No-IMG

درنگی بر تحريف پیوندِ اسلام وسیاست

یکی از معززین مقالهء را برایم فرستادند  که در روزنامهء هشت صبح بتاریخ 10 عقرب زیرعنوان درنگی بر پیوند اسلام وسیاست از یک دوست نویسنده که متولیی آن روزنامه نیز هستند نشر شده است.

گرچند از روزنامهء مذکور بعید نیست هر صبح وشام هفت یا هشت مقاله وخبری در بارهء جدایی اسلام وسیاست وإخراج اسلام از زندگانی اجتماعی نشر کند،چون که در حوزهء افغانی به همین هدف تخصیص یافته است،همانطوری که مقاله های زیادی در بارهء ترویج افراط گرایی و تقابل با عقلگرایی و مصلحت گرایی نیز هر صبح وشام از آدرس کسانی که میگویند دغدغهء حکومت اسلامی دارند نشر میشود، و داعیهء اسلامی بر فراز منابری ادعا میشود،و دلائل نا معقولی ارایه میشود وعمل نا درستی نمایش داده میشود،اما این همه چندان مرا نمی شوراند،چیزی که من را میشوراند مراعات نشدن معیارِعلمی در چنین مقاله هاست.

من از سی سال به اینسو در بارهء مکاتب ماتریالیستی میخوانم، انتشارات آنان، اشخاص بارز انان، روشهای مختلف انان در جوامع مختلف را خوانده وشنیده ودیده ام،حتی در این عرصه به اینکه سکولاریزم درغرب چه شاخصهء دارد و در شرق چه شاخصهء دارد نوشتم؛حتی نوشتم که مسلمانی که در یک دولت میان دو گزینهء انتخاباتی قرار میگیرد که یکی آن فاشیست است و یا حزبی است که حقوق اقلیت های دینی و هویتی را به رسمیت نمی شناسد و حزب دیگری گرچند که سکولر است ملحد است ولی چنان حقوق را به رسمیت میشناسد مسلمان از باب قاعدهء «اخف الضررین» مکلف است در کنار چنین حزب اخیر قرار گیرد.

ملاحظات عمده ی هم بر تعریف سکولاریزم بر عملکرد سکولاریزم،بر تلازم سکولاریسم و استبداد،سکولاریزم شرقیی که توجهی به اعتقاد اکثریت جامعه  ندارد، وبر قیاس فاسد استوار است خواه این قیاس بر جامعهء غرب باشد یا قیاس اسلام به مسیحیت باشد، داشتم.

تلازم اسلام وسیاست چنان اظهر من الشمس است که شخصاً در خود حوصلهء برای اثبات این تلازم نمی بینم واین تلازم از نظر مسلمانان پوشیده نیست، لهذا منظورم از مراعات نشدن معاییر علمی که مرا احیانا وادار به رد نویسی میکند وجود تحریفی است که میبینم عمدا یا سهوا از طریق وضاحت زدایی مفاهیم اسلامی، از طریق تقلیبِ نصوص اسلامی، از طریق انتساب نا درست رأی به ائمهء اسلام،برای خواننده تقدیم میگردد،و بسیاری این خواننده ها نیز چنان خالی الذهن اند که هر چیز را باور میکنند.

شما از وجود چنین اشخاص خالی الذهن در ممالکی که شب و روز به انترنت دسترسی دارند، و از هر رسانه خبر وتبصره ی میشنوند ودعوای جهان دیدگی و دعوای دانش هم میکنند تعجب نکنید، این طیف آدمها بسیار اند، بدون اندک تفحص هر معلوماتی که برایشان ارایه شود میپذیرند وفردا آن را تکثیرمیکنند،یک نمونهء ظریفی را در این باب نقل میکنم:

مدتهاست این شعرگونه به عنوان شعر مولانا در صفحات اجتماعی وواتسپ ها چنان نشر گردیده است که در صدر صفحهء گوگل قرار گرفته است، بیاییم این شعرمولانا را ببینیم :

