به صورتش نگاه کن…
خون، از پیشانیاش چون رود جاریست؛ نه فقط خون یک زن، بلکه خون کرامتِ پایمالشدهی امتیست که قرنهاست اسیر مرزهاییست که استعمار کشیده و حاکمانی که دروغ دین را بر تخت ظلم سوار کردهاند.
این زن، تنها زخمیِ جنگ نیست… او یک ملت است، یک شرف زخمی است، یک فریاد خاموششده زیر آوار خیانت و سکوت.
دستهایش پُر از خاک است؛ نه خاک وطن، که خاک گورِ غیرتیست که امت از دست داده.
نگاهش، پرسشگر است؛ میپرسد:
«کجا هستند آنان که مردیشان را در خطبهها فریاد میزنند؟ کجاست شمشیر اسلام؟ کجاست وحدت؟»
ای امت!
تا وقتی در قفس دولتملتهای ساختگی زندانی باشی، تا وقتی پشت پرچمهای بیریشه صف بکشی، تا وقتی مرزهای استعمار را مقدس بشماری، پیکر این زن هزاربار دیگر زیر آوار له خواهد شد، و اشکهایش، پیش پای حکام خائن خشک خواهد شد.
راه نجات؟
نه در مذاکرات، نه در سازمانهای دروغین بینالمللی؛
بلکه در شکستن مرزها، فروپاشی دولتهای جعلی، و برپایی یک امت واحده با خلافت اسلامی است.
فقط آن زمان است که خون این زن بیثمر نخواهد ماند، و فریادش در تاریخ طنین خواهد انداخت.
