درسی دیگری از تو آموختم
از تو آموخته بودم که کمونیزم دشمن آشتی نا پذیر با اسلام است.
از تو آموخته بودم که آمریکا دیوانه بدمست است که دوست نه بلکه مزدور می خواهد.
از تو آموخته بودم که اشغال فلسطین، قضیه مربوط فقط به عرب ها نه، بلکه قضیه مربوط به همه ای مسلمانان می باشد.
و زیاد آموخته بودم ...
اما!
هنگام شنیدن غرش توپ ها و تق تق گلوله ها وحشت زده می شدم.
در بمباران روس ها در کندز و در داخل زیر زمینی، با افتیدن گلوله های هاوان، سرم را خم می کردم.
همچنین در بمباران آمریکایی ها.
اکنون برایم آموختی که در خطرناک ترین لحظات که گلوله ها با پیام مرگ، از هرطرف بالایم ببارند، آرام، خونسرد و متوکل به خدا باشم.
در لحظات که از هر طرف در زیر رگبار گلوله ها بودی، چقدر با وقار و آرام ایستاده بودی.
گویا می خواستی درس های ازتوکل، غیرت، شهامت، شجاعت، دلاوری و... را که مدت ها برای مان املاء کردی، اکنون یکبار دیگر در میدان عمل نیز برای مان بیاموزانی.
برادران که به سویت دویدند، نگران شما بودند.
اما خودت با صلابت ایستاده بودی، گویا در حصار دژ مستحکمی از ایمان هستی.
در آن لحظه که در باره مرگ و زندگی صحبت می کردی که دشمن زبون پیک های مرگ را به سویت می فرستاد، اما کور خوانده بودند.
کوشش کردم تا چهره قاطع و با صلابت ات را در آن لحظه بخاطر بسپارم.
و نگاه هایت را به آن سوی که دشمن آتش می فرستاد، خوب بخاطر بسپارم.