اﺯ ﭘﺪﺭ ﭘﺮﺳﯿﺪ ﺭﻭﺯﻯ یک ﭘﺴﺮ

ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺩﯾﻨﻬﺎ ﻛﺪﺍﻡ ﺍﺳﺖ ﺍﻯ ﭘﺪﺭ؟

 ﮔﻔﺖ ﻣﻦ ﺑﺎ ﺩﯾﻦ ﻧﺪﺍﺭﻡ ﻫﯿﭻ ﻛﺎﺭ

ﭘﯿﺶ ﻣﻦ ﺩین ها ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ ﺍﻋﺘﺒﺎﺭ

 ﭼﻮﻧﻜﻪ آوردیم ﻫﺮ ﺩﯾﻦ ﺟﺪﯾﺪ

اﺧﺘﻼﻑ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺁﻣﺪ ﭘﺪﯾﺪ

 ﻛﯿﻨﻪ ﻫﺎ ﻭ ﺩﺷﻤﻨﻰ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺷﺪ

جنگ هاﻯ ﻣﺬﻫﺒﻰ ﺗﻜﺮﺍﺭ ﺷد

ﺧﻮﻥ ﻣﺮﺩﻡ ﺭﯾﺨﺖ ﺑﺮ ﺭﻭﻯ ﺯﻣﯿﻦ

ﺑارﻫﺎ ﻭ ﺑﺎﺭﻫﺎ ﺑﺎ ﻧﺎﻡ ﺩﯾﻦ،

 ﻧﻪ ﻣﺴﻠﻤﺎﻧﻢ ﻧﻪ ﺗﺮﺳﺎ ﻧﻪ ﺟُﻬود

ﺳﺮ ﺑﻪ ﺣﻜﻢ ﻋﻘﻞ ﻣﻰ ﺁﺭﻡ ﻓﺮﻭﺩ

 ﻋﻘﻞ می گوﯾﺪ ﻛﻪ عیش دیگران

ﻫﺴﺖ ﺩﺭ ﻫﻤﺰﯾﺴﺘﻰ ﺑﺎ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ!

 ﺩﯾﻦ ﻭﻟﻰ ﮔﻮﯾﺪ ﻛﻪ ﺧﻮﻥ ﻛﺎﻓﺮﺍﻥ

ﮔﺮ ﺑﺮﯾﺰﻯ ﺍﺟﺮ ﺩﺍﺭﻯ ﺑﯿﻜﺮﺍﻥ!

 ﺩﯾﮕﺮ ﺍﻧﺪﯾﺸﺎﻥ ﻫﻢ ﺁﺧﺮ ﺁﺩﻣﻨﺪ

ﺩﯾﻦ ﭼﺮﺍ ﮔﻮﯾﺪ ﻛﻪ ﻣﻬﺪﻭﺭ ﺍﻟﺪﻡ ﺍﻧﺪ؟

 ﻣﻦ ﺑﺪﯾﻦ ﻋﻠﺖ ﻧﺪﺍﺭﻡ ﺩﯾﻦ ﻭ ﻛﯿﺶ

ﺗﺎ ﻧﺮﯾﺰﻡ ﺧﻮﻥ ﻫﻤﻨﻮﻋﺎﻥ ﺧﻮﯾﺶ،

خوب شمارا به خدا قسم کسی ذرهء سواد داشته باشد نسبت چنین شعر را به مولانا قبول میکند؟

نه از نظر تباین اعتقادی و کفر صریح بودن چنین شعر، بلکه از نظر کلمات و واژه ها میگویم، مگر واژهء دیگر اندیش در زمان مولانا وجود داشت؟

اما هزاران با سواد مقیم در غرب همین شعر را بحیث شعر مولانا پذیرفته اند، پس برای چنین طائفهء خالی الذهن وقتی آیتی یا حدیثی با رأی امامی وارونه تعریف شود باور نمیکنند؟ درنگ میکنند؟ یا بادرنگ اندر درنگ میکنند؟

حال چند ملاحظهء بر مقالهء دوست محترم و نویسندهء گرامی دارم:

ملاحظهء اول:

جناب نویسنده بعد از عنوان گذاری اهمیت موضوع، اولین دلیل بر جدایی سیاست از اسلام را بر این بنا ساخته اند که همه منازعات مسلمانان بعد از وفات پیامبر با شمول منازعات کلامی وفقهی وغیره دلالت بر این دارد که مسئله رابطهء اسلام وسیاست مبهم بوده است وواضح نبوده است، زیرا آنچه واضح باشد موجب منازعه نمیشود.

نقضِ این تعلیل.

اول ما باید مشخص بسازیم کدام نوع منازعه؟ ثانیاً باید بدانیم منازعهء مسلمانان بعد از وفات پیامبر بر این نبود که آیا اسلام با سیاست رابطه دارد یا ندارد، بلکه بر تولّی وعهده داری امور سیاسی توسط چه کسی بود.

واین اختلاف تصدیی امور سیاسی میان صحابه اختلاف میان اکثریت واقلیت بود. اکثریت متمثل در انتخاب ابوبکرصدیق رضی الله عنه توسط اهل سقیفهء بنی ساعده و سپس همهء مردم و اقلیت متمثل در مخالفت صلحجویانهء سعدابن عباده وعلی ابن ابی طالب رضی الله عنهما که با بیعت اختیاری علی با ابو بکرخاتمه یافت.

همچنین اکثریت متمثل در جماعت به قیادت عثمان ابن عفان رضی الله و اقلیت خوارجی متمثل در قاتلین وی.

اکثریت متمثل در علی ابن ابی طالب واقلیت باغیی متمثل در امیر معاویه ابن ابی سفیان که با مصالحهء حسن ابن علی با معاویه صفت بغاوت از جماعت معاویه پایان یافت گرچند خلافت به ملوکیت تبدیل گردید وجای شوری نخبویت خانوادگی حاکم گردید.

بعدها نیز خلاف اکثریت  واقلیت در تکفیر بر اساس ظلمهاي سیاسی بود، اکثریت متمثل در امت که مخالف غلو در تکفیر بودند واقلیت متمثل در خوارج که بعضی مطالب سیاسیی عادلانه داشتند ولی تکفیری بودند.

