آخرین دیدار؛ مولانا مطیع الرحمن نظامی رهبرِجماعت اسلامی بنگله دیش با فرزند خود
شام روز سه شنبه مؤرخ 10 ماه می 2016 مسئولین زندان مرکزی دکا به آقای متو سکرتیر پدرم تماس گرفتند وفقط این چند کلمات را بیان داشتند: خانوادهء مطیع الرحمن نظامی میتوانند برای دیدار وی به ادارهء مرکزی زندان بیایند.
مجموعِ اعضای خانواده متشکل از 26 تن خورد و بزرگ، زن و مرد خود را در سه موتر جا بجا کردیم و در فضای اضطراب و خموشی راه افتادیم،با چنین حال که نگاه معنی دارِ هر کدامِ ما از همدیگر کنده نبود، به دروازهء زندان رسیدیم و با دیدن خبرنگاران دم دروازهء زندان پریشانیی ما بیشتر شد، صف خبرنگاران را با خموشی شکستیم و مقابل دروازهء آهنین و بزرگِ سرمه ی رنگِ زندان قرار گرفتیم. تفتیش پایان یافت و در جایی منتظرنشستیم، لحظاتی نگذشت که ادارهء زندان نامه ی را برای ما تحویل داد که محتوای آن خبر از این میداد که این آخرین دیدارِخانوادهء مطیع الرحمن با مطیع الرحمن خواهد بود.
مارا به سمتِ اطاقهای بردند که درگوشهء زندان واقع بود. پدرم در آخرین صف این اطاق های معزول قرار داشت،اطاق شماره هشت به مساحتِ هشت قدم درهشت بود، یگانه دریچهء آن همان روزنهء پنجره دارِ دروازهء آهنین آن اطاق بود.
پدرم را از آمدن ما اطلاع نداده بودند، وقتی نزدیک تر شدیم شبح وی ازعقبِ پنجره چنین نمودار شد که پشت به دروازه داده و روی یک جای نماز سبز رو به قبله نشسته است،دست های پدر بلند بود وآن زمان زمزمه های آشنایی را شنیدیم، همان دعاهایی که در آوان طفولت در مناجات های پدر می شنیدیم، شنیدنی که بارها آن زمان مارا کنار سجاده اش خواب میبرد، ولی ای عجب اینجا گربه ی هم وجود دارد، گربه در اطاق کسی که چند ساعت بعد به چوبهء دار میرود،بلی گربهء را دیدیم کوچک و نسواری رنگ کنارش نشسته است وگویا تنهایی پیرمرد را تقسیم میکند، گربهء که به جای کودکان خانواده به مناجاتش گوش میدهد.
معاذِ سه ساله با دیدن پدر کلان از همه چابک تر میشود و آرامش را میشکند و پای روی نردبان اسفالتی زیر دروازهء آهنین میگذارد و با فشار بر انگشتانِ نوکِ پای آنسوی پنجره نگاه کودکانه میکند و صدا میزند پدر کلان ما آمده ایم ... در را بگشا.. ما آمده ایم.پدرم دست هایش را به رویش مالید و سر را عقب چرخاند و همهء مارا عقبِ پنجره ایستاده دید،بر خاست و آرام نزدیک شد،مکثی کرد و گفت: همه تان آمدید. آیا این آخرین دیدار خواهد بود؟
خواهرم با صدای گرفته گفت :نه ان شالله که آخرین دیدار نخواهد بود.
پدر بعد از مکث اندکی گفت: صبر داشته باشید و استوار باشید سپس درسکوت فرو رفت.ابرِ سیاهِ غم ماحول و انفاسِ مارا پیچانده بود، اشکها از دیدگان سرا زیربودند،چه اشکهای چابکی که بی فریاد بپا میشدند و به پایین میدویدند .ولی پدر نمی گریست، او قمیص و ایزار بنگالی به تن داشت و از حرارتِ اطاق عرقهایش به جای اشک بر رویش همچو زر میدرخشید، رویی بی اضطرابی که هر شخصی غیرِ ما نیز میدید یقینا آن روی را فارغ از وسوسهء هراس اعدام میدید، رویِ مطمئن از تسلیم به قضا ی الهی. دلی سلیم از چشمهء فیض.
