تحجر افیون ملت ها است
کارل مارکس به اثر نفرت و کینه که نسبت به پاپ ها و کلیسا ها داشت گفت « دین افیون ملت ها است» این جمله او شهرت جهانی یافت چون دین ستیزان در هر کجائیکه بودند این جمله را شعار خود ساختند و دینداران را افراد که به اثر خوردن افیون «تریاک» مست و دیوانه هستند و در نهایت غرق در لاک خود و بی خبر از دنیا که در برابر هر نوآوری و علم مخالفت می کنند و مخالف کسرت گرائی (پولورالیسم) هستند می دانستند و به همین دلیل آنها را مانع ترقی و رفاه جامعه قلمداد می کردند و میکنند ولی من بر خلاف مارکس عامل اصلی همه بدبختی های بشر را در طول تاریخ تنها در تحجر افراد جوامع می دانم و به همین دلیل می گویم که «تحجر افیون ملت ها است.» تحجر در دینداران محدود نمی گردد بلکه در بین آنهایکه به مکاتب و ایدئولوژی های غیر دینی و حتی مخالف دین معتقد اند بیشتر دیده شده است بطور مثال مارکسیست ها در هر جائیکه زندگی می کنند و می نمایند غیر از خود همه را کهنه فکر، مرتجع، نوکر و کاسه لیس امپریالیسم قلمداد می کردند و می کنند شما دوران حاکمیت حزب دموکراتیک خلق افغانستان را در کشور که چهارده سال بود بیاد دارید که آنها به حد متحجر و تنگ نظر و متعصب بودند که غیر از رفقای خود همه را واجب القتل می دانستند. بنام ضد انقلاب، اشرار و نوکران انگلیس و آمریکا (امپریالیسم) صدها هزار انسان بی گناه را بقتل رساندند.
شما کتاب شب های کابل را اگر مطالعه بفرمائید که نوشته یک افسر پرچمی است بعضی از جنایات را که خلقی ها در کشور مرتکب شده اند ذکر نموده است به این حقیقت یقین خواهید کرد. آن ها ایدئولوژی مارکسیسم، لنینیسم را منحیث یک دین آسمانی قبول داشتند و به آن ایمان داشتند و در راه تطبیق آن حاضر بودند که جان های شیرین خود را فدا کنند و از ارتکاب هیچ نوع جنایتی در راه تحقق آن دریغ ننمایند. آنها نسبت به ما مسلمانان که به اسلام ایمان داریم به آن ایدئولوژی بشری ایمان بیشتر داشتند و نسبت به آن ایدئولوژی بیشتر از ما مسلمانان که به دین اسلام تعصب داریم تعصب داشتند. چند روز قبل در فیسبوک دیدم که عکس داکتر نجیب را گذاشته بودند و وی را به حد تعریف و توصیف کرده بودند که گوئی موصوف یک پیامبر بوده است. از یک جنایتکار پیامبر ساختن کار نهایت مشکل است. چرا آنها جنایات را که او انجام داده بود را نادیده می گیرند و به او برعکس صفات پیامبری میدهند؟ چرا در این حالت ها چشمان کور می شوند و شب را روز گمان می کنند و وجدان ها خاموش می شوند و حتی در وجود چنین انسان ها می میرند؟
می توان در جواب در یک جمله چنین گفت که تحجر انسان ها را هم کور می سازد و هم کر می سازد و هم درنده خو می سازد خصوصاً اگر این تحجر زاده یک ایدئولوژی و یا دینی باشد که تحقیر و توهین و حتی قتل مخالفین را جایز بداند و حتی گاهی در هنگام تطبیق و تبلیغ و ترویج اش واجب القتل بداند. مانند مارکسیست ها، سهیونیست ها، ماءوایست ها و هیتلر ها موسلینی ها، چنگیزخان ها، پالپوت ها، فرعون ها و شداد ها، نمرود ها و ... تحجر عامل همه جنگ ها در طول تاریخ بشر بوده است. تحجر به دین و غیر دین تعلق ندارد یعنی اولاً زاده جهل و نادانی افراد جوامع بشری است و ثانیاً زاده ایدئولوژی های خرافی بشری است و یا زاده ی ادیان خرافی ومذاهب خرافی تحریف شده است و یا زاده قرائت های دهاتی گونه از دین است.
