درنگِ دیگری بر بخشِ دوم مقالهء "درنگی بر پیوند اسلام و سیاست"
اشهدُ انَّ محمداًّ رسول الله
دوستان بیاد دارند که چندی قبل مکثی در قبال یک مقالهء داشتیم که عنوان درنگی بر پیوند اسلام وسیاست را حمل میکرد،آنچه مارا به رد آن واداشته بود در آن مقاله اثباتِ حشویاتی در دین اسلام بود که از آن نیست، و نفی بدیهیاتی از دین اسلام بود که در آن هست، وآن نوع اثبات حشویات ونفی بدیهیات را خلاف معیارِعلمی شمردیم و با دلائل واضح بیان کردیم که پیوند اسلام وسیاست پیوند تصریح شده در نصوص اسلامی، وتطبیق شده در تاریخ اسلامی است و انکار آن معقول نیست، اینک برای تکرار آن نفی واثبات این پیوند چنان ثابت است که نویسندگان و اسلام پژوهان غربی آن را میدانند وعدیدی از خاورشناسان غربی به آن تصریح کرده اند.
خاورشناس معروف ومترجمِ رباعیات حکیم عمرخیام،آقای فیتزگرالد میگوید: اسلام تنها یک دین نیست بلکه یک نظم سیاسیی هست که میان دین وسیاست آمیخته است.
خاور شناس ایتالیایی کارلو نلینو میگوید: محمد «ص» دین ودولت را یکجا اساس گذاشت.
خاور شناس معروف دیگر جوزیف شاخت میگوید: اسلام بیشتر از یک دین است، اسلام شامل نظریات حقوقی وسیاسیی است که میشود گفت اسلام دین ودولت است.
اما سیر توماس ارنولد میگوید: پیامبر اسلام هم رئیس دین بود هم رئیس دولت بود.
چنانچه که مرحوم دکتر ضیاءالدین ریس در کتاب النظریات السیاسیة الاسلامیة دیدگاه های این غربیان را نقل کرده است.
البته این خاور شناسان مخصوصا بعضی انان امثال شاخت هرگز اشخاص منصفی نبودند بلکه این جوزیف شاخت حرفهای بسیار عجیبی در بارهء اسلام دارد با اینهمه اما رابطهء دین دولت در اسلام را نتوانستند انکار کنند.
سیاسیون غرب نیز این را میدانند وبعضی آنان تقابل خود با اسلام را بر اساس همین پیوند اسلام وسیاست اعلام داشته ومیدارند، چنانکه چهارسال قبل وزیرخارجهء اتریش خانم کارین کنایسل در گفتگوی با یک رسانهء المانی تصریح کرد که: یکی از اشکالات عمدهء ما با اسلام این است که اسلام میان دین ودولت فرق نمیگذارد، در حالیکه اروپا بر اساس تفکیک نهاد دین از دولت استوار است.
البته خانم کنایسل این ادعای خود را که اروپا بر اساس تفکیک میان دین ودولت استوار است، با این سخن دیگر خود مشکوک ساخت، چونکه گفت: اسلام بخشی از غرب نیست ولی مسلمانان بخشی از ممالک غربی هستند" اما وی وهمه سیاسیون غربی معتقد اند وتصریح میکنند که عیسویت بخشی از غرب است.
با اینهم دوستِ محترم نویسندهء مقالهء (درنگی بر پیوند اسلام وسیاست) بر خلاف این بدیهیه اصرار ورزیده اند، منتها در بخش دوم مقالهء خود در تناسب با بخش اولِ آن، معیاری تر قلم برداشته اند، چونکه در بخش اول کوشیدند برای نفی پیوند اسلام وسیاست از منابع اسلامی دلیل وشاهد ارایه دارند و طوری وانمود کنند که حذفِ دخالت اسلام در سیاست ــــ که همانا مدیریت دولت ویا مشارکت برای مدیریت دولت است و دولت نیز شامل نهادهای سه گانهء تقنینی،قضائی، اجرائی است ــــ در تضاد با اعتقاد اسلامی قرار ندارد.
اما در این بخش از مقالهء خود به نافرجامیی چنان تلفیق پی برده و واضحتر سخن رانده اند، جناب نویسنده ادعای کامل بودن اسلام را رد نموده و پیامبری را امر زمینی، و قرآن را مشتمل بر مسائل تکراری وعاجز از بیان آنچه بیان آن لازم است شمردند،طوریکه خوانندهء مقالهء ایشان آنچه را گفتم بطورصریح نه ضمنی ملاحظه خواهد کرد، لهذا این نوع صراحت در ابراز عقیده یک امر مثبت است وبهتر ازاین است که انسان در نصوص اسلامی دست کاری کند،تفاوت صریح در عقيده نوعیت گفتمان را مشخص میکند.
با اینهم، در این بخش نیز تقریبا عین شبهاتی را که در بخش اول مطرح کرده بودند به عبارت دیگری تکرار کرده اند.
و من فقیر سراپا تقصیر که رغبت عزیزان در نقض چنین شبهات را سخت میدانم بخش دوم مقالهء مذکور را نیز واکاوی نموده و بطور ذیل نقض نموده ام:
جناب نویسنده زیر این سرخط که آیا اسلام دین منحصر به فرد است؟ نوشته اند:
"ادیان بشمول اسلام به اموری میپردازند که فراتر از عقل آدمی است ، انچه عقل متعارف از عهده ان برامده بتواند به شمول سیاست در اساس مربوط به قلمرو دین نیست هرچند که به شکل عارضی وضمنی بر زبان دین امده باشد،چنانکه تجربهء چند هزار ساله بشر نشان میدهد وی میتواند به کمک علوم ومهارت های که دستاورد خود انسان است به نظم ونسق این امور بپردازد."