از مأمور ادارهء زندان خواستیم تا اگر دربِ اطاق را برای ما بگشاید تا فارغ از زحمتِ میلهء پنجره آخرین ملاقات با بزرگ خانواده را تنفس کنیم،پاسخ مثبت داد و در را گشود.
پدر به ساحتِ نسبتاً فراخ تر قدم نهاد و برکرسیی پلاستیکیی سفیدی که آنجا بود نشست،ما هم دور او بر زمین حلقه زدیم،احوال هر یکی مارا سراغ گرفت. بعد در بابتِ آخرین مرحلهء قانونِ نام نهاد که همانا حق درخواست عفو از رئیس دولت است توضیح داد و افزود: مدیر عمومی زندان از من پرسید که در قبال این حق قانونیی خود چه تصمیم دارم؟
گفتم: جرمی را مرتکب نشده ام تا درخواست عفو کنم، عفو طلبیدن اعتراف ضمنی به ارتکاب اتهاماتی است که انجام نداده ام،بیشتر از این من ایمان دارم که مرگ و زندگی در دست خداوند است و با درخواست عفو از بندهء مانند خود، کمال بندگی به خدا را خدشه دار نمیسازم .
سپس گفت: ظهر امروز رئیس عمومی پلیس آمد و کاغذی را در دست داشت و اصرار ورزید تا بر فورم درخواستِ عفو امضا کنم،کاغذ را گرفتم و با خطِ درشت نوشتم: هیچ یک از اتهاماتِ وارده بر خود را نمی پذیرم و عفو را بجز از درگاه الهی نیز نمیجویم .
حرفهای پدر را تا اینجا شنیدیم،او، و ما همه در سکوت فرو رفتیم،لحظهء بعد سکوت را شکست و ما را دلداری داد.
در آن لحظاتِ تنگ که وقت دیدار هر ثانیه کمتر میشد مناسب دیدیم تا اندکی فاصله گیریم و مادر را دقائقی کنار شوهرش تنها گذاریم، شاید وصیتی خاصی برای وی داشته باشد،شاید چیزی بخواهد برایش بگوید که دور از ما مناسب میبیند،ساحه آنقدر وسیع نبود که صدای آن دو را نشنویم. شنیدیم که هردو همدیگر را تسلیت میدادند، شنیدیم که مادر رو به پدرمان میگفت: خداوند عزوجل بر شما انعام ورزیده است که شهادت در را ه خود را برای شما اکرام فرمود،ما همه اهل وعیال تو به نوبهء خود درپیشگاه ذات بی نیاز گواهی میدهیم که تو مردِ پرهیزگاری بودی نه ستمکار، امانت پیشه بودی نه خیانت حرفه .
پدر اورا با این سخنان استوار تر میساخت و میگفت: اینک تو هم مادر و هم پدرِ این خانواده گشتی،مرا در خنده ها و گریه های هر یکی از این کودکان خواهی یافت.
دوباره جمع شدیم و دوش به دوش داخل و درب اطاق را پر کردیم،آنگاه پدر آخرین وصیتش را به ما گفت: بر رهنمونی خداوند و آموزه های پیامبرصلی الله علیه و سلم استوار باقی بمانید.مادرتان را تنها نگذارید و کنار اورا گرم دارید. مرا در شخصیت مادرتان خواهید یافت،مطمئن باشید که اگر بر صراط مستقیم ثابت بمانید، مادرتان مرا در هرکدامِ شما میبیند.
بعد از من نزد دیگران از من همان سخن گویید که همان بودم و در توصیف من اغراق نکنید،من هفتاد و پنج سال زیستم و این عمر درازی هست،من دراز بین شما زیستم, یاران و آشنایانی بسیاری در این فراز و نشیبِ زندگانی داشتم که فرصت چنین زندگی من را نیافتند،شما با من بیشتر از فرزندان ایشان با آنان، زیستید،یقین کنید که مرگ و زندگی در قبضهء خدا است،اگر تقدیر من چنین باشد که این شب سفر زندگی من پایان یابد چنین خواهد شد حتی اگر در میان شما باشم، نیک اندیشی را سرمایه بسازید و باشید از بندگان با سپاس خدای عالمیان.