رشد جوامع بشری مانند رشد یک انسان است. انسا ن زمانیکه طفل شیر خوار است مادر خود را با نیروی غریزوی که در وجود همه ی حیوانات موجود است می شناسد و مکیدن شیر را بعد از تولد مانند بره های گوسفندان به هدایت و رهنمائی غریزه فطری خود می دانند و پستان مادر را از پستان های دیگر زنان مانند بره های گوسفند تشخیص میدهند ولی فرق طفل انسان با بره ی حیوان در این نکته نهایت ظریف است که هر گاه طفل انسان رشد نماید همانقدر عقل اش بر وی حاکم می گردد و غرایز اش عقب نشینی خواهند کرد ولی در حیوانات همیشه غرایز شان حاکم می باشد و از بیرون بسیار کم می آموزند بطور مثال شما ده دانه تخم کبک را با ده دانه تخم مرغ یکجا زیر یک مرغ کرک شده بگذارید مشاهده خواهید کرد زمانیکه آنها از تخم بیرون بر آیند جوجه های کبک ها مانند کبک ها صدا خواهند کرد و بازی خواهند کرد و همان حرکات پدر و مادر خود را مو به مو اجرا خواهند کرد و هیچگاه از مرغ مادر و جوجه های همسال شان که همه مرغ اند چیزی یاد نمی گیرند در حالیکه هیچگاه مادر و پدر خود را ندیده اند. و همه مراحل رشد یک جوجه کبک و مرغ تابع غرایز فطری آن ها است.مانند یک دانه ارزن اگر با میلیون ها گندم یکجا کشت شوند ارزن هیچگاه گندم نمی شود بلکه مراحل رشد و نمو خود را مطابق به همان غریزه فطری (DNA) که در نهاد او از جانب الله متعال پروگرام شده و تعبیه شده است به انجام می رساند. انسان ها هر قدر پا به رشد بگذارند از ماحول خود می آموزند. اطفال زود قهر می کنند و زود با هم می جنگند و اسباب بازی را که بدست می گیرند به طفل دیگر نمیدهند و یا برای تصاحب آن زود با هم دیگر درگیر می شوند و زمانیکه جوان می شوند آهسته آهسته عادات طفلانه خود را از دست می دهند ولی باز هم چون جوان اند زود احساساتی می شوند و احساسات بر آن ها هنوز هم حاکم است و در حدود شصت در صد ویا بیشتر ازان افعال شان زاده ی احساسات شان (غرایز فطری) می باشد و چهل در صد آن زاده ی عقل آن ها می باشد هر قدر سن و سال شان بالا برود عقل شان نقش بیشتری در افعال آن ها میابد و زمانیکه پیر می شوند شخص با تجربه و با تدبیر می شوند یعنی انسان ها به تدریج و آهسته آهسته از حیوانیت به سوی انسان شدن قدم بر می دارند و در سن پیری انسان کامل می گردند و به همین ترتیب جوامع بشری هم مراحل طفولیت جوانی و پیری دارند. رشد جوامع را می توان از درصد باسوادان آن ها تشخیص داد. هر قدر تعداد دانشمندان و علمای یک جامعه بیشتر شوند همان قدر این جوامع رشد خواهند کرد و در جوامع که پا به مرحله طفلی و جوانی گذاشته اند تحجر، تعصب، تنگ نظری، قوم گرائی، دین گرائی کورکورانه و تقلیدی به اوج خود می رسد و یگانه علاج این تحجر فقط دانش آموختن است. می گویند از ملا نصرالدین پرسیدند که چند ساله است؟ ملا گفت که چهل ساله است. بعد از ده سال باز از او پرسیدند که چند ساله است؟ ملا نصرالدین باز گفت که چهل ساله است. برایش گفتند که شما ده سال قبل چهل ساله بودید چرا حالا چهل ساله هستید؟ ملا گفت که مردان را یک قول است.
انسان های متحجر همه مرد اند و یک قوله اند هیچگاه چهل و پنج ساله نمی شوند یعنی این نوع انسان ها هیچگاه از گذشت زمان و حوادث تلخ و شیرین روزگار درس نمی گیرند و نمی آموزند و در مورد آنچه که در گذشته انجام داده اند باز نگری نمی کنند و گذشته ی خود را نقد نمی کنند. آنهای که هنوز که هنوز است داکتر نجیب جنایتکار را به حد یک پیامبر تعریف و توصیف می نمایند و بالا می برند. از جمله مردان یک قوله اند. روزی شاگردان دانشمند بزرگ جهان انیشتین او را به لقب استاد جهان صدا زدند انیشتین نهایت به خود فرو رفت و در جواب گفت که نه من استاد جهان نیستم بلکه شاگرد زمان خود هستم. برادر زمانیکه آقای انیشتین خود را شاگرد زمانه می داند پس چرا این جنابان در این زمان باز هم می آیند از حکومت چهارده ساله خود دفاع می کنند و از اینکه یک و نیم میلیون انسان بی گناه را بقتل رسانیده اند ندامت نمی کنند بلکه افتخار هم می کنند؟ علت این همه تحجر در چیست؟ چه چیز آنها را این قدر متحجر بار آورده است؟ چرا این ها تا هنوز رشد نکرده اند؟
آخر تحجر تا چه وقت؟ به این سوال ها می توان چنین پاسخ داد لطفاً با من یکجا بیایید تا به عقب برگردیم. اولاً این تحجر دوامدار و مستمر در وجود بعضی از انسان های چپی زاده ی مکتب و ایدئولوژی مارکسیسم است.