همچنین منازعاتی که میان فرقه های کلامی مسلمان بود بر اساس این نبود که فرقهء گفته باشد رابطهء میان اسلام وسیاست وجود ندارد، بلکه همه فرقه های کلامی بر وجوب نصب امام یعنی تعیین یک حاکم برای پیشبرد امور رعیت، و لزوم اطاعت مردم از وی واینکه وی مطابق قواعد عمل کند اتفاق داشته اند، ولی در مسائل عصمتِ امام، رابطهء نسبی امام به پیامبر،طریق بیعت،آیا بیعت اهالی پایتخت کفایت میکند یا نمیکند،شروط خلع حاکم، نقش مردم در تعیین حاکم، اختلاف کرده اند.

حالا کس نگوید که سیاست یک واژهء جدید است و برای روش دولت داری معاصر اطلاق میشود.

ما در کنار اینکه بر مدلول کنونیی سیاست کاملا واقف هستیم در تراث خود نیز تصریح به واژهء سیاست یا مفهوم آن را داریم.

ما در قرآن کلمهء حکم داریم که به معنای فیصله الزامی در میان جماعت مستقر بر یک سرزمین میباشد،ورسول خدا ویا نمایندگان وی و یا نمایندگان مردم متصدیی ان میشوند و از ان به نام حکم تعبیر شده است (أن تحکموا بالعدل).

اما در حدیث نبوی و در روایت متفق علیه، لفظ سیاست به عبارت فعل مضارع ذکر شده است (کانت بنو اسرائیل  تسوسهم الأنبیاء .....) کلمهء تسوس فعل مضارع سیاست است.

فقهاء مسلمان هر کتاب فقهی که نوشتند به عناصر دولت داری پرداختند،از قوهء قضائیه تا مسائل مالی نوشتند، کتاب الخراج نوشتهء قاضی القضاة امام ابو یوسف برای هارون الرشید در بارهء زمین وروش استفاده از زمینهای خراجی، کتاب الاموال از ابو عبید قاسم بن سلام هروی متوفای 224هجری، کتاب سیر الکبیر مشتمل بر قوانین جنگ وصلح از امام محمدابن حسن شیبانی شاگرد امام ابو حنیفه رحمه الله و ده ها کتب دیگر در این زمینه معروف اند وبه اشتهار رسیده اند،بعضی آنان از جمله امام زین الدین ابن نجیم مصری حنفی متوفای 972هجری در کتاب بحر الرائق شرح کنز الدقائق بطور عارضی در باب زنا سیاست را چنین به تعریف میگیرد ومیگوید: وظاهر كلامهم ها هنا أن السياسة هي فعل شيءمن الحاكم لمصلحة يراها، وإن لم يرد بذلك الفعل دليل جزئی» یعنی: وظاهر سخن انان این است که سیاست عملکرد مصلحت گرایانهء حاکم است ولو که دلیل جزئیی برای آن عملکرد موجود نباشد.

البته منظور ابن نجیم از دلیل جزئی دلیل از نص ویا اثر است وما گرچند این تعریف را تعریف مانع وجامع از سیاست در اسلام نمی شماریم ــ زیرا فقهاء مسلمان در قرن اول به وضع محدودیت ها برعملکرد حاکم  پرداختند وتقید حاکم بر شوری را تذکر داده اند که این خود به معنای ممارست سیاسی از سوی افراد جامعه نیز میباشد ـــ  اما تعریف این فقیه وسائر فقهاء از نظر عبارت وذکر کلمهء سیاست مارا از  بینش فقیهان اسلام در بحث رابطهء اسلام وسیاست آگاه میسازد.

و شاید بهترین عبارت در این صدد همان عبارت امام ابن القیم فقیه قرن هفت هجری باشد که در کتاب بدائع الفوائد میگوید: السیاسة العادلة جزءٌ من الشریعة و من له ذوق فی الشریعة و اطلاع علی کمالها وعدلها و سعتها ومصلحتها و ان الخلق لا صلاح لهم بدونها البتة، علم ان السیاسة العادلة جزءٌ من اجزائها و فرعٌ من فروعها.

یعنی: سیاست عادلانه بخشی از شریعت است وکسیکه ذوق در فهم شریعت داشته باشد و از کمال شریعت مطلع باشد وبه عدل وفراخیی ومصلحت اندیشی شریعت واقف باشد میداند که سیاست عادلانه بخشی از شریعت است و شاخهء از شاخه های ان است.

منطور ابن القیم اینجا نصوص شرعی متعلق به سیاست و دولت داری نیست، بلکه منظور وی فیصلهء سیاسی حکیمانه ومصلحت گرایانه در مسائلی است که تغییر زمان ومکان ایجاب میکند ودر تصادم صریح با جوهر شریعت قرار نمی گیرد.و بدین ترتیب این تعریف ابن القیم به مراتب بهتر از تعریف علامه ابن عابدین حنفی از سیاست است که عرصه صلاحیت حاکم را بسیار وسیع میسازد.

سياست خوب ان است که عرصه صلاحیت مردم زیاد باشد.

تا اینکه عالم ومؤرخ بزرگ مسلمان تقی الدین مقریزی متوفای 845 هجری و علامه علاء الدین طرابلسی میایند و تعبیر رساتری میکنند طرابلسی میگوید:سیاست بر دو نوع است،یکی سیاست عادلانه است  که حق را از ظالم فاجر میستاند واین نوع سیاست از جملهء احکام شرعی است کسی که میداند اینرا میداند وکسی که نمیداند این را نمی داند و علماء در نوع سیاست شرعی کتابهای متعددی نوشتند،و نوع دوم سیاست ظالمانه است که شریعت ان را حرام میداند.