چندین اشکالی متوجه مفهوم این متن میشود:
اول : اینکه دین اسلام فراتر از عقل بودن خود را رد میکند،میگوید:(کذالک یبین الله لکم آیاته لعلکم تعقلون) بقره 240، چنین بیان میدارد خداوند برای شمایان نسانه های خودرا تا باشد که تعقل ورزید.
میگوید(ذالکم وصاکم به لعلکم تعقلون) الانعام 151، چنین را،برای شمایان توصیه کرده است تا شاید تعقل ورزید.
(کذالک یبین الله لکم الآیات لعلکم تعقلون) النور61این چنین،بیان میدارد خداوند برای شمایان ایات را تا باشد تعقل کنید.
(ان فی خلق السماوات و الارض و اختلاف اللیل والنهار والفلک اللتی تجری فی البحر بما ینفع الناس و ما انزل الله من السماء من ماءٍ فاحیا به الارض بعد موتها وبثَّ فیها من کلِّ دابةِ وتصریف الریاح والسحاب المسخر بین السماء والارض لآیاتٍ لقوم یّعقلون) البقره 164. بیشک در آفرینش آسمانها وزمین واختلاف شب وروز،وکشتیی که در بحر میرود تا منفعت برای مردم برساند،وانچه که خدا از آب از آسمان فرو فرستاده است که پس زنده ساخته است زمین را بعد از مرگ آن،و پراگنده ساخته است در آن هر نوع جنبندهء را،و تقلب بادها،وابر حائل میان آسمان و زمین،نشانه هاست برای مردمیکه تعقل میورزند.
و در تفحص دلائل میگوید(سنریهیم آیاتنا فی الافاق وفی انفسهم حتی یتبین لهم انه الحق) فصلت 53، زودیست نشان میدهیم نشانه های خود در افق هارا و در نفسهای خود انان را تا اینکه واضح شود برای انان که آن ـ قرآن ـ حق است.
(لآیاتِ لاولی الألباب) نشانه هاست صاخبان انديشه را.
(کذالک نفصل الایات لقوم یتفکرون) یونس 24
(و جعل بینکم موده ورحمه ان فی ذالک لایات لقوم یتفکرون ) الروم 42
(کذالک نفصل الایات لقوم یتفکرون)
و همهء این آیات تفکر در سیاق نشانه های عظمت وخلقت در زمین ذکر شده اند، به این معنی که هر اکتشافی از این جنس حسن تفکر را ایجاد میکند.
این وامثال این دلیل واضح بر این است که اسلام به فراتر از عقل فرا نمیخواند،و از همین جهت تکلیف را از نابالغ واز دیوانه واز خواب رفته مرفوع شمرده است، و بر همین اساس اجبار در اعتراف را مرفوض شمرد، و بر همین اساس التزام به عهود و عقود را واجب شمرد.
واما اگر فرض بر این گیریم که شخصی این ادعای اسلام در خطاب عقلانی را منکر شد،و بطورکل دعوت به امور غیبی را خلاف عقل شمرد بازهم سخنش از قبیل مصادره علی المطلوب است، زیرا دلیلی اخص از دعوی آورده است، چونکه برای اکثریت جامعهء بشری ایمان به غیبیات خلاف عقل نیست،ورنه چنین معنی میدهد که اکثریت انسانها به خلاف عقل مصروف اند و در بی عقلیی زیست دارند، ویا این همه عقلای جهان آنگاه که مؤمن اند در آن واحد هم متعقل اند هم غیر متعقل اند.
بلکه آنچه باید عقل متعارف نامیده شود ایمان ولوازم ایمان است،اصطلاح عقل متعارف بر همین ایمان به غیبیات مطابقت میکند،و عقل غیرِمتعارف به انکار غیبیات مطابقت میکند، زیرا انسانهای که مؤمن به رسالت انبیاء هم نیستند بعضی امور غیبی را از لوازم ایمان به اصل اول، یعنی خدا، شمرده اند. اما تکلیف مؤمنین به انبیاء در این باب روشن است.
انکارِ معقولیتِ الله و ادراج غبیات عمده در ضمن مفاهیم خارج از عقل، و غیرِمتعارف انگاری آن به معنای خدا سازی انسان است، و در این مسیر انسانی خدا خواهد بود که از نهایتِ زور وکثرت زر برخوردار باشد، تا که باز انسان دیگری به چنین خدایی برسد وغرائز خود را بر مسند دین انسانی بننشاند، واین چیزیست که حتی ملحدین بزرگی چون ستیفن هاوکینگ از ان هراس داشتند،هاوکینگ در روزهای اخیر خود پیهم از مغلوبیت بشر توسط هوش مصنوعی هشدار میداد.
اما خداییِ خدای حقیقیی که خالق است، صمد است، غنی است، قادر است، مرید است، صانعِ فعال است بهتر ازخدایی چنین انسان ضعیف و متقلب و متجادل است . چنانکه یوسف پیامبر گفت( یا صاحبی السجن أ أرباب متفرقون خیرٌ امِ الله الواحد القهار). ای دو یار زندانیی من آیا این ارباب های پراگنده خوب اند یا خداوند یکتای قهار.
با این هم این پر واضح است که مسلمانان در شرح این بدیهیه به چنین چیزی معتقد نیستند که انسانی به نیابت از خدا در همه امورات انسان دخالت کند، بلکه پیامبران عرصهء وسیعی برای آزادی انسانی گذاشتند.
دوم : نکتهء دیگر اینکه جناب نویسنده میگوید انسانها در هرچیزی که از عهدهء ان به کمک عقل متعارف خود برامده باشند نیازی برای استمداد از دین ندارند و سیاست هم از همین جمله است که انسان از عهدهء ان توان برامدن دارد بدون اینکه نیازی به دخالت دین داشته باشد، درست مانند بقیه مهارت های که دارد ودر آن به دین نیاز ندارد.