مارکسیسم از دو بخش عمده ساخته شده است. 1) بخش فلسفی، 2) بخش اقتصادی. این مکتب بخش فلسفی خود را تا یک مقدار از فلسفه فیلسوف مشهور ( ) هگل وام گرفته است. و مکتب ماتریالیسم دیالیکتیک را با آن جمع نموده است و مارکس با تألیف کتاب کاپیتال (سرمایه) که به زبان های مختلف جهان ترجمه شده است. پایه های اساسی مکتب اقتصادی خود را پیریزی کرد. او در این طرح اقتصادی خود ارزش اضافی کار و سرمایه را بطور خاص مطرح کرده است و جهان سرمایه داری را به همین دلیل می کوبد و از کار گران و زحمت کشان (پرولتاریا) می خواهد که برعلیه نظام کاپیتالیستی (سرمایه داری) قیام کنند و این نظام را که بر نیروی بروژوا های کلان و خورده بوروژوا ها استوار است.و آنها ارزش اضافی کار کارگران را بدین وسیله به جیب می زنند سرنگون بسازند و یک جامعه ایدآل سوسیالیستی را پایه ریزی کنند. آنها دوره های تاریخی را از ابتدای پیدایش بشر تا به نظام سوسیالیستی از نظر رشد سطح ابزار تولید چنین فرض نموده اند.
1) دوره تاریخی کمون اولیه:- آن ها معتقد اند زمانیکه انسان ها بوجود آمدند مانند دیگر حیوانات مجبور بودند که برای دفاع از خود ها بالای درختان زندگی نمایند و از میوه آنها تغذیه نمایند و بعد برای دفاع از خود و شکار کردن برای خود نیزه را اختراع کردند که در نوک آن یک سنگ نوک تیز را نصب کرده بوند و از درخت ها پایین آمدند و در مغاره های کوه ها زندگی می نمودند و بطور دسته جمعی شکار می کردند و بطور دسته جمعی زندگی می کردند و شکار خود را با هم می خوردند در این دوره هر فرد به اندازه قدرت خود تلاش می کرد و درشکار حیوانات سهم می گرفت و به اندازه ی نیاز خود می خورد و به همین دلیل این جامعه را کمون اولیه (جامعه اشتراکی اولیه) نامیده اند یعنی جامعه اشتراکی در این دوره ملکیت شخصی نیست و ابزار تولید و تولید همه در اختیار همه است. در این جا هنوز بشر به کشت و زراعت نپرداخته بودند و هر کس مجبور بود که در این نظام اشتراکی بقدر توان خود کار کند و به اندازه ضرورت خود بخورد، فرق اساسی اولین دوره تاریخی بشر با نظام سوسیالیستی که مرحله اول آخرین دوره تاریخی کمونیستی است. در این سه نکته نهفته است.
1. کار بقدر توان مزد به قدر نیاز- کمون اولیه.
2. کار بقدر توان مزد به قدر کار- سوسیالیسم
3. کار بقدر توان مزد به قدر نیاز- کمون نهائی
و سرانجام به مانند جامعه کمون اولیه که همانان کمونیسم است خواهند رسید.
دوره برده داری
دراین دوره افراد بشر ابزار بیشتر را اختراع و ابداع می کنند و مواشی زیاد را اهلی می سازند و افراد در این دوره بر اساس سطح ابزار تولید دارای اموال شخصی می شوند و برای اینکه بیشتر بتوانند مواشی و اموال بیشتر داشته باشند دست به اسیر گرفتن افراد کمون های کم قدرت و ضعیف می زدند و با زور آن ها را برای خود برده می ساختند. و به همین ترتیب هر قدر که سطح ابزار تولید رشد بیشتر کرد جامعه برده داری نیز رشد کرد و همین ملکیت شخصی و تصاحب برده ها و زمین ها سبب شد که در بین جوامع بشری جنگ های خونین در بگیرد. آنها خصوصی شدن زمین و ابزار تولید را عامل جنگ و تبدیل جامعه به طبقات اقتصادی می دانند.
3) دوره فیودالیسم.
