نماز جمعه برنامه ریزی میکرد و نماز ادا میشد. وقتی نیروی انتظامی از موضوع خبر میشد، نماز برگزار شده و مردم به خانه هایشان برگشته بودند. زبیر در تمامی جلسات ختم ها، فاتحه ها و همایش ها بر چند موضوع در میان مهاجرین تاکید داشت. او در درجه اول تحصیل اولاد مهاجرین را رمز نجات کشور میدانست و در کنار آن، با رسومات و عُرف های خرافی نیز همواره مبارزه میکرد. در شرایطی که مهاجرین در ایران همگی کارگر بودند، زمانی که کسی وفات میکرد، عُرف و عنعنات وطنی باعث میشد تا خانواده متوفی با خرج های زیاد خود را به زحمت بیندازد تا مردم آنهارا بد نگوید و در نتیجه یتیمان هر خانواده بعد از برگزاری خیرات و هزینه های سنگین در فشار اقتصادی شدید قرار میگرفتند. زبیر مبارزه خود را برعلیه این هزینه های گزاف قرار داد تا اینکه بالاخره عده ای از مردم تعهد کردند که بنام خیرات، اسراف نمیکنند و خانواده متوفی را با فقر مواجه نمی کنند.
در سال 1390 و قبل از آن، شورایی که به همت زبیر و عده ای دیگر از مجاهدین بوجود آمده بود، روز به روز پربار تر می شد و وسعت بیشتری از مجاهدین را در خود جای می داد. علاوه بر زبیر، من هم در این شورا عضویت داشتم. در سال 1392 با مطرح شدن انتخابات ریاست جمهوری، من و زبیر در همکاری و همفکری با هم مکاتباتی با شخصیت های مختلف برای صلح و انتخابات ریاست جمهوری افغانستان را آغاز نمودیم. دقیقا در شرایطی که تصور همگان در مورد انتخابات ریاست جمهوری سال 1393 افغانستان، انتخاب احتمالی زلمی خلیلزاد یا زلمی رسول بود، نظر و بیان من و زبیر این بود که علی احمد جلالی یا محمداشرف غنی احمدزی بعنوان رئیس جمهور آینده افغانستان انتخاب خواهد شد. مکاتبات ما با رهبران مختلف ادامه پیدا کرد اما تمرکز بیشتر ما بر روی حزب اسلامی افغانستان بود (تمامی نامه ها هنوز موجود است) که در این راه امیدواری هایی پیدا شد و آقای جریر به نمایندگی از این شورا به کابل سفر کرده و در قالب اتحاد شوراهای حزب اسلامی افغانستان قرار گرفت که این شورا نیز در آن زمان، بیشترین موثریت را برای آقای اشرف غنی داشت. زیرا در آن زمان رقبای انتخاباتی آقای غنی او را متهم به غیرمسلمان بودن و... میکردند اما قرار گرفتن اتحاد شوراهای حزب اسلامی در کنار آقای غنی به یکباره مشروعیت دینی برای او ایجاد کرد.
پیشنهاد شخص من و زبیر به امیر حزب اسلامی افغانستان که مورد تایید شورای مجاهدین مقیم تهران بود، حمایت از اشرف غنی برای تغییر معادلات سیاسی و رفتن بطرف صلح بود که البته کاندیداتوری انجنیر قطب الدین هلال کمی باعث تحول در این معادله شد اما حمایت حزب اسلامی از آقای هلال باعث شد تا پنجاه فیصد راه صلح میان حزب اسلامی و دولت افغانستان به یکباره پیموده شود. به این معنا که حزب با حمایت از یک کاندیدا در این نظام، در حقیقت نظام فعلی را پذیرفت و این یک قدم مثبت و بزرگ برای صلح بود
بالاخره در ماه ثور سال 1393 من و زبیر تصمیم گرفتیم به افغانستان برویم. زبیر در ماه ثور و من بعد از پایان امتحاناتم در ماه جوزا ایران را به مقصد افغانستان با آرزوهای بزرگ برای صلح در افغانستان ترک کردیم. و طبق پیش بینی ما، اشرف غنی بالاخره رئیس جمهور افغانستان شد. اما معضل بزرگ در حزب اسلامی، تفرق و پراکندگی برادران حزبی بود. در این راه من و زبیر شخصا به دفاتر مختلف رفته و با هرکدام از دفاتر صحبت های طولانی انجام دادیم تا زمینه را برای توحید صفوف حزب اسلامی فراهم کنیم. در این راه در یکسال اول، صرفا من و زبیر فعال بودیم و در بسیار مواقع با کم نظری ها و سبک نظری های بعضی از برادران مواجه میشدیم. تا اینکه بالاخره زبیر در سفری که به شمشتو داشت، از جانب امیر حزب اسلامی افغانستان نامه ای آورد که ایشان را بعنوان یکی از سه نماینده امیر حزب برای توحید صفوف حزب معرفی میکرد. زبیر بدون توجه به خطراتی که ممکن بود برایمان پیش بیاید، عاشقانه برای صلح و توحید صفوف مجاهدین کار میکرد که به پیوست این نوشته، متن یکی از نامه ها را آورده ام.
