بيست و هشتمين و آخرين حلقه درسی برادر حکمتيار تحت عنوان در دفاع از قرآن برگزار گرديد
يکشنبه مؤرخ عقرب ۱۵؛ سال ۱۴۰۱ھش:
بيست و هشتمين و آخرین حلقه درسی أمير محترم حزب اسلامی افغانستان انجينير حکمتيار تحت عنوان «در دفاع از قرآن» در تالار تلويزيون جهانی بريا در حضور جمع غفير از برادران و خواهران برگزار گرديد.
جناب حکمتيار به ادامه درس قبلى فرمود:
سها در مورد آيه 42 سوره يوسف نيز اشتباهش را تكرار مىكند و مىنويسد: (در اين آيه مرجع ضمير در "فانساه" مشخص نيست كه آيا منظور يوسف است يا زندانى آزاد شده، همچنين مرجع ضمير در "ربه" مشخص نيست كه آيا منظور خداست يا پادشاه. بهمين دليل دو معنى متفاوت برداشت مىشود: اول: پس شيطان ذكر خدا توسط يوسف را از ياد يوسف برد و بهمين دليل (كار خطا) چند سال ديگر در زندان ماند (خدا او را مجازات كرد با اضافه كردن زندان يوسف). معنى دوم: پس شيطان يادآورى به پادشاه توسط فرد آزاد شده را از ياد فرد آزاد شده برد و بهمين دليل يوسف چند سال ديگر در زندان ماند. بدليل اين ابهام، اختلاف در معنى آيه در بين مفسرين پيوسته وجود داشته است!!!)
كمى به جملات سها در اين پراگرف دقت كنيد؛ او با اين ادبيات منحطش و با اين جملات بدمزه و بدگونه اش؛ جسارت مى كند در باره قرآن بحث كند؛ كتابى كه در بلندترين قله كوه شامخ و مرتفع ادب قرار دارد؛ كتابى كه يك و نيم مليارد انسان روى زمين؛ همين اكنون و پس از سپرى شدن هزار و چهار صد سال از نزول آن؛ بر حرف حرف آن از صميم قلب باور دارند و آن را كتاب الهى مىخوانند!!! همين امروز مليون ها انسان مؤمن آن را حفظ كرده و روزانه تلاوت مى كند و از تلاوت و حفظ آن لذت مى برد؛ دليل اين همه حفاظ نيز ادبيات زيبا و محتوى بلند آن است؛ چون انسان كلامى را به آسانى حفظ مى كند كه از لحاظ ادبى زيبا و دلنشين باشد و از ناحيه محتوى غنى و بلند.
وی افزود:
به جناب سها مىگويم: مرجع ضمير در "فانساه" مشخص و خيلى واضح است؛ همان رفيق زندان يوسف عليه السلام است كه رها گرديد و يوسف و يادآورى ماجرا اش را از ياد برد و نتوانست به اربابش حكايت كند؛ زمانى به يادش آمد كه ملك مصر تعبير رؤياء خود را از درباريانش خواست و آنان اظهار عجز كردند؛ و با ديدن اين صحنه؛ يوسف را به ياد آورد؛ همانگونه كه قرآن در باره او مى فرمايد: (وادكر بعد امة)!!
او به خاطر وضاحت بيشتر اين آيه مبارکه اضافه نمود:
وَقَالَ لِلَّذِي ظَنَّ أَنَّهُ نَاجٍ مِّنْهُمَا اذْكُرْنِي عِندَ رَبِّكَ فَأَنسَاهُ الشَّيْطَانُ ذِكْرَ رَبِّهِ فَلَبِثَ فِي السِّجْنِ بِضْعَ سِنِينَ 42 يوسف: 42
و از ميان آنان به كسيكه گمان برد نجات مىيابد؛ گفت: مرا نـزد آقايت ياد كن؛ اما شيطان ياد آورى نزد آقايش را از يادش برد؛ بناءً چندين سال در زندان ماند.
يوسف عليه السلام به يكى از دو يار زندان خود گفت: به وظيفه قبلى ات بر مىگردى، دوباره ساقى دربار خواهى شد و به آقايت شراب خواهى نوشاند. و بديگرى گفت: بدار كشيده مىشوى.