آنگاه سه نواسهء کوچکش را که به نام و القاب وی نام گذاری شده بودند برایش برداشتیم تا دعای واپسین لحظات را دریابند، تبسمی کرد و گفت آرزو میکنم که از من بهتر شوند و ازغبارِ مفخرتِ پیِ میمنتِ پیامبر و یارانش دور نمانند.
سپس گفت: حکایت میکنند که یکی از علماء بزرگ به فرزندش گفت فرزندم هدف تو در زندگی چیست؟ فرزند گفت: آرزوی من این است که ای پدر من هم مانند شما یک عالم شوم.
عالم بزرگ وقتی این جواب را شنید به گریه افتاد، فرزندِ خوب پریشان شد و پرسید چرا ای پدر بزرگوار گریه میکنی؟ مگر فراستِ ایمانیی تو در این فرزندت چنین شرفی را شایان نمی بیند؟
عالم بزرگ گفت: فرزندم زمانی که در سن وسال تو بودم آرزو داشتم که مانند حضرت علی رضی الله عنه در تقوی وعمل باشم، گرچند میدانستم که مسافه میان من و علی رضی الله عنه بسیار دورو درازاست، بری این گریستم که می بینم همت ها چقدر تنزل کرده است،پس فرزندم همت کن و پیشوایی را از آنان برگزین.
سپس پدرمان از برادر بزرگمان عبدالمؤمن توصیف کرد گفت : عبدالمؤمن از من عالم تر است من در بسیاری از مسائل از عبدالمؤمن منابع مسائل و مآخذ کتب را میپرسیدم .
با تحسر گفتیم: افسوس پدر که چیزی برایت نتوانستیم انجام دهیم .
گفت :همه بشر هستیم و مسئولیتِ ما همان توان ماست،وعواقب امور در دستِ مالک الملک است ." لله الامر من قبلُ و مِن بعد" مگر جای شکر نیست که بعد از عمر دراز که ممکن در حسرت مال و متاع بر بالین میمردم در شوق رسالتی سر فراز میمیرم ؟.
پدرمان آنگاه بر تمامی ائمه وعلماء امّت دعای رحمت فرستاد و برای مسلمانانی که از زندان تا چوبهء دار اورا همراهی کردند سلام فرستاد و ما را قاصد پیام و طلب دعا ساخت .
آنگاه مادرمان گفت :خداوند اکرام خود بر تورا در آخرت بیشتر از دنیا خواهد داد.
پدرم سرش را تکان داد و گفت آمین، میدانی که من روستا زادهء فقیری بودم خدا مرا چنان انعام داد که این همه دعای مسلمانان را در پی دارم،حتی صدراعظم حسینه واجد از بیم اینکه مبادا در کانفرانس اجلاس سران اسلامی در ترکیه موضوع رهایی من مطرح شود از اشتراک درکانفرانس کناره کشید .
در چنان لحظاتِ مالامال از روحانیت، پدر از ما سؤالی عجیبی میکند و ما را مبهوت میسازد،میپرسد: فردا جهت اشتراک درجنازهء من کدام شما به ساتیا ـ قریهء ما ـ میرود؟
فوراً پیش از اینکه برادرم مؤمن جواب دهد،گفتم :من و مؤمن.
دلِ مهربان مثل همیش عبارت همیشگیی خود را که قبل از سفرها بر زبان میآورد برای آخرین بار تکرار کرد و گفت : پس متوجه خود باشید، وآقای متو را هم با خود بگیرید و مادرتان را با خود نبرید.
خطاب به مؤمن که آن دم دریشی به تن داشت گفت: دوست دارم که وقتی که به نماز جنازهء من پیش میشوی قمیص و ایزار وطنی مان را به تن کنی .
من به حکم رشته ام که طبابت است حالات مرگ را بسیار دیده ام، بسیار دیده ام که کسانی که مرگشان نزدیک میشود چه تغییری در رنگشان میآید، امتداد یک ثانیه را نیز آرزو میکنند،اما در آن موقف با پدر اثری از این نبود، بلکه سؤال عجیبی دیگری کرد پرسید:چه نوع لباسی را برای چوبهء دار رفتن من پیشنهاد میکنید؟
سؤال سختی بود، فقط برادرم تبسمی کرد و گفت قمیص و ایزار وطنی خودمان که بر بدن دارید.