در تلاش برای توحید صفوف حزب و آوردن یک وحدت و همدلی میان مجاهدین، روزها را در سرگردانی میان دفاتر گذراندیم و حتی شبهایی نیز در داخل موتر خوابیدیم اما هدف مان هیچگاه مارا خسته نکرد و در حالیکه هیچگونه حمایت مالی نداشتیم، از جیب خود خرج میکردیم. من از درآمدم بعنوان استاد در پوهنتون و زبیر از فروش زمین میراثی خود در این راه خرج میکردیم. بالاخره کمیسیون های برای توحید صفوف و توحید دفاتر تشکیل شد اما بزودی توسط بعضی اشخاص در داخل دفاتر مختلف، سبوتاژ شد...
بالاخره پروسه صلح حزب اسلامی و دولت افغانستان جدی تر شد و ما دونفر در کنار سایر برادران حزب، تمام تلاش خود را برای به ثمر رسیدن تلاش ها به حد اعلا رسانیده بودیم. بدون ترس از کسی یا جریانی، جرات مندانه بعنوان سخنگوی حزب در رسانه ها حاضر میشدم و در تمامی این برنامه ها، تنها کسی که با من بود، زبیر بود. همفکری و همنظری و مشورت ما در مورد برنامه ها و تلاشهایمان بسیار سودمند بود.
زبیر علاوه بر اینکه عاشق صلح و برادری میان تمام مردم افغانستان بود و آرزویش این بود که حزب اسلامی یک چتر واحد برای تمام مجاهدین شود، عاشقانه برای تعلیم و تحصیل فرزندان وطن نیز تلاش میکرد. با من به کلاس های درس پوهنتون ها می آمد و به دانشجویان روحیه میداد، در سمینارهایی که برای نوجوانان دختر و پسر در منطقه دشت برچی برگزار میکردیم شرکت میکرد و از اینکه دختران و پسران هزاره را در شوق و تلاش تحصیل میدید، به وجد می آمد و به پدران و مادران آنها افرین میگفت. برای زبیر پشتون و تاجک و ازبک و هزاره فرقی نداشت. در تمام سالهایی که باهم بودیم، هرجایی امکان یک کار موثر و مفید را در میان هر قومی میدید، جان خود را به خطر می انداخت و میگفت برویم، اینها همگی مثل اولاد ما هستند، اینها مرا به یاد دختران و پسرانم می اندازند...
بعد از به ثمر رسیدن پروسه صلح، زبیر پیشنهادات مختلفی برای اصلاح امور داشت. او همواره به رهبری حزب پیشنهاد میکرد که امیر حزب اسلامی باید امیر تمام مجاهدین باشد، همگان را به دور خود جمع کند و... (بعنوان نمونه به متن نامه اش که با این پُست پیوست است مراجعه کنید)
زبیر که که آرمان های بزرگی داشت و برای تحقق این آرمانها 5 سال میشد فامیل خود را در ایران تنها رها کرده و به افغانستان آمده بود و برای تامین نفقه خودش و خانواده اش، زمین های میراث پدری را می فروخت تا شاید بتواند کار مفیدی برای کشور انجام دهد، بیماری شکر را در وجود خود احساس کرد. وجودی که چندین سال قبل یکبار سکته مغزی را از سر گذرانده بود. اکنون با مشاهده ی برخی بابسامانی های درونی، انتقادات و راهکارهای خود را بصورت کتبی و شفاهی به مسئولین حزب می رساند. تفرق و پراکندگی مجدد در میان بزرگان حزب بشدت زبیر را رنجاند و فشارهای مختلفی که از جوانب مختلف بر او وارد میشد، روح او را آزار میداد. زبیر تصمیم به بازگشت به نزد فامیلش گرفت. روزی که او را به میدان هوایی رساندم، دلش شکسته بود از جبر زمان و کسالت و کژی همرزمان.