این سخن اشکال دارد، وجه إشکال از این ترتیب است:
این سخن را جناب نویسنده بر اساس منطق آنانی که میگویند دین فرو فرستادهء خدا است، بنا نهاده است ؟ یا بر اساس منطق آنانی که میگویند دین ساختهء خود انسان است، بنا نها ده است؟
اگر اوّلی باشد پس تعیین تکلیفِ رابطهء سیاست و دین مربوط به خود آن دین میشود، یعنی بگذاریم که آن دین در این رابطه چه میگوید، چونکه ما وقتی ان دین را دین الهی شمردیم لازم میشود سخن همان دین را معیار بشماریم.
اما اگر دومی باشد بازهم نتیجه این میشود که انسانی وقتی دینی را ساخت ویا انسانهای وقتی در دینی نقش نظریه پرداز یافتند وآموزه های آن دین را ساختند، اموری را در مسائل سیاست و دولت داری در دین خود جا میزنند، و یا هنگام ساختن متن آن دین از کنش وواکنشهای سیاسی ودولت داری متاثر میشوند، وآن تاثر را در صمیم آموزه های دینی خود قرار میدهند.
مثلاً زمانیکه فراعنه برای فروکش کردن طغیان رود نیل دختری را آراسته در آب میانداختند،مردم ان را بحیث یک اعتقاد مشروع از سوی دولت میپذیرفتند.
پس در هردو صورت این ادعای نویسنده که گویا میدان دین فقط امور غیر محسوس هست مخالف شواهد عقلی وشواهد عینی است،چون سیاست و دین در هردو صورتیکه در بالا برشمردیم میتوانند از صمیم آموزه های دین الهی یا دین انسانی قرار گیرند.
افزون بر اینکه جناب نویسنده سیاست را به مهارت های از قبیل نجاری و آهنگری که انسان بدون دخالت دین انجام میداده است قیاس میکنند که این بسیار یک قیاس مع الفارق است، زیرا نجاری، معماری، حجاری، کسب وپیشه هستند، اما سیاست یک روش است که بر اساس ان یک شاه خودرا خدا اعلان میکرد، فرزند خدا اعلان میکرد، قومی را بر اساس دین میکشت یا طرد میکرد، یا هم بر علیه مستبدی قیام میکرد، و از این قبیل روشهای ظالمانه یا عادلانه .
افزون بر اینکه این سخن نویسنده چنین میرساند که انسانها از همان آغاز دین داشته اند و سیاست داشته اند اما میان این دو از همان آغاز تفکیک کرده اند و دین آنان بطور عارضی به سیاست پرداخته است. ولی این خود خلاف رأی آنانی است که سیاست را در تناسب با دین تصرف خردگرایانه میشمارند و میگویند سیاست بعدها رشد کرد،همانطوریکه تعداد دیگری میگویند دین به تدریج رشد کرد، ویا تعداد دیگری میگویند انسان در آغاز دین نداشت سپس ادیان توتمی را ساخت سپس ادیان ابراهیمی آمد، اما عقیده اسلامی دین قویم را از همان آغاز همره وهمراز انسان متعقل شمرده است.
ما این سخن جناب نویسنده را که پیامبران انسانهای درویشی بودند که جز امورغیبی پیامی نداشتند و اگر امور نظم ودولت داری محور پیام انان میبود تفاوتی از بقیه در الگو بودن نداشتند در مقالهء سابق مفصل ومستدل رد کردیم وگفتیم که پیامبرانی فقط برای نجات یک قوم از شر ستم مبعوث شدند، پیامبرانی در تعیین شاهی که فرماندهی کند برای قوم خود از خدا خبر دادند، چنانکه در حکایت شاه ظالمی متمثل درجالوت علیه اللعنة و مبارز ضد استبدادی متمثل درطالوت علیه الرحمة است که پیامبری چون داود علیه السلام از خدا خبر میدهد ( وقال لهم نبیهم ان الله ان الله قد بعث لکم طالوت ملکا قالوا انی یکون له الملک علینا ونحن احق بالملک منه ولم یؤت سعة من المال قال ان الله اصطفاه علیکم وزاده بسطة فی العلم والجسم ) البقره، 247. گفت برای ایشان پیامبر ایشان که خداوند طالوت را بحیث شاه بر شما بر گزیده است، گفتند چگونه او بر ما حکمرانی کند که ما از وی مستحق تریم، و او دارایی داده نشده است، گفت، خداوند اورا برگزیده است بر شما،و اورا توانمندی داده است در جسم ودرعلم ..
وهمچنان گفتیم پیامبری محض برای منع انحراف جنسی مبعوث شد،و پیامبری برای منع دغل بازی در خریدو فروش مبعوث شد وداستانهای انان در قرآن ذکر است.
اما پیامبر اسلام دولتی را اساس نهاد و مفاهیم را برای آن از طریق وحی و از طریق اجتهاد بنا نهاد، لهذا این سخن جناب نویسنده در شأن پیامبر اسلام که (اما اینکه یک پیامبر مانند هر انسان دیگری به سیاست زمانه خود پرداخته باشد سیاست را تبدیل به امری ذاتا دینی نمیکند، و سرشت آن همچنان دنیوی میماند.) با دلائل منقول ومعقول مردود میشود.
بحثِ دین کامل.