يوسف عليه السلام به يكى از رفقاى زندانش كه با توجه به رؤياء او حدس مىزد از زندان رها مىشود و به دربار بر مىگردد؛ گفت: مرا به ياد داشته باش، سرگذشتم را به آقايت حكايت كن، ولى او كه براه شيطان رفته بود، يار زندانش را فراموش كرد، قرب دربار باعث فراموشى ياران روزهاى دشوار شد، نخواست يا نتوانست سرگذشت يوسف را به آقايش حكا يت كند.
وَقَالَ الَّذِي نَجَا مِنْهُمَا وَادَّكَرَ بَعْدَ أُمَّةٍ أَنَاْ أُنَبِّئُكُم بِتَأْوِيلِهِ فَأَرْسِلُونِ 45
و همان كسيكه از ميان دو (زندانى) رها شده بود و پس از مدتى بياد آورد؛ گفت: من مىتوانم شما را به تعبير اين رؤيا آگاه سازم، مرا ( به زندان نزد يوسف) بفرستيد.
از فِقره (فلبث فى السجن بضع سنين) يعنى (پس براى چندين سال در زندان ماند) معلوم مىشود كه بنا بر كارى كه يوسف عليه السلام انجام داد و لابد در همين آيه به آن اشاره شده است؛ مدتها را در زندان ماند؛ بايد بنگريم كه كدام كارى باعث ماندن يوسف در زندان شد؟
آقای حکمتيار همچنان می افزايد:
عده اى به اين باور اند كه فقره (فانساه الشيطن ذكر ربه) اشاره به يوسف عليه السلام دارد كه گويا شيطان او را از ياد خدا غافل كرد، از دربار استرحام جست و موجب ماندنش در زندان شد؛ اين رأى از چند جهت ضعيف است:
الف – اين رأى با تركيب آيه قطعاً نمىسازد؛ زيرا ابتداء آيه اشاره به اين دارد كه از ساقى دربار خواسته شده تا از يوسف عليه السلام نـزد آقايش ياد آورى كند، نسيان اين ياد آورى نيز متصل آن آمده است كه بدون ترديد بايد به ساقى متوجه باشد. آيه بعدى با وضاحت بيشتر توضيح مى دهد كه فراموشى كار غلام آزاد شده بود.
ب- تعبير مذكور مغاير قرآن است، زيرا متصل آن و در دو آيه بعد تر همين سوره مىآيد كه اين فرد فراموش كار؛ يوسف عليه السلام نه بلكه رفيق زندان او بود كه بعد از مدت ها او و حرفهاى او را و وعده اش را به ياد آورد.
ج - ممكن نيست شخصيت بزرگوارى چون يوسف عليه السلام كه بخاطر خدا زندان را بر زندگى در دربار ترجيح داد؛ اكنون و در زندان خدا را فراموش كرده باشد؛ انسان در دشوارى ها بيشتر به ياد خدا مىافتد؛ تا در رفاه و آسودگى.
أمير محترم حا میگويد:
يگانه چيزى كه مى توان آن را دليل ماندن يوسف عليه السلام در زندان گرفت؛ فقط اين است كه؛ چرا عجله دارد از زندان خارج شود؟ مگر رفتن به زندان بنا بر دعاء خودش نبود؟ مگر او نگفته بود كه خدايا! از آن چه زن عزيز مصر و رفقاى مجلسش؛ سائر زنان بزرگان مصر؛ مرا به سويش فرا مى خوانند؛ زندان را ترجيح مى دهم و برايم محبوب تر است؟!! استرحام از ملك مصر با شأن او نمى زيبد. بايد مدتى ديگر در زندان باشد و به نضج و پختگى بيشتر برسد؛ زندان مدرسه او است؛ مدتى ديگر بايد در اين مدرسه بماند. آرى چنين بود؛ زمانى فرا رسيد كه ملك مصر او را به قصرش فراخواند و قاصدى نزدش فرستاد؛ اما عجله اى ندارد كه از زندان بر آيد و نزد ملك مصر برود؛ به قاصد ملك؛ كه همان يار زندانش بود؛ گفت: نزد آقايت برگرد و بپرس: حال زنانى كه دست هاى شان را قطع كردند؛ چگونه خواهد بود؟ يعنى نخست بايد حقيقت محفلى كه از سوى همسر عزيز مصر و به هدف به دام انداختن يوسف تنظيم شده بود؛ معلوم شود و برائت وى تثبيت گردد؛ سپس نزد ملك مصر خواهد رفت؛ مشاهده مى كنيد كه اكنون هيچ عجله اى در برون رفتن از زندان ندارد؛ در حالى كه ملك مصر منتظر او است و ساقى دربار را نزد وى فرستاده؛ يعنى كه او ضرورت داشت مدتى ديگر در زندان بماند و از لحاظ معنى به اين مستوى بلند ثبات و استقامت و بى نيازى برسد.