ساعتی بعد دوباره از میدان هوایی بازگشت خورد. برای اینکه او را تحت فشار بگذارند که دست از کار برای حزب بردارد، به بهانه ای واهی او را ممنوع الخروج کرده بودند. زبیر به محکمه رفت و تقاضا نمود که اسناد و دلایل برای ممنوع الخروجی اش را ارائه کنند اما بزودی متوجه شد که هیچ سند و مدرکی وجود ندارد و این صرفا یک فشار سیاسی است. زبیر یکسال دیگر نیز در افغانستان باقی ماند و برای توحید صفوف، اصلاح درونی و انسجام درونی کار کرد اما احساس کرد که نه تنها گوش شنوایی برای او وجود ندارد، بلکه مورد تهدید و فشار جدی قرار دارد و دیگر زمین چندانی هم برایش باقی نمانده بود که بفروشد و نفقه خانواده خود را تامین کند. فرزندانش در دیار هجرت هرکدام با استعدادهای فوق العاده منتظر فیس دانشگاه و کورس هایشان بودند اما زبیر به فکر وطن بود...
زبیر که بادیگارد و موتر زره و خدم و حشم نداشت، حرفش نیز شنیده نمیشد درحالیکه او حرف ها و برنامه های زیادی برای وطن داشت. در طول این مدت انجمن افسران جهاد پوهنتون را ایجاد کرده و آنها را باهم منسجم ساخت و همواره تلاش کرد تا تخصص خود در ساختمان سازی را در اختیار وطن قرار بدهد. زبیر اولین کسی بود که در ایران، پروژه مقاوم سازی ساختمان را اجرا کرده بود. او آرزو داشت تجربیات خود در این زمینه را نیز در اختیار افغانستان قرار بدهد. با مشاهده هر ساختمانی که در کابل ساخته شده، جیگرخون میشد و میگفت: با هزینه های زیاد، کار ضعیف کرده اند. برای افغانستان که با کمبود امکانات مواجه است، این بسیار حیف است...
بالاخره زبیر خسته از تلاش های چندساله و دوری از خانواده و جسم مریض و دلی شکسته دوباره راهی ایران شد. او مجبور شد مسیر طولانی را بپیماید تا به نزد خانواده اش در دیار هجرت بازگردد. روز آخری که در کابل برای خداحافظی به نزدم آمد، در حالی که بغض گلویش را گرفته بود گفت: وطنی را که عاشقانه دوست داشتم و دوست دارم و برایش سالها رزمیده ام و خون داده ام، امروز ترک میکنم. هجرت میکنم بسوی خدا، هجرت میکنم از اینهمه ظلم و بیداد. هجرت میکنم از اینهمه انحراف که داریم آرمان جهاد و شهدا را فراموش میکنیم...
زبیر باور داشت که مانند صدر اسلام، باید در مقابل کژی ها ایستاد، این وظیفه شرعی و وجدانی ماست. او میگفت:
من حتی ساعتی از حزب اسلامی به هیچ حزب دیگر نرفته ام، امتیازات و پُست های دیگران نتوانسته مرا بفریبد، نه به شوروی تسلیم شدم، نه به کمونیستم. نه به شهید مسعود تسلیم شدم، نه به شهید ربانی. نه به کرزی تسلیم شدم و نه به اشرف غنی. من مانند آن صحابی که در مقابل حضرت عمر (رض) برخواست و گفت اگر از راه راست منحرف شوی، با همین شمشیر کج تورا راست خواهم کرد، در مقابل آنچه که کژی میدانم، ایستاد میشوم. چه این کژی در جامعه باشد، چه در حزب، چه در افراد، چه در خانواده.
زبیر میگفت: من امروز وظیفه خود میدانم که برای اصلاح، تلاش کنم و در این راه از هیچ تلاشی فروگذار نخواهم بود.
در طی سالهای 1393 ببعد که من و زبیر در افغانستان بودیم، همانطور که قبلا ذکر شد، چه روزها که در به در برای گام مثبت برای جامعه گشتیم، شبهای گرم و سرد را در داخل موتر یا در اتاق سرد گذرانیدیم و هیچکدام از دفاتر حزب حاضر به جای دادن به ما نبودند. صبح ها در کوته سنگی یک گیلاس شیر از سر کراچی میگرفتیم و می نوشیدیم و بعداز ظهر ها در کینگ برگر (پهلوی تلویزیون آریانا) یک کاسه سوپ با نان یا برگر میخوردیم. من که جوانتر بودم، اما این عدم رعایت برنامه غذایی برای زبیر که قبلا سکته مغزی را گذرانده و اکنون بیماری شکر نیز داشت، بسیار خطرناک بود. بعد از مدتی سردی ها و اتاق های سرد باعث شد تا زبیر تکلیف زانو نیز پیدا کند...