جناب نویسنده برای اینکه یک مسئلهء را که امت مسلمان بر ان اجماع دارند رد کرده باشد بحث دین کامل را پیش کشیده است، مسلمانان همه بر این باور اند که ادیان یا وضعی میباشند یا آسمانی میباشند، وادیان آسمانی دچار تحریف گردیده اند، حتی در باب عقائد دچار تحریف گردیده اند، آیات عدیدی در قرآن است که دلالت بر تحریف آنان درعقیده میکند (وقالت الیهود یدالله مغلولة)وگفتند یهود دست خداوند بسته است یعنی بخیل است. (لقد کفر اللذین قالوا ان الله ثالث ثلاثة و ما من اله الا اله واحد) به تحقیق کافر شدند آنانی که گفتند خداوند اقانیم سه گانه است ونیست خدایی مگر خدای یکتا.
وآیاتی دلالت بر تحریف آنان در شریعت میکند (و رهبانیة ابتدعوها ما کتبناهاعلیهم) ورهبانیتی که برخود لازم کردند وما انان را به آن ملزم نکرده بودیم.
لهذا مسلمانان در کنار اینکه بودیسم وهندوئیسم را هیچگاه در کنار عیسویت ویهودیت و مجوسیت قرار نمی دهند یهودیت و مسیحیت را هم تحریف شده میشمارند.
به عبارت دیگر ادیان در نزد اسلام یا وثنی اند یا توحیدی اند، بودیستی و هندوئی و امثال ان از قبیل ارواح پرستی که قبائل هندی و امریکای لاتین و ابورجین های استرالیا بر ان بودند وهستند ادیان شرک وبت پرستی و سجود به غیرالله محسوب میشوند، و مراوده اسلام با آنان محدود است، و ادیانی هم توحیدی اند ولی تحریف در ان اشکار گردیده است مانند مجوسیان یا اتش پرستان وصابئین یا کوکب پرستان که برتر از بت پرستان وکمتر از یهودیان ونصرانیان اند، و سوم هم یهودیان ونصرانیان اند که مراودهء اسلام با انان بسیار وسیع است ولی انان مراوده با اسلام را نمی پذیرند و از اینکه در تعصب وتحریف غرق اند بت پرستی را بر اسلام ترجیح میدهند.
خلاصه جناب نویسنده این عقیدهء راسخ اسلامی را به بنیاد گرایان اسلامی نسبت داده است و گفته اند بنیاد گرایان اسلام را کامل میشمارند و مقایسه اسلام با بودیستی وهندوئیستی و یهودیت وعیسویت را نمی پذیرند و در اسلام ویژگیی ادعا میکنند که به زعم انان در ادیان دیگر نیست.
سپس نویسنده برای رد چنین ویژگی وبرای اثبات اینکه ادیان همه منحصر به فرد اند وویژگی دارند و ادعای ویژگی کردن یعنی ادعای تفاضل کردن وبرتری شمردن دین بر دین دیگری درست نیست سخنان درازی نوشته اند.
ایشان گفته اند: بلی اسلام با ویژگیی های از سائر ادیان فرق دارد ولی این ویژگی را هردین دیگری نیز دارد.
این سخن اشکال عقلی وبطلان شرعی دارد طوریکه در ذیل بیان میکنیم:
اول: اینکه هیچ مسلمانی بلکه هیچ انسان عاقلی منکر وجود ویژگی در سائر ادیان نیست، زیرا ویژگی ها همانا عناصرِ تعریف هر دین میباشند و تعریف هر شیء از نقیضش بهتر فهمیده میشود، حتی ویژگی های مثبت در یکِ دینی که باطل باشد به اعتبار تعریف، تابعِ تعریفِ عام همان دین میشود وجزئیاتش حکم کلیاتش را میگیرد، گرچند ان جزئیات به اعتبار استقرائی از سوی دین مقابل احیاناً تحسین شوند. وبرای این کفر را مثال میدهیم،صفت کفر از اهل کتاب با وجود ویژگی های که دارند مرتفع نیست چه رسد به اینکه صفت کفر از ملاحده مرتفع باشد.کافر بودن به معنای ساقط بودن از حقانیت است ولی به معنای فقدانِ مصداقیت دنیوی نیست یعنی زندگی مسالمت آمیز ادیان در کنارِهم ومراودهء ذات البینی به مجرد کافر بودن زائل نمیشود، همین است که قران یهودیان و عیسویان منصف را و خوش معامله را ستایش کرد و گفت (ومن اهل الکتاب من ان تأمنه بقنطار یوده الیک) از جملهء اهل کتاب کسانی اند که انبار مال امانت را برمیگردانند،. و در خصوص نصاری گفت (ذالک بان منهم قسیسین ورهبانا و انهم لا یستکبرون) چنین که از میان آنان کشیش هاست وراهب هاست وانان تکبر نمی ورزند.
اما جناب نویسنده طوری مقایسه میان ادیان را مطرح کردند که گویا ادیان خالی از دو وجه نیستند، یا همه ادیان کامل اند و ادعای کمال از سوی اهل یک دین باطل است،و یا همه ادیان از خود نواقص و محاسن دارند چنانچه که میگوید(در مقام مقایسه میان ادیان میتوان آنها را با هم سنجید، و میتوان ادعا کرد که در فلان زمینه این دین طرح مشخصتری دارد و در فلان زمینه آن دین).و هردوی این نوع مقایسه از نظر عقلی دچار اشکال است:
چون این سخن که همه ادیان کامل اند، از نظر ذات است یا از نظر دعوی؟ از نظر دعوی باشد یعنی اینکه هر کسی ادعای کمال دین خود را کند در این حرفی نیست این را هر کسی میفهمد.
تا زمانیکه چرخ در گردش است.