ملاحظهء دوم:

جناب نویسنده در همین پیوند میافزاید که: جوامع دیگر با جدا کردن امر سیاسی به تقدس زدایی از دستگاه قدرت رسیده وبه این ترتیب منازعه را کاهش بخشیده اند.

درنگی کوتاه:

اول اینکه: روند تقدس زدایی از دستگاه قدرت یک عبارت فضفاض ومبهم است، در اسلام تقدس زدایی از دستگاه قدرت بسیار ذکر شده است،مگر در کدام آیت وحدیثی وجود دارد که حاکمان شما مقدس اند؟ یا حاکمان شما همیشه عادل اند؟

نخیر وجود ندارد، بلکه آیات واحادیث عدیدی وجود دارد که حکام جور و ستم پیشه را تقبیح میکند ومردم را نظر به نوعیت ظرفیت به قبول وضع موجوده یا قیام برعلیه وضع موجوده رهنمایی میکند.

آنچه است عبارت از احکام شرعیی است که دستگاه حاکم ان را تطبیق کند، و این احکام میان تکالیف اعتقادی وتکالیف عباداتی و تکالیف معاملاتی تقسیم میشوند، وهر کدام این سه بخش عرصه های ثابت ومتغییری دارند.

دوم اینکه: اگر تقدس گرایی را به معنای خلو دولت از ایدولوژی بشماریم هم درست نمیشود، زیرا همین دولتهای لبرال ایدولوژیک ترین دولتها اند،فرانسه بسیار یک کشور ایدولوژیک است چه برسد به چین.

سوم اینکه:  اگر دولتهای غربی در عرصه هایی آموزه های عیسویت را گذاشتند اما در عرصه های دیگری آموزه های عیسویت را در قوانین اساسی خود جا زده ودر صدر اهداف خود قرار داده اند.

چهارم اینکه: کدام منازعه را کاهش بخشیدند؟ در تاریخ ممالک غربی دو دولت فرانسه وامریکا پیشگام ترین دولتها در عرصهء جدایی سیاست از دین عنوان میشوند، و حالا طی دو قرن اخیر که تقریبا اوج عمرسکولاریی این دو دولت است چقدر انسانهای توسط این دو دولت کشته شده اند؟

جنگهای فرانسه وانگلیس بر مستعمره های امریکایی،حملهء فرانسه بر مصر،جنگهای فرانسه در الجزائر،در تونس، در موریتانی، در مالی،در سنگال، در نیجر،حملهء فرانسه بر شام وتقسیم اراضی ان، همه این جنگها کشته نداشت؟ یا که در نزدِ نویسندهء محترم ما خون با ارزش، خون افراد جوامع غربی است که در بین خود نریختند.

مگر منازعهء جنگ اول جهانی،جنگ دوم جهانی اندک است وخونهای نیست که بین هم ریختند؟ مگر کشتارهای انقلاب هفدهء اکتوبر روسیه اندک بود؟ کشتارهای انگلیس، کشتارهای یوگسلاوی کشتارهای امریکا ،ده ها مثال دیگر، کشته های اوکراین وروسیه تقابل مخفیی ارتودکسی وکاتولیکی اندک اند؟..

ملاحظهء سوم:

اصطلاح انتظار از دین.

نویسندهء محترم میگوید تا جاییکه بیاد دارد اولین بار این اصطلاح را احمد مفتی زاده و سپس عبدالکریم سروش بکار برده اند و اصطلاح سروش را مدللتر میداند.

عرض دارم که این اصطلاح به طور مفهومی در سراسرِ کتب مقاصد اسلامی وحتی اصولی وفقهی اسلامی ذکر رفته است،اما مباحث شخصی مثل عبدالکریم سروش از تکذیب پیامبر تا انکار معاد وبقیه باطلات و نقض بدیهیات میچرخد.

شاید نویسنده میخواهد با این سخن چنین بنمایاند که علماء مسلمان قبل ازعبدالکریم سروش ظرفیت چنین سؤال و ارایهء جواب را نداشتند، درحالیکه ده ها بلکه صدها مورد از تعلیل احکام ومقاصد شرع وهدفِ غایی بعثت انبیاء وهدف غایی از تشریع را بیان داشته اند.

جناب نویسنده میگوید: در مورد انتظار از دین، در میان کسانی که به دین باور دارند، دست‌کم با دو دیدگاه رو‌به‌رو هستیم؛ یکی دیدگاه توتالیتر و تمامیت‌خواهانه که می‌گوید دین آمده است تا همه امور زنده‌گی را پوشش بدهد و هیچ امر کوچک و بزرگی را در زنده‌گی بشر فرونگذارد.

دیگری دیدگاهی که قلمرو امور دینی و قلمرو امور متعارف را از هم جدا می‌داند و یکی را مزاحم دیگری نمی‌انگارد».

