خاطره وعبرت
اواخر سال 2001 از قاهره کابل رفتم، کابل تازه جامه بدل کرده بود، از هرطرف آمد آمد بود، مثل یک دیگ بزرگ که تازه سرش را باز کرده باشند و چند غوری پر از گوشت برای نفرهای کلان برده باشند و متباقی هر کسی به انداز شانه زدن و آشنایی با آشپز چیزی در غوریی خود از آن دیگ بگیرد.
دیگ چنان کلان بود که خلاصی نداشت منتها بسیاری از متزاحمین به یک غوری ودو غوری اکتفا نمی کردند.
طرفِ وزارت خارجه رفتم، آن زمان بسیار به سادگی حتی بدون کدام تفتیش یا با یک نام نویسی بسیار معمولی هر شخصی می توانست وارد وزارت خارجه شود. به قصدِ یافتن یگان وظیفه یک روز آنجا رفتم و در ضمنِ یک تعدادی که منتظر ملاقات با جناب وزیر بودند منتظر نشستم،آنجا یک دو شخص هم بودند که با خود یک گلِ کلان کاغذی سیم پیچ هم آورده بودند و خود را سرگروپ فلان جبهه وقمندان فلان ولسوالی معرفی کردند و از روزهای سخت ودشواری که با وزیر گذرانیده بودند و از ان قبیل قصه ها یاد کردند، سکرتر وزیر بعد از چند رفت وآمد از دادنِ وقتِ ملاقات برای آن دونفری که گل داشتند معذرت خواست و گفت: اگر میخواهید گل را میتوانید تسلیم کنید، گل را تسلیم نکردند وخسته برگشتند،چند دقیقه بعد سکرترصاحب از من هم معذرت خواست وگفت: جناب وزیر وقت ندارند. این در حالی بود که در پیش چشمم یک محصلی که هنوز در صنف اول قرار داشت دو بار وارد اطاق وزیر شد و به گمان اغلب با وعدهء تعیین وظیفه نیز برگشت.
روز دیگر باز رفتم برای سکرتر گفتم این شهادتنامهء لیسانس واین هم دپلوم فوق لیسانس من است، میشود صادقانه بگویی که چیزی میشود که چند روز دیگر در کابل مقیم شوم؟ یا نمیشود که دوباره مصر برگردم؟
گفت: حالا که از من پرسیدی، جواب من این است که خودرا برای یافتن وظیفه در وزارت خارجه زحمت نده.
گفتم: خیلی خوب،ممنونم وبرگشتم. و در قاهره بحیث نطاق در رادیوی فارسی مصر مقرر شدم وآن وظیفه را ده سالِ تمام ادامه دادم و در آن مدت بقیه مراحل تحصیل خود را هم تکمیل کردم.
غرض از عرض این خاطره این بود که بعدها فهمیدم چرا تیم تکنوکراتی که کلید امور در افغانستان را در دست داشتند، وزارت خارجه را که علی الظاهر وزارت مهم محسوب میشود برای گویا مجاهدین، آنهم مجاهدینِ یک تنظیم خاص، دادند.
آنان در حقیقت وزارت خارجه را نداده بودند بلکه دامی را داده بودند، تا ازان طریق یک نسل جوان و تحصیلکرده و با استعدادی را که می توانستند در رشدِ ولایاتِ خود فعال باشند، یا در رشدِ تنظیم خود فعال باشند، یا برای حفاظت از مفاهیم ج هاد و استقلالیت و این وآن فعال باشند به خارج دوستی و تن پروری عادت دهند،در رأس نیز یک موجود خوشوقتی را گماشتند تا الگوی برای دیگران باشد این شخص وظیفهء إغفال را یا سهواً یا عمداً به عهده داشت، بعد از وی شخصی دیگری را آوردند که وظیفهء تقسیم منسوبین دورهء جهاد و مقاومت را به کهنه اندیش ونو اندیش به عهده داشت و مأموریت موکول از سوی حزب افغان ملت را که صلبِ تیم تکنوکرات افغانستان را تشکیل می دادند، به موفقیت پیش برد.و بالآخره در اخیر چنان این دام در شکار عقابهای گنجشک دل،ماهر شد که رئیس یکی از بزرگترین احزاب وطن به جای اینکه کسی را معرفی کند خود به طلب وزارت می شتابد ولقب وزیر می گیرد.
در مدت های متعاقب، وزارت خارجه از نظر پرسونل به یک مکتبِ انسلاخ از دوران مجاهدین و اندماج به دوران آنچه دمکراسی نامیده میشد تبدیل گردید وأکثریت پرسونل آن را منسوبین چند ولایتی که ذوب شدن آنان برای تیم تکنوکرات بسیار مهم بود و تیم تکنوکرات خلیلزادی آن ولایات را دشمن وحریف میشمرد، تشکیل می داد، با چنین اضمحلال،فرهنگ خارج دوستی وخارج نشینی به یک عشق مقدس تبدیل شد.