که گوید که دوغ من ترش است
و یا به قول مولانا:
کافران اندر مری بوزینه طبع
اتشی اندر درون سینه طبع
ویا:
تا قیامت ماند این هفتادو دو
کم نیاید مبتدع را گفتگو
اما ذاتا همه ادیان کامل نیستند،بلکه یکی از آنان کامل هست، طوری که بیان کردیم، زیرا منجر به تعدد حق وضیاع حق در امر واحد میشود، وتعدد حق در امر واحد باطل است، نمیشود گفت "لا اله "وسپس گفت "بل اله" یعنی خدا هست ،و هم نیست. رسول صادق است و کاذب است، گوشت خوک حرام است حرام نیست، این درست نیست،بطلانِ جمع اضداد معروف است.
اما پاسخ این شبهه آفرینی نویسنده را که میگوید: (اگر این را قبول داشته باشیم که ادیان دیگر، به ویژه یهودیت و مسیحیت از سوی خدا و به دست پیامبران برگزیده او به انسانها فرستاده شدهاند، پس پیشفرض ناقص بودن آنها درست نیست، زیرا خداوند اگر دین را برای هدایت بندگانش بفرستد، هدایت ناقص نمیفرستد. این خلاف حکمت و عدالت اوست که برای بخشی از انسانها دینی ناقص و برای بخشی دیگر دینی کامل بفرستد) اینطور میفهمیم که هر دین وقتی از خداوند نازل میشود یک دین کامل میباشد، و این کمال تا زمانی باقی میماند که پی روان ان دین نظر به آموزه های موجود در کتاب خود به پیامبرِ بعدی ایمان اورند، ولی وقتی ایمان نمی آرند وتحریف میکنند دینی که بر آن باقی مانده اند ناقص میشود، پس این نقصان در نتیجهء دست کاری خود ایشان است نه اینکه خداوند برای انان دین ناقصی فرستاده باشد و یاهم کمال به معنای اکملیت واشملیت است، یعنی دینی نسبت به دینی شامل تر است، دینی مخصوص یک قوم است برای نجات یک قوم است ودینی برای اقوام متعدد است پس اینجا ان دینی که محدود تر است ناقص نشد و برای اتباع خود کامل وکافی بود اما در تناسب با دین بعدی اشملیت نداشت، همه شمول تر نبود.
نویسنده عبارت دیگری نیز میآرد که جالب است (همان طور که ما مسلمانان اسلام را کامل میدانیم پیروان سایر آیینها نیز ادیان خود را کامل میدانند، و معتقدند که آیین شان کاملترین آیین در روی زمین است و از منظر آنچه از یک دین انتظار دارند هیچ کم و کاستیای ندارد)
خوب، مگر ما مسلمانان این را نمیدانیم که اهل هر دین دعوای دارد و حق را منحصر در خود میداند؟
منتها ما مسلمانان از کدام وقت به اینسو معتقد بودیم که بت پرست و موحد برابر است؟
مگر در عقیده ما نیست که (فماذا بعد الحق الا الضلال)و چیست بعد از حق جز گمرهی.
این را برای این مثال اوردم که جناب نویسنده کلمهء ما مسلمانان را استفاده برده بودند.
شبههء تأثر یک دین از دین دیگر.
بعضی ادیان از ادیانی متأثر میشوند آنانی که به ادیان علی السویه بنگرند و اعتقاد به دین حق نداشته باشند چنین تاثر را دلیل وضعی بودن ادیان میشمارند، اما در اسلام شباهت ادیان توحیدی به همدیگر شباهت تأثر نیست بلکه حذف وإبقاء از سوی شارع است،شارع یعنی خدا ورسول است، چیزهای را در شریعت موسوی مشروع گردانید در شریعت عیسوی منسوخ گردانید، از همین جهت اسلام همه انبیاء را مسلمین نامید چونکه عقیدهء واحدی دارند گرچند شرائعی مختلفی داشتند،پیامبر اسلام میگوید ما انبیاء خشت یک قصر هستیم.
جناب نویسنده در امتداد اعتراض بر ادعای کامل بودن دین اسلام معیارهای را برای کامل بودن یک دین مطرح کرده اند که در ادیان بشمول اسلام وجود ندارد.
از جمله اینکه دین باید همه مسائل دنیارا پوشش دهد و ملیونها قضایای علمی وهنری وتمدنی وجود دارد که دین همهء ان را پوشش نداده است، نه از سیارات نه از کهکشانها نه از فضای لا یتناهی نه هم از مردمان استرالیا وکانادا نام برده است، فقط انچه قرآن دارد همین است که مکرر قصهء موسی را میکند،یا از بعضی اقوامی نام میبرد که برای مردمان جزیرة العرب آشنا بود،مگر برای قرآن بهتر نبود که بجای این به مشکلات مردم آسیای مرکزی و پیامبرانی که برای انان فرستاده شده بودند میپرداخت؟ برای امریکای لاتین مطالبی میداشت.
فکر نکنم اتجاه عقائدی گویندهء چنین سخنی برای هرصاحب عقلی پوشیده بماند، وقتی کسی برای قرآن تعیین تکلیف کند وآیات آن را مکرر بشمارد یعنی قباحت وعبثیت را به آن از این طریق نسبت دهد،دیگر چه چیزی برای ادعای اعتقاد وی به آن دین باقی میماند؟
ولی به هر حال این دیگر جای تعجب نیست، این اعتراض را چندین رسانهء مخصوص دعوت عیسوی به زبانهای عربی وفارسی مطرح میکنند وحتی نهادی مخصوصی برای طرح چنین شبهات بنام مؤمنون بلا حدود تاسیس کرده اند که مقر آن در اردن است،در عرصهء افغانی نیز شخصی بنام شفیع عیار را تمرین دادند و گماریدند که عین شبهات را به زبان تمسخر آمیزمطرح کند و اشخاص خالی الذهن از چنین شبهه متأثر گردیده و این را دلیل نقص اسلام و بشری بودن ان میشمارند.
