در رثاءِ تاریخ
سپاهیانِ کاستیل وفرنگ مدتی فرصتی برای راحت یافتند،دیری بود که از دروازهء بزرگ وآهنین شهر سپاهیی مسلمانی بیرون نمی شد، فردیناند و ایزابیلا اخبارِ شیوعِ قحط در آخرین شهر باقی ماندهء مسلمان را بی صبرانه می شنیدند و مخمور به همدیگر می نگریستند.
فراز دیوارهای شهر سپاهیانی ضعیفی گرسنه یی با نیزه های دراز پهره می دادند،مردم شهر معاهدهء تسلیم خانوادهء بنو احمر را که سیصد سال بر شهر حکم راندند به فال نیک گرفتند، آنان دیگر به آخرین رمق رسیده بودند و خوردنِ گربه ها و حیوانات خود مرده هم دیگر میسر نبود.
شاه نازپروردهء جوان و درباریان برای تسکینِ خاطرِ مردم نسخهء معاهده را بلند می خواندند و در صدرِ فقرهء معاهده عهد وسوگندِ درازِ فردیناند وایزابیلا به مسیح وانجیل بود که به کسی کار ندارند،کسی را نخواهند کشت کسی را بیرون نخواهند کرد،مسجدی را ویران نخواهند کرد،این فقط شاه جوان ابو عبدالله الصغیر و خانوادهء او خواهند بود که شهر را ترک خواهند گفت.
کلیدهای بزرگ دروازهء شهر آماده تسلیم شد، سپاهیان اسپانیا به صوبِ دربِ بزرگ چشم دوخته بودند، درب باز شد و تابشِ شعاعِ آفتاب بر جسمِ متحرکی چشم سپاهیان را خیره کرد . مردی آهن پوش سواره بر اسپی پیش میتاخت و با تکبیرِ یأس به قلب سپاه تاخت و هر سو زد و سوارانی را از پا در انداخت و در اوج هیاهو به نهری کنارِ اردوگاه فتاد و زیر آب شد.
فردا مردمان شهر غرناطه بر موسی بن ابی الغسان گریستند و اورا آخرین هویتِ مسلمان شهر غرناطه شمردند.
مردم شهر هرگز بر شاه جوان نگریستند، بلکه خواندند( فما بکت علیهم السماء والأرض) پس نگریست بر آنان آسمان ونه زمین.
او خود هنگامی که بر کشتی نشست تا به صوب جبل طارق عبور کند تاریخِ چهار عبورِ بزرگِ دولتِ اموی،دولتِ مرابطی،دولتِ موحدی،دولتِ مرینی از فرازِ آن صخره به صوب اندلس را یاد آورد و عبور خود را یگانه عبور معکوس دید.
یک عبور ذلیل،به خادمان پری رو و انبارِ جواهراتی که با خود برداشته بود خیره شد و خودرا تنها یافت وچشم به اشک سپرد و گریست.
صدای لرزانِ زنی سالخورده ی از جمعِ خانواده را شنید که گفت «ابکَ کالنساء ملکا لم تدافع عنه کالرجال» گریه کن مثل زنان بر ملکی که حمایت نکردی از آن چون مردان.
و آنسو فریناند وایزابیلا همه فقره های معاهده را با قهقههء تند باطل اعلان کردند،مسجد بزرگ کلیسا شد،کتابخانه ها سوزانیده شد،فقط کتابهای طب وهندسه و فلک سوزانیده نشد،مردم بومی که هشتصد سال آنجا ریشه داشتند فرمانی را شنیدند که آنان را میان قبول مسیحیت یا ترک دیار و عزیمت به سوی مراکش مخیر میساخت.
پنجصد وسی سال از ان روز گذشت و در این پنج قرن سه قارهء بزرگ کشف گردید،صنعت اسلحه رشد کرد،تلیسکوب جای رصدخانهء کهنه را گرفت،ماشین چاپ اختراع گردید،دانشگاه ها تأسیس شد،روزنامه ها طبع شد کتابهای سودمند تدریس شد،نسل و اقارب و همکیشان فردینان وایزابیلا تقریبا همه دنیا را گرفتند، وآخرین دولت مقتدرِ مسلمان که خلافت عثمانی نام داشت ذلت بار سقوط کرد.
فریاد مصلحینی چون سیدجمال الدین افغانی ناشنیده ماند. و شرق به اسارت رفت.
واضح شد که برای آزادی حقیقی سلاحی قویتر از سلاح تعلیم نیست.
پنجصد وسی سال بعد از ان روز مردی در شهری بنام کابل نقش موسی ابن ابی الغسان را ایفا کرد،عرابه ی بر دست گرفت و با چوبی بر فراز عرابه چهار راهی ترافیکِ علم ودانش ساخت، هر فن وهر علم ضروری برای بنی آدم را در شکل برگ نوشت،مشعل معرفت را با توزیع کتاب واصرار بر حق زن افغان وزنان افغانستان در تعلیم پیش گرفت.
او میدانست وهمه میدانستند کارِ او جز رمزی برای اهمیت علم و دانش نبود، چیزی جز آخرین تلاشی برای شستنِ ننگ از دامنِ سیصد سال،بیش نبود.
فردایش مردم شنیدند که او را سپاهیانِ عهد شکنی، غیر سپاهیان عهد شکنی که کتابهای هندسه وطب وفلک را نسوزانیده بودند، بردند.
..............................................................................
تاریک خاطران همه در ناز و نعمت اند
ای روشنیی عقل تو برما بلا شدی