در این دوره افراد بشر با اسیر گرفتن افراد به عنوان برده آن ها را برای نگهداری گله های گاو ها، اسپ ها و گوسفندان بکار می گماشتند زمانیکه کشت و زراعت را یاد گرفنتد از آنها در کشت و زراعت استفاده کردند و افراد بنابر رشد ابزار تولید از جامعه برده داری پا به جامعه زمینداری (فیودالی) گذاشته و هر کدام سعی می کردند که زمین های زیادی را برای کشت تصاحب کنند و هر قدر که این نظام بیشتر رشد نمود فیودال های بزرگتر بوجود آمدند و آن ها برای کشت و زراعت و مالداری خود به غلامان بیشتر ضرورت پیدا می کردند و این باعث درگیری های خونین می شد. آنکه زور بود و قدرت داشت بر افراد ضعیف تعرض می کرد و تعداد را که مقاومت می کردند بقتل می رساندند و متباقی که تسلیم می شدند همه را اسیر می گرفتند مردان و پسران آنها را به غلامی می گرفتند و زنان و دختران آنها را کنیز می ساختند.
4) دوره تاریخی سرمایه داری
دوره فیودالی ( زمینداری) به اثر رشد سطح ابزار تولید متحول می شود و انسان ها با فروش زمین ها و اموال خود سرمایه دار می شوند و برای خود فابریکات و فروشگاه ها می سازند و هر قدر سطح ابزار تولید بالا بروند به همان اندازه سرمایه دار های کلان و خورد بیشتر رشد می یابند. آنها معتقدند که در این دوره جامعه بدو بخش تقسیم می شود یک سرمایه دار و دومی کار گر و فقیر که هر دو عامل درگیری ها می باشد.
5) دوره تاریخی کمونیسم:-آخرین مرحله رشد جوامع بشری.
این دوره به دو بخش تقسیم می شود:- اول- جامعه سوسیالیستی. دوم- جامعه نهائی یعنی کمونیستی (بهشت فرضی و خیالی کمونیست ها). در این دوره ها اول هر فرد بقدر توان خود کار می کند و به اندازه کار خود مزد می گیرد. زمین ها، فابریکات همه ابزار تولید دولتی می شوند و افراد صاحب مزد کار خود است و بس. و در مرحله کمونیستی هر فرد مکلف است که به اندازه قدرت و توان خود کار کند و به اندازه نیاز خود مزد بگیرد. در این دوره ها همه ابزار تولید در دست دولت است و افراد فقط صاحب و مالک مزد خواهند بود که به اندازه نیاز فامیل اش از طرف دولت برایش داده می شود.
در بالا همیشه تکرار نمودیم که به اثر سطح رشد ابزار تولید جوامع بشری هم تغییر نموده و رشد نموده اند و هم از یک مرحله پا به مرحله دومی نهاده اند، این رشد و تحول از یک مرحله ابتدایی به مرحله متکاملتر چگونه صورت میگیرد؟ آیا بر اساس یک اصل علمی جامعه شناسی و اقتصادی و فلسفی بطور قانون مند این تحول صورت میگیرد؟
لطفاً دقت بفرمائید..
الف:- مارکسیست ها سطح رشد ابزار تولید را مانند یک فابریکه تولیدی می دانند که انسان ها و افراد جوامع را می سازند. یعنی ادراک و شعور انسان ها زاده محیط است که توسط سطح ابزار تولید ساخته شده است. در این طرز تفکر انسان ها مولود محیط اقتصادی خود اند.
آنها شعور و ادراک انسان ها را تعریف می کنند که عبارت از انعکاس وقایع بیرونی یعنی محیط است. پنج حواس انسان ها به مثابه پنج جوی است که معلومات و اطلاعات از طریق آن از بیرون به مغز که مانند یک حوض ذخیره است انتقال و جمع می شوند و پس به همین دلیل از همه غرایز و استعداد های ذاتی و فطری بشر انکار می کنند.
ب:- اصل تضاد دیالیکتیکی
آن ها در هر مرحله معتقدند که به اثر رشد سطح ابزار تولید و تصاحب آن توسط افراد در بین جامعه تضاد طبقاتی بوجود می آید و افراد زمین دار که ارزش اضافی کار زحمت کشان را بجیب می زنند و همچنان در عین حال افراد زیاد را بقسم برده در اختیار دارند این امور باعث می گردند که تعداد افراد فقیر و برده در یک جامعه زیاد شوند و آن ها بالاخره به حد رشد می کنند که می خواهند نظام موجود را تغییر بدهند و در مقابل آن ها زمینداران برای حفظ منافع خود از نظام موجود دفاع می کنند و به اثر این تضاد جنگ های خونین در بین آنها صورت می گیرد چون ابزار تولید همیشه در حال رشد می باشند بناً طبقه که خواستار تغیر نظام اند پیروز می گردند و جامعه از مرحله فیودالی به سرمایه داری متحول می شود. آن ها فورمول مشهور دارند؛
اصل تضاد دیالیکتیکی : تز (نیروی محافظه کار ) آنتی تز (نیروی طرفدار تغیر نظام یعنی انقلابیون) و سنتز (نیروی متحول یافته و پیروز یا نتیجه تضاد ).