این عبارت اخیر از نظر من در افادهء معنی ومفهوم  نیاز به درنگ بیشتر دارد، مثلا قلمرو امور متعارف یعنی چی؟ امور متعارف یعنی عرف؟ عرف در قوانین امروزی بحیث یکی از منابع تقنین محسوب میشود و از عرف اجتماعی تا عرف دپلماسی تقسیمات دارد، و فی الجمله یکی از مباحث عمدهء فقه اسلامی را تشکیل میدهد، واما اگر مراد از متعارف متعلقاتِ مدرنیته باشد، این هم میان قبض وبسط میچرخد،همچنان این مسئله که هیچ یکی مزاحم دیگر نمی شوند به معنای جدایی سیاست از اسلام باشد حتما مزاحم همدیگر میشوند.

افزون بر اینکه اگر مراد نویسنده از اهل دیدگاه دوم آنانی باشند که وجود رابطهء اسلام با سیاست را رد میکنند آنان دین باور گفته نمیشوند، یعنی اسلام باور گفته نمی شوند، زیرا وقتی ما به تیوریسن های این نظریه میبینیم پی میبریم که اعتقادی به اسلام نداشتند و ندارند، اکثریت آنان رهبران گروه های چپ و نا سیونالیست بودند که به جبر واکراه و کمک خارجی حکمرانی میکردند.

البته  با اعتراف به وجود بعضی کسانی که جدایی اسلام از سیاست را بر اساس ضرورت های قسری، یا هم از نقطهء دلسوزی به اسلام، یا هم در نتیجهء عکس العمل به عملکرد گروه های افراطی مسلمان، میپذیرند.

نویسنده طوری وانمود میکند که اکثریت علماء اسلام را همین اهل دیدگاه دوم تشکیل میدهند که مخالف رابطهء اسلام با سیاست اند و اقلیت را که از آنان به عنوان پدر بنیادگرایی یاد میکند طرفدار رابطهء اسلام وسیاست میشمارد،میگوید: مشهورترین کسانی که دیدگاه تمامیت‌خواهانه را به‌صورت ایدیولوژیک تیوریزه کردند، پدران بنیادگرایی اسلامی، حسن البنا و مودودی، و پس از آنان سید قطب، قرضاوی و شماری دیگر بودند».

عرض کنم که هرکدام این اسامی نقاط خلاف با هم دارند،قرضاوی را حتی بسیاری از افراطگرایان شیخ ناتو،شیخ دمکرات،شیخ بی عفت که دخترانش در عرصهء علوم شیمی وکیمی تعلیمات عالی کرده اند، شیخِ برادر عیسویان ورفیق پاپ واتیکان، شیخ سودخور،شیخ معطلی،شیخ معتزلی،مینامند و ده ها القاب نا درست دیگررا به وی نسبت می دهند، ولی از نظر جناب نویسنده حتی قرضاوی پدر بنیادگرایی است وبنیادگرایی از نظر نویسنده مترادف افراطگرایی است.

درحالیکه بنیادگرایی در معنای حقیقیی خود اصل اسلام است،زیرا هر چیز باید بر بنیادی استوار باشد ورنه کف آب خواهد بود.

با این همه اختلاف میان اسامی بالا، میان آنان یک نقطهء وفاق وجود دارد که آن نقطهء وفاق را با همه مسلمانان دارند وان اینکه میان اسلام وسیاست رابطهء متین است و اینکه هردولتی متشکل از اکثریت مؤمن باید نمایندگی از اعتقاد اکثریت جامعه کند که همانا اسلام است.

نویسنده برای اثبات مدعای خود گوشهء از رسالهء استاد حسن البناء را مثال میآورد که گفته است:

«اسلام نظامی فراگیر است که همه مظاهر زنده‌گی را در بر می‌گیرد، هم دولت است و هم وطن، هم حکومت است و هم امت، هم اخلاق است و هم نیرو، هم رحمت است و هم عدالت، هم فرهنگ است و هم قانون، هم علم است و هم حقوق، هم سرمایه است و هم کار و دارایی، هم جهاد است و هم دعوت، یا هم سپاه است و هم اندیشه، هم چنان که هم عقیده‌ای راستین است و هم عبادتی درست، بی‌هیچ تفاوتی».

بعد در تعقیب بر این متن حسن البناء میگوید: در واقع این خطای دین‌شناختی که حسن البنا بنیانش را نهاد، خشتی بود که از آغاز کج نهاده شد و این دیوار تا امروز کج بالا می‌رود».

عرض کنم:

این خطای اسلام شناختی جناب نویسنده است نه بیش از ان،ورنه همه مسلمین بر همین مسئلهء که حسن البناء در همین متن تذکر داده متفق اند.

خوب اگر این حرف حسن البناء اسلام شناختی کج باشد پس راست آن اینطور میشود که تشریح میدهم:

اسلام نظام فراگیر نیست،همه مظاهر زندگی را در بر نمی گیرد،یعنی صلاحیت دخالت در تدوین نظم عمومی جامعه را که قانون است و وظیفهء قانون ترتیب مظاهر زندگی مردم است ندارد،لهذا اسلام نه نظام است نه نظم است.