عمرِلحظه ها به پایان می رسیدند، هریکی از ما فرصت دعا را غنیمت میشمرد، خواستیم دعا کند تا در فردوس اعلی با وی محشور باشیم.
گفت: همه مشروط بر التزام جادهء راست است،سپس دست را بلند کرد،دست ها را بلند کردیم،از دعا های مأثور نبوی شروع کرد، سپس به زبان مادری رفت و هرآن خیری که بود برای خود و برای ما طلبید و هر آن شری که بود برای خود و برای ما از آن، پناه طلبید،برای مسلمانان و ممالک اسلامی دعای رحمت کرد و انّا لله و انّا الیه راجعون را بر زبان راند.
بلی ما درآن لحظاتِ فرید، انفاسِ ثمینِ راد مردی را حس میکردیم و با مؤمنِ مطمئنی تبادل نگاه میکردیم،ما روحِ مشتاق به ملکوت اعلی را می دیدیم .
باز برای آخرین کلمات، مارا به پرهیز گاری توصیه کرد و گفت: دو کتابی را که در زندان تألیف کرده است بخوانیم " زندگانی پیامبر صلی الله علیه و سلم در روشنائی قرآن" و کتاب دیگر" از آداب زندگی". سپس رو به خواهر خوردمان محسنه کرد و گفت: تو آخرین دخترانم هستی و اولین کسی بودی که من را "ابو" صدا زدی،صبر کن و استوار باش و ماتم نکنی.
گفت: اکنون بروید.
ما سرد شده بودیم،سبک گشته بودیم،پدر را با تبسم درآغوش کشیدیم و شتابان رفتیم،تا شتابان فردا آن روی مطمئن و وقور وغیور را از حکومت تسلیم بگیریم .
فردا آن روی همان روی بود،همان نور،همان درخشش،فقط اینکه قطراتی از خون آرام آرام از بینی اش جاری بود .
اما آنگاه که زندان را ترک میگفتیم آن گربهء کوچک نیز آنجا را با ما یکجا ترک گفت.
شکر آنک زین دار فانی می رهیم
بر سر این دار پندت می دهیم
دارِ قتل ما بُراق رحلتست
دارِ ملک تو غروروغفلتست
این حیاتی خفته در نقشِ ممات
وان مماتی خفته در قشرِ حیات
می نماید نور نارو نار نور
ورنه دنیا کی بدی دارالغرور.
مولانا.
یاد داشت:
این مقاله یا شرح حال، نقل قولی از زبان فرزند مولانا مطیع الرحمن نظامی رهبرِجماعت اسلامی بنگله دیش است که در سال 2016 توسط حکومت بنگله دیش به اتهام مبارزه برعلیه دخالت هند در بنگله دیش در زمان تجزیهء بنگلادیش متهم واعدام شد، و روزنامه نگاری پاکستانیی بنام عبدالغفار عزیز آن را از زبان بنگالی به زبان عربی ترجمه نموده و درسایتِ الجزیره نشر کرده بود، مقالهء مذکور را از عربی به فارسی ترجمه کرده و در 12 اگست سال2016 از همین دریچهء فیسبوک نشر کرده بودم،امروز پنج اگست 2024 شیخه حسینه واجد بسوی هند فرار کرد ومردم بنگلادیش به قصر این پیره زال عاری از عاطفه وارد شدند،بیاد این قصه فتادم و ماجرای اعدام قمرالزمان وعبدالقادر ملا و مطیع الرحمن و سائر اشخاصی که حسینه واجد انان را اعدام کرد ویا زندانی کرد از نظرم گذشت، و دوباره آن متن را نشر کردم.
زمامداران شرق فرصت های خوبی برای حکومت کردن دارند ولی افسوس که فرصت ها را هدر می دهند.شیخه حسینه میتوانست سیاست نرمش را پیشه بگیرد ولی نگرفت و مردم شوریدند وبدنام رفت،نلسون ماندیلا که برحق بود وقتی به قدرت رسید دشمنانش را بخشید و به یک پیشوا تبدیل شد ونیک نام رفت .