درمیدانهای هوایی دبی وابوظبی در اثنای ترانزیت بسیار اتفاق میافتید که انسان در کنار اشخاصی بنشیند که خسته کوفته عرق آلود با چند بکس بزرگ نشسته اند ومیگویند در دبی یا عربستان سعودی کارگر هستند، اما وقتی با ایشان قصه می کردی میگفتند ده سال است بیست سال است مزدوری میکنند واز پول ان در وطن خانه ساخته وزمین خریده اند، و سوی دیگر چند جوان شیک، نیکتایی های باریک بریخن قاق سفید بسته و کنار هم نشسته وعازم سفر به فلان کشور خارج هستند، این جوانان بعد از ختم مأموریت چندان علاقهء به برگشت نمی داشتند و بدین ترتیب چندین نسل متعاقب تحصیلکرده در خارج مسکن گزین شدند.
شاید خوانندهء عزیز بگوید که خود شخص نویسنده نیز از فتادن درچنین دامی مستثنی نبوده است، جز همینکه بخت یاری اش نکرده است، پس از چنین تذکر بی ربط چه سود؟
این تصور خوانندهء عزیز کاملاً درست است، (و ما ابرّئُ نفسی إن النفس لأمارّة بالسوء). گرچند برای من آن زمان محض یافتن یک وظیفه مطرح بود، ما از درک بسیارحقائق بیخبر بودیم، و این بیخبری عوامل متعددی داشت که شرح آن اینجا گنجایش ندارد. حتی عرض کنم من مدت زمانی در آوان تحصیل در مصر بیشتر ازاینکه گرایش اسلامی داشته باشم گرایش سکولاری داشتم، تحت تأثیر بزرگنمایی غرب وجهان غرب قرارگرفته بودم، مطالعهء نامنظم در چنین تحول نیز تأثیر داشت، صحبت مصاحبان ضعیف الإعتقاد نیز تاثیر داشت، از همه بزرگتر مقایسه میان مشاهداتِ دورهء مدارس و ضعفِ مباحثِ عقلانیی آن نیز تأثیر داشت، با آنهم لله الحمد این گرایش سکولاری به آن سرحدی نرسید که مرا از انجام فرائض باز دارد، فضل الهی و مطالعهء همه جانبه و مخصوصًا تمرکز بر مطالعهء تاریخ مرا آگاه تر ساخت،علاقه به عرفان و اهل تصوف و منهج تصوف کمینگاهِ مقایساتِ عقلانی میان مفاهیم مادی ومفاهیم معنوی را برای من آشکار ساخت، تا لِله الحمد ازچنین کمائن، روحِ سالم بدر بردم، و لا نزکی علی الله احدا، که در حدیث شریف است« إن قلوب العباد بین اصبعی من اصابع الرحمن».
عرض دارم که در این میان کتاب مثنوی مولانای بلخ و روم نفخه ونفحهء خود را داشت و دارد و نخواندن آن برای ان که قادر بر آن باشد منقصت علمی بزرگ محسوب میشود..
از قضا مسیرِ من به غرب کشید وبه چشم تحقیق وگوش تدقیق آنچه شنیده بودم را دیدم.
با اینهم مشاهدات خود رادر مقایسه میان شرق وغرب، بر دیگران تعمیم نمی بخشم، تأملات خود را بر دیگران ملزم نمی دانم.
صحن ارضُ الله واسع آمده
هر درختی از زمینی سر زده
اما پنهان نمی کنم که تشویق نکردن مردم به ترک وطن را امانتِ مشاهدات وتأملات خود میشمارم، و این چیزیست که از نظر تحلیل سیاسی، وضع وطن یک سلسله دور اندیشی های را ایجاب می کند. برای من وامثال من باید سرنوشتِ طبقهء مستضعف،رنج دهنده باشد، نه سرنوشت طبقهء مرفه که نامِ خدا سالیان دراز چریدند وپریدند.
شوخی نیست اگر بگویم ما یک طبقهء دیگری نیز داریم که گرچند شاید مرفه نباشند اما مُسفَّه هستند، چنان در سفاهت فکری غرق هستند که میخواهند همه چیز، همه واقعیت ها،مطابق میل وهوای آنان باشد، درحالیکه این امکان ندارد. این طبقهء مسفه دوست ودشمن خود را از طریق گفتن چند شعار مرده باد وزنده باد می شناسند در حالیکه همه چنین سفیه نیستند.
لهذا دعوت به اعتدال مذهبی،روشنگرایی ،دعوت به جامعهء حقوقی،کاستن از درد وغم مستضعفین، تلاش برای مساوات وعدالت،امانتِ اهلِ امانت است.