جواب این شبهه طوریست که باید بسیارمسائل دیگری مطرح شوند، با این هم کوتاه عرض دارم:
اول: اینکه ما در علم منطق یک مقولهء داریم که میگوید «اثبات الشیء لا ینفی ماعداه» ِیعنی اثبات یک شیء به معنای نفی غیر آن شیء نمیباشد،مثلا وقتی گفته شد که زید عالم است به این معنی نیست که زید تاجر نیست.
با اقتباس از همین مقوله وقتی اسلام از طریق قرآن چیزهای را اثبات کرد به معنای این نیست که در مورد چیزهای دیگری که سخن نرانده است اطلاعی ندارد، یعنی به معنای این نیست که پیامبر برچیزهای غیر از انچه بر وی وحی شده است مطلع نباشد، در احادیث است که پیامبر بر چیزهای غیر انچه بیان داشته است مطلع بوده است.
دوم: اینکه قرآن اگر برای اهالی جزیرهء عرب از دیوار چین و از تمدن انکا در امریکای لاتین و غیر ذالک سخن میگفت به احتمال قوی و در قدم اول همان قریش وهمان اعراب و هم همان فارس وروم باور نمیکردند، و بالفرض اگر از ان چیزها نام هم میبرد، حالا همین نوع شبهه افگنان باحتمال قوی میگفتند حتما خبر این مدنیت ها به گوش پیامبر اسلام رسیده بود وقرآن از آن متأثر شد.
سوم: اینکه با نام نبردن از قارهء امریکای لاتین و از جاپان در قرآن چه نقصی در کمال مفاهیم قرآنی میاید؟
یعنی چنین سؤال کنیم آیا مدار اعتبار در کمالِ یک متن، وجود مفاهیم ارزشمند ومطابق فطرت و رهگشا در آن متن است؟ یا وجود معلومات دقیق ومفصل از اشخاص وجاه ها در آن متن است؟
همان اولی درست است زیرا قرآن کتاب هدایت است، نه اینکه کتاب اطلس یا کتاب فهرست یا کتاب ثبت احوال نفوس باشد.
در زمان انبیاء نیز چنین شبهه را معاندین مطرح کرئند. فرعون علیه اللعنة در انکار رسالت موسی علیه السلام گفت از قرنهای پیش برای من خبر بده که چه حال بود؟ ( قال فما بال القرون الاولی) و موسی در جواب گفت (قال علمها عند ربی فی کتاب لا یضل ربی ولا ینسی)علم ان نزد خدای من است در کتابی که اشتباه نمیکند در ان پروردگار من ونه هم فراموش.
یعنی وظیفه و مکلفیت من دعوت خاصی است، نه شرح احوال گذشتگان مگر در سرحدی که برای من وحی شود.
چهارم: اینکه ارایهء معلومات برون مرزی برای یک جامعه زمانی مفید واقع میشود که آن جامعه توان هضمِ ان از زاویهء سواد ودست رسی و سفر به ان را داشته باشد اگر از جاپان میگفت طوریکه نویسنده برای قران توصیه کرده است چه تغییری در محیط پیامبر میامد مگر همان قریشیان خبر وی در شب معراج از کاروان شتران قریش را باور کردند؟
پنجم:اینکه وقتی شما علاجی برای درد معینی تشخیص کردید ان علاج را بحیث نسخه عام میکنید حتمی نیست که همه بیماران را شما نام ببرید مانند اینکه یک دارو خانه نسخه دوای خود را بر در داروخانه اویزان کند خیلی طبیعی است ولی طبیعی نیست که نام مریضان را سراغ جوید در لیست اضافه کند. همینطور در ساحهء مکه واطراف آن جمیع انواع شر موجود بود وان سشرور از همه شرور دنیا در دین ودر عمل سبقت داشتند،و در ساحهء مدینه جمیع انواع خیر وجود داشت،پس مثال های اسلام از بعضی انواع خیر وشر واز بعضی اقوام برای قیاس بقیه شر وخیر واقوام به آن کفایت میکند وهیچ نقصی در عدم تذکر قرآن از تمدنهای دیگر نمیکند.ضمنا تمدن ان زمان امریکای لاتین چندان چیزی نبود انان جز خصال عجیب وغریب و مخالف فطرت چیزی خاصی نگذاشتند.
ششم: اینکه با وصف این، قرآن پیشگویی های از رویدادهایی داشت که طریق حصول آن جز وحی میسر نبود، چنانچه که بعد از پیروزی فارسیان بر رومیان و خوشحالی مشرکین که از بابت اعتقاد خودرا به فارس نزدیک میشمردند قرآن وعدهء پیروزی روم بر فارس را داد که چنین شد، و در احادیث صحیح نیز نبوآت پیامبر از فتح مدائن وروم و فتح قسطنطینیه و اینکه خانهء نخواهد بود که روزی خبر اسلام به ان نرسد، بسیار است.
هفتم: اینکه قرآن بر خلاف آنچه نویسنده میگوید از بدو آفرینش از کتلهء واحد بودن زمین وآسمانها، از وجود غبار قبل از آفریدن آسمانها وزمین، از تمدد فضا ووسعت پیهم آن، از زمین از طبقات زمین، از تنقیص زمین که امروزه بنام خورده شدن ساحلها نامیده میشود، از وجود آتشفشان در بحرها، از ستاره ها و نقش ان در رهیابی، از جایگاه های غیر قابل تصور ستاره ها وفاصله های غیر قابل تصور،از درازی روزی که مانند پنجاه هزار سال دنیا است، از تکور روزو شب، از تعاقب کوکبها،از تنگیی نفس هنگام عروج به سوی آسمان، از بادها واز نقش بادها در تلقیح گیاهان، از وجود مخلوقاتی که مردم نمیشناسند،از معادن از اهمیت آهن، از اهمیت آب از اینکه آب اصل اشیا است، از منفعت تنقل های دریایی از منفعت سیرو سیاحت، از منفعت تجارت، از اینکه حیوانات بیشمار در زمین اند وهر کدام از خود محیطی دارند ــ مستقرها ومستودعها- از زنبورعسل، از اینکه انسانها نشانه های بیشتر عظمت را در ما بعد در آفاق میبینند،از همه اینها به نص وعبارت صریح سخن گفته است و هر کسیکه قرآن را بگشاید میبیند.