اسلام دولت نیست،یعنی دولت نباید تصریح بر عقیده بکند و در قانون خود اشارتی به اسلام بکند بلکه مانع انجام شعائر اسلامی مردم نیز آنگاه که در اوقات رسمیات باشد شود.

اسلام وطن هم نیست، پس سرزمینهای مسلمان نباید ممالک مسلمان گفته شوند،اسلام امت هم نیست پس نباید مسلمانان از رابطهء اخوت ایمانی سخن بگویند با مسلمان دیگر همدردی ایمانی کنند.

اسلام اخلاق هم نیست، زیرا اخلاق یک پدیدهء عرفی است که نظر به هر زمان تغییر میخورد وانچه دیروز انحراف احلاقی بود امروز نیست.

اسلام نیرو هم نیست،مسلمان نباید از عزت حرف بزند،اسلام رحمت هم نیست نباید مسلمان پیامبر رحمت بگوید،اسلام عدالت هم نیست، نباید مسلمان برای حق خود به معیار عدل وعدالت تمسک جوید.اسلام فرهنگ هم نیست نباید مسلمان دعوای انتمای فرهنگی به اسلام کند. اسلام قانون هم نیست پس نباید مسلمان برای وارد سازی مبانی اسلام در قانون تلاش کند. اسلام علم هم نیست مسلمان همه حکمت ودانش اسلامی را جهل بشمارد.اسلام سرمایه هم نیست یعنی فقر وذلت است. اسلام جهاد هم نیست پس مسلمان اگر برعلیه استعمار وبرعلیه اشغال نه گفت تروریست است ......و هلم جرّا.

خوب شما قضاوت کنید انتقاد از همچو متن جز همینکه گفتم معنایی دارد؟

اینکه کسی بیاید بگوید حسن البناء دروغ میگفت حسن البنا معرفت ناقص داشت،حسن البناء از اسلام استفادهء سوء میکرد، بحث جدای است، میشود با اینچنین زعم قبض وبسطی داشت یعنی رد بر شخص معین طعن در مقدسات محسوب نمیشود،ولی انچه حسن البناء در این متن گفته است عقیدهء هر مسلمان است ومسلمان به ان یقین کامل وباور شامل دارد واسلام برای اثبات این مدعا چلینج میدهد و به مبارزهء گفتمانی میطلبد وبه روی همه مکاتب فاسد طغیانی فریاد میزند که هل من مبارز؟.(قل هاتوا برهانکم إن کنتم صادقین)

نویسنده در همین امتداد علماء معروف تاریخ اسلام را نیز به دو دسته تقسیم میکند، یکی علمائی که به شمولیت اسلام باور داشتند، ودیگر علمائی که مخالف چنین تصور بودند، گرچند نویسنده با مهارت میخواهد این نسبت را به هر دو طیف بطور مبهم و بدون تصریح و در لفافهء چیم چیم ارایه دهد ولی اشخاص خالی الذهن از سیاق نوشتهء ایشان چنین دریافت میکنند که امام غزالی وامام سیوطی وامام زرکشی اخوانی بودند ویا در حکومت محمد مرسی یا حکومت رجب اردوگان ایفای وظیفه میکردند،وامام فخرالدین رازی و امام شاطبی سکولر بودند و در حکومت اشرف غنی ایفای وظیفه میکردند.

«ما هکذا یا سعدُ توردُ الإبلُ».ای سعد شتران را چنین آب نمی دهند.

امام فخر الدین رازی در تفسیر آیت 124 سوره بقرهء سخن دراز دارد، بعد میگوید:والانبیاء فی اعلی مراتب الامامة.سپس میگوید:والخلفاء ایضا ائمة لانهم رتبوا فی المحل اللذی یجب علی الناس اتباعهم وقبول قولهم واحکامهم  والقضاة والفقهاءُ ایضا ائمة بهذا المعنی»یعنی:خلفاء نیز ائمه هستند وبر مردمان شنیدن سخن آنان وتن دادن به فیصله های آنان واجب است،و قاضیان وفقیهان نیز ائمه اند بر اساس همین معنی.البته منظور وی ائمهء عدل بوده است نه ائمهء جَور زیرا ائمهء جور در قرآن امامان ضلالت معرفی شده اند. فخر رازی در امتداد تفسیر همین آیت وبعد از دفع نظریهء شیعه در باب امامت، و رد نظریهء روافض در طعن امامت ابوبکر وعمر  به موضوع اینکه فاسق صلاحیت امام بودن یعنی حاکم بودن را ندارد میپردازد،خلاصه امام فخرالدین رازی شافعیی اشعری از رأسِ قائلین به تلازم اسلام وسیاست است و این مباحث در کتب متعدد کلامی واصولی فخر رازی بر علاوهء تفسیر وی مذکور است.اینکه مثلا این عبارتی  از فخر رازی را که «پیشهء نبوت و پیامبری فراخواندن مردم است به این‌که از خلق به حق و از دنیا به آخرت روی آورند» به نفع جدایی اسلام از سیاست تعبیر کنیم، در حقیقت فخر رازیی به میل خودمان ساخته ایم، میان مباحث دعوت به زهد  و ترک دنیا ومباحث امامت و خلافت و قضاوت در کتب علماء تراث اسلامی فرق است، وهرکدام مقام خود را دارد ورنه امام غزالی بیشتر از همه عبارات زاهدانه دارد،حتی امام ابن تیمیه که کتابی بنام السیاسة الشرعیة فی اصلاح الراعی والرعیة نوشته است در محضر سلطان گفت: «انا رجلُ ملّة لا رجلُ دولة» من شخصیت ملت هستم،شخصیت دولت نیستم، منظور وی اینکه وی فقط یک عالم مسلمان هست و فرد متصدیی امور دولت داری نیست وعلاقهء هم به ان ندارد و در تنظیم مسائل اداری ان هم کاری ندارد ولی بر اینکه آیا دولت مفاهیم کلی اسلام را تطبیق میکند یا نمیکند از منظر یک عالم مسلمان ناظر هست.