زبیر زمانی در دیار هجرت به نزد خانواده بازگشت که وجودش مملو از درد و بیماری بود. چندی نگذشته بود که بیماری کرونا جهان را تسخیر کرد و زبیر که مانند پرنده ای بیقرار برای بیداری جامعه بال و پر میزد، در خانه زندانی شد. بیماری شکر، درد زانو و کمر، مشکلات اقتصادی بخاطر شرایط کرونا و عدم امکان کار کردن، تحصیل فرزندان، شرایط اسفبار افغانستان که هر روز شاهد خونریزی است، سرنوشت نامعلوم کشور و مردم و... همگی دردهایی بود که زبیر را بشدت آزار میداد اما بازهم امید خود را از دست نداده بود و برای آینده نقشه ها و طرح های بزرگی داشت و فقط منتظر پروسه صلح و پایان کرونا بود.
در شب بیست و هفتم ماه مبارک رمضان باهم به یک ختم قرآن رفتیم، زبیر آنشب بسیار منقلب شده بود و سخنرانی سوزناکی کرد و اشک از چشمانش سرازیر شد و جوانانی که در آن شب برای احیاء شب قدر حضور داشتند را بسیار تشویق و نوازش کرد.
زمانی که از حمله اسرائیل به فلسطینیان آگاه شد، بشدت غمگین بود و میگفت: ما اگر آرمان های جهاد را فراموش نمیکردیم، امروز فلسطین را نیز آزاد کرده بودیم. به او گفتم بیا که یک محفل در حمایت از فلسطین در تهران برای مهاجرین برگزار کنیم، بلافاصله قبول کرد و کار را شروع کردیم. پیشنهاد کرد که اولین جلسه همفکری بزرگان مهاجرین برای برگزاری کنفرانس حمایت از فلسطین را در خانه او برگزار کنیم. در حالیکه بشدت با مشکلات اقتصادی مواجه بود، میزبانی از بزرگان مهاجرین برای برگزاری کنفرانس حمایت از فلسطین را قبول کرد. در روزهای بعد زبیر احساس کرد که بیماری کرونا او را بشدت تحت تاثیر قرار داده است. در حالیکه تحت تاثیر بیماری کرونا جسمش ناتوان شده بود، روزی دوبار با من تماس میگرفت و در مورد پیشرفت کارها برای برگزاری کنفرانس می پرسید. در روز برگزاری کنفرانس در حالیکه حالت بسیار خرابی داشت، بازهم پیام کوتاهی برایم نوشت : همایش چطو است؟ مردم آمده اند؟ وضعیت چطور است؟ سلام مرا به نمایندگان فلسطین برسان.
آنروز بدلیل حجم زیاد کارها نتوانستم پاسخش را بدهم و فردایش تماس گرفتم، وضعیتش بسیار خراب بود...
روزها گذشت و بالاخره در سحرگاه روز مبارک جمعه و در آخرین روز از ماه شوال (مصادف با 21 جوزا 1400) در حالیکه منادی با بانگ اذان مومنین را برای ذکر و یاد خدا در نماز صبح فرا میخواند، نورآغا زبیر افغان برای ملاقات پروردگارش بسوی او پَر کشید. گویی با تمام جان به ندای حی علی الفلاح لبیک گفت و به دیدار معبود شتافت...
زبیر مجاهدی بود که هرگز در مقابل هیچ کژی محافظه کاری نکرد، در مقابل زر، زور و تزویر سر خم نکرد، همواره مجاهد ماند، از آرمانش دست نکشید، برای شهداء، یتیمان و مظلومان وطن اشک میریخت، برای اصلاح تلاش کرد و مظلومانه از جان، مال و حیات خود برای اسلام و وطن، خالصانه خرج کرد
الله متعال او را با انبیاء، شهداء و صالحین محشور گرداند
23 جوزا 1400
تبصره / نظر
نظرات / تبصري
من با آقا زبیر افغان در ایران ، در چند پروژه ساخت و ساز همکاری کردم والحق و الانصاف به جز محبت چیزی از ایشان ندیدم خداوند روحشان را شاد کند
به عنوان یک ایرانی که ایشان و خانواده ی محترمشان را میشناخت میگم؛ که ایشان از مردان نیک روزگار بودند... خداوند روحشون رو شاد کنه و انشاءالله با شهدا محشور باشن. و اميدوارم روزی بیاد تا اهدافشون، که صلح و آرامش برای کشور و مردمش در افغانستان بود، محقق بشه... و خانواده ی این بزرگوار هم که از مردمان نیک و عزیز روزگارند، از خداوند منان قلباً میخوام که بهشون تسکین بده، و میدونم خداوند بهترین تسکین برای قلبهاشونه... اگر پیامم رو میخونید، ناامید نباشید، و ادامه بدید قوی تر و قوی تر از گذشته که پدر عزیزتون هم همینو ازتون میخواد. دوستتون دارم تا همیشه، خانواده ی عزیز افغان.