هشتم اینکه قرآن از پیامبرانی نامبرده ووجود پیامبران دیگر را رد نکرده بلکه بیان داشته است، چنانچه که در آیت 78 سورهء غافر میگوید (ولقد ارسلنا رسلا من قبلک منهم من قصصنا علیک ومنهم من لم نقصص علیک و ماکان لرسول ان یأتی بآیة الا باذن الله فاذا جاء امر الله قضی بالحق وخسر هنالک المبطلون). و ما پیش از تو رسولانی فرستادیم بعضی انهارا برای تو قصه کردیم وبعضی انهارا برای تو قصه نکردیم و هیچ رسولی نشانه را بدون اجازه خدا اورده نمیتواند،آنگاه که امر خداوند بیاید داوری به حق میشود و زیانکار میشود آن زمان باطل گرایان. ازحضرت انس رضی الله عنه نقل است که گفته است رسولان هشت هزار بودند.
نهم: جناب نویسنده چاپان را مثال میدهد که بودای است وبودیسم به سیاست نمی پردازد و درخلای سیاست دینی، جاپان از کشورهای پیش رفته گردیده و نسبت به بیشتر کشورهای اسلامی دست اورد مهم داشته است.
عرض شود که تاریخ کاهنان بودائیسم با سیاست آمیخته است و جاپان در مرحله پیش از جنگ جهانی دوم کشوری بود که خانواده شاهی کاملا از حمایت نهاد بودایی برخوردار بود، بلکه در حقیقت خانواده شاهی به حیث خدا پرستیده میشد،همین بود که وقتی شکست خوردند بسیاری از عساکر جاپانی چنین شکست را مخالف عقیده شمرده توقع نمیکردند،همین بود موجی از خودکشیها در ارتش جاپان ومردم جاپان رخ داد.
همین حالا مگر بودیسم بر کشور بورما که اخبار قساوت وبیرحمی ان در حق مسلمانان را همه میدانیم با سیاست آمیخته نیست؟ مگر جنگ آنان با مسلمانان سیاسی نیست؟
همین حالا مگر کشور سریلانکا در قانون خود خودرا حامیی هندویزم نمیداند؟ و بر مسلمانان تبعیض روا نمیدارد؟
همین حالا مگر کشور چین از پیشرفته ترین کشورهای جهان نیست؟ ولی این کشور در مقابل مسلمینی که هیچ مطلبی جز ادای مناسک مذهبی خود ندارند چقدر متوحشانه برخورد میکند؟ مگر زندانی کردن یک ملیون الی دو ملیون انسان مسلمان ترکستان شرقی ساده است؟ ولی همین چین میگوید سیاست را با دین نمی آمیزد.
همین حالا مگر در هند که نمونهء موفق سکولاری نسخه داده میشد سیاست با دین آمیخته نیست؟ حزب حاکم بهارتیا جناتا حزب مذهبی است یا خیر؟ مگر هندوها در پاکستان بسیار تحقیر میشوند یا مسلمانان در هند؟
مثالهای فاقد مصداق.
در اخیر نویسنده میگوید اگر بنیادگرایان ادعا کنند که سبب پس مانی ممالک مسلمان این است که به اسلام عمل نمیکنند،از ایشان پرسیده شود که سی سال حاکمیت در سودان،چهل سال حاکمیت اسلام گرایان در ایران ،در پاکستان در افغانستان ودر عراق کفایت نمیکند؟ اگر این ها به اسلام عمل نکردند پس معیار عمل کردن به اسلام چیست؟
بیاییم ببینیم این سخن درست است؟
این سخن از عجائبات است، وفکر نکنم جناب نویسنده چنین معلومات معکوس ارایه کنند مگر اینکه یقین کردند که اکثریتِ طبقهء سکولر افغانی چنان مقلد اند و چنان هر حرف ومعلومات از آدرس معلمین فکری خود را میپسندند وقبول میکنند که به اهل بعضی مدارس در تقلید نزدیک است مسابقه دهند.
حقیقت این است که در سودان بلی اسلام گرایان سی سال حکومت کردند، ولی چطور حکومت کردند؟
موفقیت یا عدم موفقیت حکومت سی سالهء عمرالبشیر در سودان را به مرحلهء پیش ازحکومت جبههء نجات که حزب اسلام گرا بود و مرحلهء پس از آن قیاس کنیم .
مرحلهء پیش از حکومت اسلام گرایان سودان چنان در فقر وفلاکت اقتصادی فرو رفته بود که حد ندارد و افزون بر ان نیروهای عیسویی ووثنیی جنوب به رهبری جنرال جون گرنگ به دروازه های خرطوم پایتخت سودان رسیده بودند وهمین باعث شد تا جنرال عمر البشیر زمام امور را در دست گیرد وکشور را از سقوط نجات دهد.