آن ها معتقد اند که جوامع ناگذیر اند که این مراحل تاریخی را سپری کنند این اصل تبعات زیاد اخلاقی، سیاسی و اجتماعی را در پی خواهد داشت و دارد، بطور مثال؛ در دوره سرمایه داری تضاد در بین کارگران که همه فقیر اند با صاحبان ابزار تولید یعنی فابریکات اند بوجود می آید این نظام زمینه را برای سرمایه داران مساعد ساخته است که ارزش اضافی کار کارگران را به جیب بزنند به همین خاطر طبقه کارگر برای تغیر نظام موجود دست به انقلاب می زنند .
ارزش اضافی کار چیست؟
فرض کنید که شما کارگر یک فابریکه هستید سرمایه دار که صاحب فابریکه است مصارف استهلاک فابریکه، خریداری مواد خام و انتقال آن تا فابریکه و تولید آن و نرخ فروش آن ها و بازاریابی آن ها را همه محاسبه می کند و پول را که خالص به عنوان عواید ماهانه فابریکه باقی می ماند بالای کارگران و کارمندان آن فابریکه تقسیم می کند فرض کنید که برای هر فرد کارگر در یک ماه مزد کار اش پانزده هزار افغانی می شود ولی صاحب فابریکه نصف آن را یا سی در صد آن را به بهانه های مختلف پنهان می کند و به جیب می زند در حالیکه او همه مصارف فابریکه را با یک مقدار فایده آن در اول محاسبه می کند بعداً پول عواید را بر سر کارگران به عنوان معاش (مزوکارگر ) توزیع می کند از همین هم صاحب فابریکه یک مقدار آن را به جیب می زند.
یعنی یک نفر کارگر در یک ماه به اندازه پانزده هزار افغانی کار می کند و صاحب فابریکه برایش ده هزار افغانی میدهد و پنج هزار افغانی آن را که ارزش اضافی کار او است به جیب می زند نظر به این دیدگاه اقتصادی و فلسفی کارگران حق دارند که بر علیه چنین نظام قیام کنند و آن های را که ارزش اضافی کارشان را می خورند از بین ببرند و بسوی ساختن یک جامعه که کار به قدر توان و مزد به قدر کار در مرحله اول به پیش حرکت مینمایند و برای ساختن چنین جامعه که همه ابزار تولید یعنی فابریکات و زمین ها بطور کلی ملکیت خصوصی افراد همه دولتی می شوند ایجاب می کند که طبقه کارگران (پرولتاریا ) انقلاب نمایند و یک حکومت دیکتاتوری پرولتاریا را ایجاد کنند و این حکومت دیکتاتوری وظیفه خواهد داشت که همه موانع را که در سر راه شان هنگام تطبیق آرمان های انقلابی انقلابیون که همان سوسیالستی ساختن جامعه است بوجود می آید با شدت تمام از بین ببرند و قتل عام کنند.
پس دلیل اینکه کمونیست ها در هر کجای دنیا که زندگی می نمایند افراد را که کمونیست نیستند مرتجع می دانند یعنی آن های که مخالف تغیر جامعه اند و منافع آن ها ایجاب می کند که برای حفظ نظام تلاش کنند یعنی عقب گرا و محافظه کار و مرتجع اند و مانع ترقی و تحول جامعه میباشند باید قلع و قمع شوند و از سر راه برداشته شوند و در برابر چنین افراد برخورد انقلابی و خشن باید صورت گیرد.
خلقی ها و برچمی ها که خود ها را روشنفکر می دانند به این دلیل بود که خود را نیروی انقلابی مترقی و برای تغیر نظام کهنه که عامل فساد و طبقات جامعه است می دانند دیگران را کهنه فکر و کشتن آن ها را از جمله ضروریات مکتب خود می دانند از نظر آن همه نیروی محافظه کار و مدافع رژیم کهنه باید از بین بروند.
