به مناسبت بيست و شش دلو
قرائن نشان میدهد که اگر شوروی به افغانستان زیر هرعنوانی که میگذارد حمله نمی کرد حکومتِ وقت افغانستان می توانست قیامهای مردمی را مهار کند و بر مخالفتِ مسلحانه برعلیه خود،فائق آید زیرا پاکستان نیز در صورتِ عدمِ وجود ارتش روس در افغانستان توانایی میزبانی مجاهدینِ اوائل را نداشت و نمی توانست اجندای سیاسی خود را از طریق سنگر گشایی با حکومتِ وقتِ افغانستان عملی سازد، این دخالت نظامی شوروی بود که باعث شد تا جنگ به جهاد تبدیل گردد.
گرچند الحادگرایی حکومت کمونستی توأم با جنایات وکشتار دسته جمعی و زنده بگور کردن مردم برای اعلان جهاد کفایت می کرد.
چنانکه در همین روزها باز یک گور دسته جمعی دیگر اینبار در ولایت خوست کشف گردید که پرده از سیاست کشتار بی رحمانهء بر می دارد که ملحدین کمونست در حق زن ومرد وکودک افغانستان مرتکب شدند.
کشتارهای کمونستان بر خلاف کشتارهای دورهء مجاهدین زادهء هرج مرج نبود بلکه سیاست و روش تنظیم شده واعتقاد وباور ملحدین بود.
با اینهم همان طوری که گفتیم حملهء نظامی روس داعیهء جهاد را قطعی ساخت.مردم با شور و جذبهء کامل و یقین به شهادت و یقین به دفاع از خاک سلاح برداشتند.
بسیاری این مردم در آغاز از ظرفیت ونیت رهبران مجاهدین که با قیام مردم جان تازهء یافته بودند خبر نداشتند.
زمانی که نیروهای شوروی در نتیجهء ضرباتِ کوبندهء مردم مجاهد افغانستان شکست خوردند و در نتیجهء آن وبعضی عوامل جهانیی دیگر،افغانستان را ترک گفتند،مردم افغانستان فرصت طلایی داشتند تا مانع قدوم سالهای می شدند که همه می دانیم در آن چه، گذشت.
اگر رهبران تنظیم های مجاهدین از شرطِ خود در تصدییِ بدون قید وشرطِ قدرت پائین می آمدند و به حکومتِ موجودهء وقت نیز از باب ضرورت و از بابِ واقعیت می نگریستند شکی در خوبی چنین کار نبود.
شاید بزرگترین چیزی که در آنصورت از نظرِ شرعی جنجال ایجاد می کرد سطحِ التزامِ حکومت نجیب به بعضی احکام شرعی بود که آیا آن احکام شرعی را بحیث سیاست دولت می پذیرفت یا نمی پذیرفت؟
گمان نمی رود که وی از قبول آن خود داری می کرد بلکه به احتمال غالب آن را نیز می پذیرفت، صرفنظر از اینکه فسقِ یک حکومت موجباتِ جنگ را از نظر شرعی فراهم نمی سازد ورنه باید در طول تاریخ بر علیه اکثر حکام وسلاطین جهاد میشد.
گزینهء دیگری هم بود وآن اینکه آتش بس اعلان می گردید و تنظیمهای مجاهدین مدتی در مناطق خود حکومت می کردند تا ملاحظه میشد که از عهدهء تعامل با همدیگر موفق بدر می آیند یا خیر؟
حقیقت تلخ این است که رهبران مجاهدین از سرنوشت افغانستان بعد از زوال کامل دولت به خوبی آگاه بودند واز این نیز آگاه بودند که تسلط بر مرکز یاچندشهر مهم از سوی یک تنظیم غائله را ختم نمی بخشد و اژدهای فتنه در هر ولایت و ولسوالی خوابیده است.
مثلاً وقتی من یاد می دهم که در قریهء ما و اطرافِ آن بارها جنگهای این تنظیم با آن تنظیم رخ می داد و اشخاص کشته میشدند و این جنگها به مراتب بیشتر از جنگ با روس بود، پس آیا رهبران تنظیمهای مجاهدین این را نمی دانستند؟
بلکه آنان خودشان در پشاور مرگ قمندانان همدیگر را که از سوی تنظیم متخاصمشان کشته میشد عزاء می گرفتند وتعهد به قصاص می کردند.
با اینهم رهبران مجاهدین اصرار داشتند تا حکومت بحیث نمادِ قدرت سقوط کند وبعد ازان هرچه شود شود.
البته متأسفانه این کار منحصر به افغانستان هم نبود بلکه چشم دوختن به تصاحبِ کاملِ قدرت آنجا که پای انقلاب در میان میآید به روشِ همه گروه های شورشی در انحاء واکناف جهان تبدیل گردیده بود. وقتی تاریخ منازعات نیمهء دوم قرن بیست دیده میشود،ملاحظه میگردد که جریانهای انقلابی به کمتر از تصدی قدرت قناعت نمی کردند.
واقعاً اینجا چنین مسئله یعنی ادامهء جنگ بعد از خروج شوروی و ادعای مکرر ایمان که داکتر نجیب می کرد و باور رهبران مجاهدین به اینکه حتما مسلمان جنگی به وقوع می پیوندد دروازهء بحث شرعی را می گشایدکه آیا چنان موضع گیری رهبران مجاهدین در آن زمان شرعاً درست بود یا خیر؟
البته چنین مسئله همان زمان هم گاه گاهی مطرح میشد اما جزم و یقین چنان حاکم بود که طرح کنندهء آن باید با آب بقا وداع می گفت.
یقیناً اگر آنان می دانستند که آنچه صورت گرفت صورت می گیرد هیچ مبرر شرعیی نداشتند..ولکن لیقضی الله امراً کان مفعولا.
گرچند دریغ سود ندارد چو رفت کار از دست اما تحلیل وتجزیهء همه جانبهء وقائع تاریخی، هر واقعهء تاریخی كه باشد،نسل بعدی یک ملت ستم دیده و زجر کشیده را از تکرار اشتباه باز می دارد.
افغانستان کشوری که هر سه امپراطوری بزرگِ متجاوز بختِ خود را در اشغالِ آن آزمودند ولی بخت آنان را در اشغال یاری نکرد و افغانیان را در چیدن ثمرهء دفعِ إشغال.