بعد از تصدیی قدرت توسط اسلامگرایان جهان غرب دست بکار شد وتحریمها را بر علیه سودان وضع کرد،سودان را در لیست تروریسم جا داد،حکومت سودان همه عمر را در تحریم از سوی امریکا و غرب سپری کرد، غرب و متحدین عربش شب وروز جنگ تبلیغاتی بر علیه عمر البشیر وبرعلیه مفکر بزرگ حسن الترابی داشتند، با این هم همان حزب حاکم به توسعهء زراعتی پرداخت، به ساخت کمپنی بزرگ دوا پرداخت ولی بعد از تکمیل از سوی امریکا موشک باران شد،همین حکومت اسلامگرا نه تنها که لشکر عیسوی جنوب را از دروازه های خرطوم دور کرد بلکه عمده ترین شهرهای انان را در جنوب تسخیر کرد.
همان حکومت اسلامگرای سودان امنیت بسیار خوبی را تامین کرده بود،علم ودانش جایگاه بزرگی داشت چنانکه سودان به کشورهای افریقایی واسیایی بورسیه صادر میکرد،از قضیه فلسطین دفاع میکرد، برای حل منازعات مجاهدین افغانستان مساعی بخرچ داد،و در پایان نیز با مظاهرات مردمی از عرصهء قدرت کنار رفت وجایش را حکومت تکنوکرات گرفت، حالا دست اورد این حکومت پسا اسلامگرایان سودان چیست؟
بروید اخبار سودان را بخوانید بروید، از مردم سودان بپرسید که دوران بشیر را یاد میکنند وانگسشت ندامت به دندان میکنند.
نه نان است، نه امنیت در پایتخت است، نه هم جنگ ختم است، فقط انچه رخ داده همینکه یک دو دانه رقصخانه ومیکده برای چند ثروتمند باز شده است و به اسرائیل اعتراف صورت گرفته است، اگر پیشرفت همین است پس درست است، حرفی نداریم.
اما در ایران بلی چهل سال حزب شیعیی منتسب به دین حکومت میکند ولی این حکومت کاملا یک حکومت نا موفق است؟
کسی چنین فکر کند اشتباه میکند،ایران همه عمر خود را در تحریم بین المملی سپری کردف با اینهم به نحوی بر تحریمات فائق امد،ایران به یک قدرت بزرگ منطقه یی بدل شد ویقینا اگر تحریمهای امریکایی واروپایی نباشد ایران را همین حکومت آخوندی به ابرقدرت جهانی تبدیل خواهند کرد.
ایران رقبایش را که شاه ایران با انهمه طمطراقی وتاج وتختش خیال نمی دید از ساحه راند.
ایران در عرصه اصلاحات اقتصادی اگر دست اوردی نداشته است عقبمانده تر از ده ها کشور سکولر دیگر نیز نمی باشد.
در عرصهء حقوق زنان نظر به اموزه های اسلامی و فرهنگ شرقی زنان در ایران از حق والایی در حیات اجتماعی وحیات سیاسی برخوردار اند،مگر تعداد زنان در پارلمان ایران را ندیده اید ؟
در عرصه آزادی ادیان مگر اقلیت های یهودی،ارمنی در سطح پارلمان نماینده ندارند؟ مگر حاخام های یهودی مکررا با مراجع مذهبی ایران بازدید نمی کنند؟
بلی ما منکر ظلم وستم ایران در حق اهل سنت نیستیم،منکر ظلم وستم بر پناهندگان افغانی در ایران نیز نیستیم، منکر دخالت های ایران در امور کشورهای دیگر نیز نیستیم،ولی آیا این خصال را دولت های سکولری ندارند؟
مثلا برخورد اروپائیان با مسلمانان از بابت ازادی اعتقادی بسیار کمنتر از بزرخورد ایران با یهودیان وعیسویان نیست؟
مگر برخورد یونان با مسلمانان را ندیده اید؟برخورد یونان اروپایی مهد تمدن اروپایی با پناهندگان را ندیده اید؟ برخورد متوحشانهء بلغاریا با پناهندگان را ندیده اید؟
بالمقابل مگر اخلاقیات مخالفین ایرانی که در خارج زندگی میکنند جز جاسوسی، جز تجزیه طلبی،اختلاف ذات البینی چیست؟ اینها ترکیبی از شاهی خواهان، کمونستان کومله، مجاهدین خلق، کردهای تجزیه طلب، بلوچهای تجزیه طلب،لبرالهای اباحیگرا،و صدها احزاب وگروه دیگر که فردا اگر بر ایران مسلط شوند ایران را به وضعی خواهند رساند که مردم فریاد زنند که خداوند بیامرزذ کفن کش سابق را.
اما در پاکستان هیچ وقت اسلامگرایان حکومت نکرده اند، حتی حزب مسلم لیگ یک حزب سکولر مشرب است و عموما پاکستان یک کشور دمکرات است .
عراق همچنان طی چهل سال مربوط حکومت حزب بعث بود که حزب چپ محسوب میشد، فقط بعد از اشغال امریکا احزاب منتسب به ایران به حمایت امریکا حکومت کردند و اسلام گرایان میان ائتلاف ومیان تبعید ومیان جنگ با امریکا در عراق پراگنده بودند.
اما حکایت افغانستان در چهل سال تاریخی درازی دارد که از کمونستها تا احزاب مجاهدین تا طالبان بر ان حکم راندند و حساسیت های قومی در تاریخ افغانستان حرف اول واخیر را میزده است، وبیشترین کسانیکه تنش قومی را در افغانستان دامن زدند نیز همین تکنوکرات ها وسکولرهای بودند که از غرب آمدند وپس از ریدن در مغارهء افغانستان وغارت بیست ساله دوباره به غرب خزیدند، و باز در انتظار اوامر دیگر از سوی ارباب اعظم یعنی امریکا نشسته اند واین خواندن رحیم غمزده را تکرار دارند:
ته زما یار نشوی
ز ما دلدار نشوی
عمر می تیر شو، تول په انتظاااار کی
په انتظاااار کی.
............
اشهدُ أنّ محمدا رسول الله