به همین خاطر چپی های کشور ما تا هنوز که هنوز است از کشتن یک و نیم میلیون انسان بی گناه در کشور ما افتخار می کنند زیرا مکتب شان کشتن مخالفین را جایز و حتی واجب می داند. بناً تحجر که در جامعه ما تا هنوز ادامه دارد محصول چنین مکتب خرافی بنام مارکسیسم است. مارکسیست ها برای تطبیق ایدیولوژی خود ها در روسیه و چین و کامبوج و ویتنام میلیون ها انسان بی گناه را به عنوان مخالف از بین بردند و نظام های شان هم تا هنوز یک نظام دیکتاتوری است.
نکته ظریف دیگر؛ قوم گرائی؛
یکی از عوامل تحجر قوم گرایی است، آنهایکه قوم و قبیله خود را نسبت به دیگران برتر می دانند و به دیگران به چشم حقارت می نگرند و می خواهند که همیشه بر آن ها مسلط باشند و همه امکانات را به نفع خود و در اختیار خود قرار بدهند و به دیگران حق ندهند و حقوق انسانی و دینی شان را نادیده بگیرند برای اینکه بر این اقوام بیچاره حکومت کنند همیشه طرفدار یک نظام دیکتاتوری اند همیشه مخالف آزادی های عمومی و فردی افراد جامعه اند و از آزادی بیان و عقیده می ترسند. این قوم گرایی در بین همه ادیان جهان و مذاهب و مکتب های فلسفی و اقتصادی و سیاسی وجود دارد. در بین مسلمانان هم وجود دارد این ها مانند کمونیست ها از آزادی بیان و عقیده و تشکیل احزاب و گروه های سیاسی می ترسند و هر حرکت سیاسی را دشمن خود فکر می کند و تنها خود را به رسمیت می شناسند.
در جوامع مسلمانان افراد هستند که از دین اسلام فقط پنج بنای اسلام را قبول دارند و در امور دیگر معتقد به اصول قبیله گرائی و قوم گرائی اند و آن اصول را اسلامی قلمداد می کنند و مخالفین خود را با این نام می کوبند الله متعال همه ما را براه مستقیم هدایت بفرماید.
اعتقاد به اصول قوم گرائی به مثابه انکار صریح عقیدتی و عملی از آیه ( ۱۳ حجرات) قرآن کریم و احادیث حضرت رسول اکرم است که بسیار خطرناک است و حضرت رسول اکرم آن را خروج از اسلام معرفی کرده اند. آنهایکه معتقد به اصول قوم گرائی اند و مطابق به آن اصول قوم خود را نسبت به دیگر اقوام برتر می دانند و می خواهند همیشه بر دیگر اقوام حاکمیت داشته باشند و در درگیری های که در بین دو نفر و یا دو گروه صورت بگیرد از قوم خود طرفداری می کنند ولو که متعرض و مجرم باشد در این مورد حضرت رسول اکرم فرموده اند که این عصبیت است و هر کی برای عصبیت دعوت کند و یا برای عصبیت جنگ کند و در راه دعوت به عصبیت کشته شود و یا بمیرد فرموده اند که از جمله امتم نیست.
یک نکته ظریف دیگر؛
در بالا ذکر نمودیم که مارکسیست ها دوره های تاریخی رشد جوامع بشری را از نظر سطح رشد ابزار تولید به دوره های تاریخی یعنی کمون اولیه، بردگی، فیودالی، کاپیتالی ( سرمایه داری) و کمونیسم فرض کرده اند و از نظر آن ها عقب مانده ترین مرحله اگر بهتر بگویم ابتدائی ترین مرحله جامعه کمون اولیه است این به این معنی است که این مراحل از مرحله ابتدائی به اثر رشد سطح ابزار تولید تکامل و رشد می یابند و به مرحله بعدی یعنی متکاملتر سعود می کنند و از نظر آن ها جوامع بشری مجبور و مکلف اند ( جبر تاریخی ) که به تدریج و گام به گام این مراحل را پله به پله طی نمایند و مدارج سعودی را طی نمایند جمله مشهور آن ها که تاریخ تکرار نمی گردد زاده همین تفکر است یعنی اگر جامعه که در مرحله فیودالی قرار داشته باشد هیچگاه نمی تواند مرحله سرمایه داری را سپری ناکرده به مرحله کمونیستی تکامل کند ولی دیدیم که حکومت اتحاد جماهیر شوروی بر خلاف معتقدات خود ها در افغانستان کشور که از نظر آن ها به مرحله فیودالی (زمینداری) قرار داشت کودتای 7 ثور سال 1357 را براه انداختند و خواستند به اصطلاح خودشان این کشور را به یک جهش (خیز دینامیکی) از بالای سرمایه داری عبور بدهند و به مرحله سوسیالیستی که به مثابه دروازه ورودی به مرحله کمونیستی است وارد نمایند، ما از نظر ایدئولوژی خودآنها این سوال را مطرح می کنیم چرا چنین تخلف را از قانون تکامل خود ها نمودند و در کشوریکه پنج درصد آن با سواد بود و از نظر اقتصادی یک کشور فوق العاده فقیر و عقب مانده بود عجله نموده کودتای نظامی را براه انداختند؟ و بعد چرا در همین کشور با عجله خواستند که این کشور را یک کشور سوسیالیستی بسازند؟ برعلیه دین و فرهنگ ما قیام کردند و تعداد زیاد را بجرم مسلمان بودن، عالم بودن، خان بودن، بای بودن و زمیندار بودن به شهادت رسانیدند. و فرمان های انقلابی را صادر کردند از آن جمله فرمان اصلاحات اراضی را با آب و تاب تبلیغ کردند و در تطبیق آن همه عرف و آداب و فرهنگ اسلامی ما را نادیده گرفتند و مردم را مجبور کردند که زمین های اضافی خود را به دهقانان تقسیم نمایند و آنهای را که مخالفت نمودند به شدت از بین بردند و یا به شهادت رسانیدند آیا گاهی از خود پرسیده اید که چرا چنین و بالاخره چنین شد؟
مردم کشور را مجبور کردند که قیام کنند در حالیکه هیچ آمادگی به قیام از نظر فکری و اقتصادی نداشتند بلکه بر آنها تحمیل کردند که باید وارد یک جنگ چریکی طولانی شوند. چرا چنین کار احمقانه و متحجرانه را مرتکب شدند؟
به این سوال ها می توان چنین پاسخ داد:- در این مورد لطفاً دقت بفرمائید! اگر میوه درختان را خام بکنید یا بردارید عاقبت آن میوه ها چه خواهد شد. البته معلوم است که نه به درد صاحب اش می خورد و نه هم به درد خریدار. نظر به فلسفه و ایدئولوژی مارکسیسم، مارکسیست ها در کشور ما چنین کردند. میوه ها را ناپخته از درخت ها کندند و عاقبت کار نه بدرد روسها خورد و نه هم به درد ما خورد همه را تباه کردند و خود را نیز تباه و برباد کردند. خوب فکر کنید! در کشوریکه نودوپنج در صد اتباع آن بی سواد باشند و نوددرصد فقیر و بی چاره باشند و همچنان نه در کشور مؤسسات و فابریکات بزرگ کارگری وجود داشت و نه هم اتحادیه های صنفی دهقانان وجود داشت و همه مصروف زنده ماندن خود بودند، چرا چنین کودتای نا به هنگام و احمقانه را انجام دادند؟ که نتیجه اش باعث بوجود آمدن یک تعداد احزاب چپی متحجر، متعصب و تنگ نظر و بی تجربه بود و در طرف مقابل یعنی مجاهدین هم چنین شد چون آنها نیز هیچ نوع آمادگی لازم فکری برای یک قیام سرتاسری منظم و منسجم را نداشتند و بر آن ها جنگ و قیام و جهاد تحمیل شد در نتیجه اکثریت افراد تنظیم های مجاهدین نیز متحجر و بی تجربه بودند و درنتیجه اجراآت و جنگ ها و جدال های هر دو طرف باعث شد که کشور در مجموع به سوی یک گودال نامعلوم سوق داده شود و این ماجرا ها زمانی به اوج خود رسید که روسها بر کشور تعرض کردند و این کشور را اشغال کردند این بار مصیبت ها ده ها برابر بیشتر از پیش شد. همه تنظیم ها و گروه هائیکه بعداً بوجود آمدند از این امر مستثنی نبودندزیرا زاده ی همین محیط و فرهنگ بودند بناءً گناه این همه کشتار ها، خرابی ها، ویرانی ها و درد و رنج ها ی غیر قابل تحمل بر این ملت بر دوش کی ها خواهد بود؟
این گناه عظیم و نا بخشودنی را سردمداران اتحاد جماهیر شوروی مرتکب شدند. آن سردمداران از بس که پیر و پوده شده بودند همه اصول اعتقادی را نادیه گرفتند و حرص بدست آوردن و اشغال افغانستان و پاکستان و، رسیدن به اب های گرم هند و تصاحب خلیج فارس و مسلط شدن بر شهاه رگ صادرات نفت جهان در این منطقه چشمان آن سالخوردگان پوده را کور کرده بود و عقل های شان واقعیت های این جوامع را نمی توانست تحلیل کنند و تنها به قدرت نظامی خود ها می نگریستند فکر می کردند که با یک مارش عظیم نظامی می توانند از این دو کشور (افغانستان و پاکستان) عبور کنند و به آرمان ها و اهداف استعماری خود ها برسند. آنها قدرت الله متعال را نادیده گرفته بودند و از عاقبت فرعون ها، نمرود ها، شدادها و چنگیزخان ها و انگلیس ها عبرت و پند نگرفته بودند و الله متعال آن ها را توسط یک ملت فقیر و بیچاره چنان شکست داد که بالاخره آن قدرت جهانی اتحاد شوروی به شانزده کشور تقسیم شد و کشور های اروپای شمالی هم از چنگال این اختاپوس قرن نجات یافتند و آلمان شرق و آلمان غرب هم از خیرات سر جهاد مجاهدین با هم یک جا شدند.