ملاحظهء چهارم:

جناب نویسنده  آنانی را که تمامیت خواه مینامد یعنی آنانی که به رابطهء اسلام وسیاست قائل اند یاران تأویل میشمارد و دلیل آنان را نقل میکند وآن دلیل آنان برای اثبات رابطهء اسلام وسیاست این دو یا سه آیت است:

آیت اول  (الیوم أکملت لکم دینکم و أتممت علیکم نعمتی و رضیت لکم الإسلام دینا) آیت دوم (ونزلنا علیک الکتاب تبیانا لکل شیء) ویا آیتِ(ما فرطنا فی الکتاب من شیء).

معنای آیت اول اینکه امروز دین را برای شما کامل کردم ونعمت خودرا تمام کردم و اسلام را بحیث دین برای شما پذیرفتم، و معنای آیت دوم اینکه ما برای تو قرآن را فرود آوردیم ـ که این قرآن ـ ظاهر کنندهء هر شیء است،ومعنای آیت سوم اینکه در قرآن هیچ چیزی را فرو نگذاشتیم..و از مفهوم این سه آیت چنین میبراید که سیاست نیز یک شیء است و از اینکه در قرآن همه چیز ذکر شده است پس حتما سیاست هم ذکر گردیده است پس میان اسلام وسیاست رابطه است.

حقیقتا اگر واقعا دلائل مسلمان در اثبات رابطهء اسلام وسیاست همین سه آیت وبا همچو استنتاج باشد حرف جناب نویسنده درست است که چنین برداشت از رابطهء اسلام وسیاست یک برداشت ضعیف ودر حقیقت تأویل است.

ولی مهارت هم همین است که انسان خالی الذهن که وقتی همین دلیل را از یک نویسندهء مشهور به اسلام شناسی در باب رابطهء اسلام وسیاست بشنود وبخواند باور میکند که بلی یگانه دلیل بر رابطهء اسلام وسیاست همین بوده است.

اما چنین نیست، قطعا چنین نیست.

امت مسلمه در عصر حاضر بر اثبات رابطهء اسلام وسیاست ده ها دلیل قرآنی و احادیثی و فقهی دارند، وافزون بر این دلائل،دلیل دمکراسی بر رابطهء اسلام وسیاست نیز دارند.

ودر همه کتابهای نویسندگان مسلمان که در موردِ پیوندِ اسلام وسیاست،و فقه دولت داری نوشته اند این دو سه آیتی که نویسنده ذکر کرده است یا اشارتی نرفته یا بحیث  دلیل ثانوی  استناد شده است،بلکه این سه آیت در میان اصولیون مسلمان برای اثبات اجتهاد واثبات عقلگرایی در باب قیاس در کنار دلائل دیگر ذکر رفته است.

بلی آیات عدیدی در بارهء رابطه اسلام وسیاست واینکه اسلام دین و دولت است وجود دارد.

اسلام اتباعش را به هجرت و تأسیس دولت در سرزمین هجرت که بنام دارالهجرة مسمی شد امر کرد، و انجا میان مهاجرین وانصار پیوند برادری ایجاد کرد،ومیان مسلمان غیرمهاجر ومسلمان مهاجر در امتیازات فرق قائل شد،چنانکه در آِیت 72 سورهء انفال مفصل است.

و بعدا میان یهودیان ومسلمانان مدینهء منوره میثاقی را به امضا رسانید که بسیار شباهت به میثاق شهروندی دارد، در ان میثاق ازحق ازادی اعتقاد تا حق تفسیر مواد میثاق هنگام اختلاف بر تفسیر ان، ذکر شد.

همچنان در باب فیصله وداوری فرمان صریح برای پیامبر داد که میان مردم فیصله وداوری کند،چنانچه که در آیت 49 سورهء مائده آمده است (وَأَنِ احْكُم بَيْنَهُم بِمَا أَنزَلَ اللَّهُ وَلَا تَتَّبِعْ أَهْوَاءَهُمْ).

همچنان مردم را آنگاه که حکومت ها را تأسیس مینهند به عدالت امر کرد،چنانچه که در آیت 58 سورهء نساء میگوید(واذا حکمتم بین الناس آن تحکموا بالعدل).

و برای گرفتن مالیه بنام زکاة امر کرد،حقوق فقیر ومسکین ویتیم ومسافر و مجاهد  وقرضدار را در اموال زکات بیان کرد، آیاتی را در بارهء حرامهای ذات البینی که به رضایت دو جانب انجام میپذیرد از قبیل قمار وزنا وخریدو فروش شراب نازل کرد.

مجازات ها را تعیین نمود، حق مردم در اسقاط مجازات ها را نیز بیان کرد،

دفاع از سرزمین اسلام را در ده ها آیت که بنام ایات جهاد یاد میشود بیان کرد و سبب اساسی آن ج هاد را دفاع از مظلومین یاد کرد، چنانچه که در آیت 75 سورهء نساء ذکر رفته است.و دفاع از وطن را فرض عینی شمرد.

رابطهء فرمانبرداری مردم از دولتمردان را در آیاتی و در احادیث عدیدی ذکر کرد،به مرجعیت کتاب الله وسنت رسول الله ولزوم ان بر حکام همزمان با داشتن مساحت وسیعی از اجتهاد ذکر کرد،چنانچه که در آیت 59 سورهء نساء ذکر نمود(یا ایها اللذین امنوا اطیعوا الله اطیعوا الرسول و اولی الامر منکم فان تنازعتم فی شیء فردوه الی الله والرسول  ان کنتم تومنون بالله والیوم الاخر ذالک خیر واحسن تأویلا).

به معاهدات با غیر مسلمین و قوت های متخاصم احکامی را بیان کرد.

دائرهء اجتهاد،مراعات مصلحت،عمل به حکمت را توصیه کرد.

پس این همه مسائل دولت داری نیست چیست؟

ضمنا جناب نویسنده شبهه  خلق کرده اند که اگر بپذیریم که دعوت پیامبران وبالأخص دعوت پیامبر اسلام رابطه با سیاست ودولت داری داشته یعنی برای تعلیم امور سیاسی امده است واین چیزیست که انسانها از عهدهء ان بدر میشوند پس آمدن پیامبر برای آن عبث است.

عرض کنم که این شبهه بسیار خنک است. پیامبران اند که بسیاری از فساد وافساد در میان بشر را با ابلاغ تحریم خدا منع ساختند، ورنه بشر میتواند ان را متحول ساخته و مباح بشمارد.

بلی پیامبران برای تعلیم نجاری نیامدند برای تعلیم کشاورزی نیامدند،برای تعلیم رانندگی نیامدند ولی برای رهنمایی ووضع اصول کلی برای بشر امدند که در ترشید وتحسین سیاست دولتها ضروری میباشد، پیامبران برای تأصیل حقوق برای مردم آمدند،برای ابطال بعضی مفاهیم عرفی وفلسفی آمدند،پیامبری برای نجات قوم ستمدیده از دست حاکم ظالم مبعوث شد، پیامبری برای منع دست کاری در خرید و فروش مبعوث شد، پیامبری برای منع لواطگرایی مبعوث شد، پیامبری  مانند صالح در کنار دعوت به توحید  برای رعایت حقوق حیوان در اب نوشی مبعوث شد، پیامبری برای فشرده وخلاصه دعوت انبیا مبعوث شد علیه صلواة الله وتسلیماته.

پیامبری اگر آداب قضاء حاجت را هم آموخت چنانکه جناب نویسنده در قصهء حضرت سلمان نیش زده اند،جای تمسخر ندارد،زیرا اینطور فکر نشود که همه مردم آداب قضاء حاجت را میدانند. نه نمیدانند،همین حالا در ممالک غربی در درب ورودی بعضی توالیت ها نوعیت نشستن بر کمود را مگر رسم نکرده اند وبر یک رسم علامت درست وبر یکی چلیپا نکشیده اند؟.

کدام مردم در روی زمین همین حالا در شسشوی محل نجاست مانند مسلمانان تعالیم دارند؟

مردم کوریای جنوبی تا پنجاه سال پیش در بین کوچه وبازار قضاء حاجت میکردند،مردم چین همینطور میکردند،همین حالا در چپ کوچه های چین بازار شوربای گوشت سگ وگوشت پشک هزاران هزار بیپار دارد، همین حالا در ممالک غربی به تولید نوعی از گوشت روی آورده اند که عبارت از تکثیر کرم است،و در سویس باز چند سال به اینسو به بازار عرضه شد،همین حالا اکثریت آبهای که نوشیده میشود ابهای فاضلاب اند که توسط دستگاه تصفیه تکریر میشوند، هیچ جای شبهه نیست که فردا روز خوردن مواد غائطه در مینوی غذای "انسان مترقی: قرار گیرد، پس این ادعا که مردم هزاران سال قبل اداب قضاء حاجت را میدانستند نمیتواند یک قاعده عام باشد، زمانی یک مدنیتی میاید نظافت را میآورد سیستم میاورد زمانی زائل میشود.

به هر حال ما در اصول فقه بحثی به عنوان مسکوت عنه داریم که به فهم بیشتر رابطهء اسلام وسیاست کمک میکند و تفصیل ان در اینجا طولانی میشود.

عافانا الله من غوائل الدهور ومصائب العصور و رزقنا عزة النفس و حفظ النفیس

تبصره / نظر

نظرات / تبصري

د همدې برخي څخه

شریک کړئ

ټولپوښتنه

زمونږ نوي ویبسائټ څنګه دي؟

زمونږ فيسبوک