حالا یک تعداد چپی های متحجر می آیند و گاه گاهی از این گوشه و از آن گوشه سربلند می کنند و فریاد سر میدهند که عامل بدبختی کشور مجاهدین اند.
برادر! شما فرض کنید که از بالای یک کوه بلند سنگ بزرگ از جایش بی جا می شود و بطرف پائین حرکت می کند، آن سنگ در مسیر راه خود با هزاران سنگ دیگر برخورد نموده و آن ها را نیز از جا بی جا می کند و بطرف پائین به حرکت می آورد و این سنگ کلان از برخورد بیش از حد اش با سنگ های دیگر در مسیر راه بالاخره پارچه پارچه می شود و ازبین میرود و آن قدرت و صلابت اولی خود را از دست میدهد ولی هزاران سنگ که توسط آن به طرف پائین به حرکت وادار شده اند در مسیر راه خود ها با هزاران سنگ های دیگر برخورد می کند و آنها را نیز به حرکت می آورند و همه یکجا زمانیکه به جلگه ها هموار می رسند هزاران خانه را خراب و صدها نفر را بقتل می رسانند. آیا از دیدگاه شما کدام سنگ مقصر و ملامت اصلی است؟ آیا سنگ کلان اولی؟ و یا هزاران سنگ های بعدی؟
حتماً خواهید فرمود که ملامت اصلی و مقصر اولی همان سنگ کلان است که باعث شد که هزاران سنگ های دیگر را در مسیر خود به حرکت وا دارد.
آری برادر! مقصر اصلی در کشور سردمداران پیر و پوده اتحاد جماهیر شوروی بودند آن ها چنان جنایت نابخشودنی و عظیم را مرتکب شدند که تا هنوز ملت ما در آتش آنها می سوزند.
آنهای که در زمان پادشاهی زندگی می کردند حتماً بیاد دارند که این ملت به حد رعیت بودند و آرام زندگی می کردند که در هر ولسوالی فقط یک دلگی نفر (ده نفر عسکر) و یا یک بلوک نفر (بیست نفر عسکر) وجود داشت و برای جلب افراد قوماندان امنیه فقط یک نفر را با یک چوب دستی می فرستاد. آن عسکر می توانست به دورترین نقطه کوهستانی ولسوالی مربوطه خودبا خاطر آرام برود و شخص جلب شده را با خود بیاورد، زمانیکه این یک نفر عسکر داخل یک قریه می شد همه محاسن سفیدان به شمول قریدار آن قریه به پذیرایی اش می آمدند و شب برایش نان خوب پخته می کردند. هیچکس جرئت نداشت که با این عسکر ما و شما کنند اگر کسی جرئت می کرد به کمربند این عسکر دست می انداخت این جرم کلان محسوب می شد. آن عسکر بزرگان آن قریه را شاهد می گرفت که آن شخص به کمربند شاهی بی احترامی کرده است. اگر در اطراف یک قریه جنازه فردی پیدا می شد زن و مرد آن قریه از ترس شب ها خواب نمی کردند.
شاید برادران سوال کنند که چی چیز باعث شد که این ملت آرام و دور از هرنوع خشونت یکباره به پا خیزند و کشتن و جنگ را یاد بگیرند؟ روس ها و چپی ها (خلقی ها و پرچمی ها) به آنها جنگ کردن و کشتن را آموختند و آنها را مجبور کردند به پا خیزند و برای آزادی کشور شان کمر همت بر جهاد ببندند.
حالا از جناب میپرسم که استاد مقصر است یا شاگرد ها؟ چپی ها در جنگ کردن، خشونت. محبوس کردن و به قتل رساندن افراد استاد این ملت به اصطلاح ملت گوسفندی بودند
آیا باز هم ملت مجاهد مقصر است ؟
این یک حقیقت تاریخی است که خدمت شما نگاشتم. حالا خود قضاوت بفرمایید.
الله متعال های ما را به راه مستقیم هدایت بفرماید.