جناب حکمتيار همچنان در رابطه به يك اعتراض ديگری واهی سها در باره سوره قريش را نيز اضافه نمود و گفت:
سها در باره سوره قريش مىنويسد: (دقت كنيد كه اين سوره با ل (براى) شروع شده در حاليكه اين ل (براى) هيچ مقصدى قبل و يا بعد از اين آيه ندارد. اين امر كار را بر مفسران سخت كرده است و طبق معمول به آب و آتش زده اند...)
آقای حکمتيار به صيغه تعجب آميز اضافه نمود:
به اين بدفهمى تعجب مىكنم!! فقط يك انسان خيلى كودن و ديرفهم شايد در رابطه به (ل) در (لإِيلاَفِ قُرَيْشٍ) و مقصد آن مرتكب اشتباه شود!! بياييد در برابر اين سوره كمى درنگ كنيم و ببينيم كه مطالب آن تا چه پيمانه اى بلند و تا چه حدى واضح و روشن است:
لإِيلاَفِ قُرَيْشٍ 1 إِيلاَفِهِمْ رِحْلَةَ الشِّتَاء وَالصَّيْفِ 2 فَلْيَعْبُدُوا رَبَّ هَذَا الْبَيْتِ 3 الَّذِي أَطْعَمَهُم مِّن جُوعٍ وَآمَنَهُم مِّنْ خَوْفٍ 4
1- به پاس الفت قريش. 2- الفت شان با سفرهاى زمستانى و تابستانى. 3- بايد به پرستش پروردگار اين خانه بپردازند. 4- همانكه از گرسنگى طعام شان داد و از بيم امان شان.
مشر معزز در رابطه به شرح و تفسير همين سوره مبارکه تفصيلاً پرداخت و گفت:
1-2: تجار قريش در سرما بسوى جنوب كه گرمتر بود و در موسم گرم تابستان بسوى شام و فلسطين كه سردتر بودند؛ سفر مىكردند و به تجارت مىپرداختند و سود زيادى بدست مىآوردند؛ به طفيل كعبه شريفه نه تنها همه اين سفرهاى تابستانى و زمستانى در كمال امنيت صورت مىگرفت و احدى مزاحم قافله هاى تجارتى آنان نمىشد؛ بلكه همه قبائل مسير راه از آنان به گرمى استقبال مىكردند. در حاليكه قبل از اين؛ قبيله قريش در حجاز پراگنده و متشتت بوده، زندگى بدوى داشت و احدى آنان را به ديده احترام نمىنگريست. قُصَى بن كِلاب، جد پيامبر اكرم صلى الله عليه و سلم آنان را در مكه جمع و مستقر ساخت و با تدبير و درايت خاص خود؛ شهرى را در اطراف كعبه بنا كرد و ترتيبات خاصى را براى پذيرايى از حجاج و زوار خانه كعبه اتخاذ نمود كه با اين كار اعتبار قريش ميان همه قبائل عرب بتدريج فزونى يافت. پس از قصى مسئوليت هاى گوناگون اداره شهر مكه ميان فرزندان او عبد مناف و عبدالدار توزيع گرديد. عبدمناف در زمان حيات والدش از شهرتى زياد برخودار و همه به ديده احترام به او مىنگريستند، او چهار پسر داشت: هاشم، عبدشمس، مطلب و نوفل، هاشم پدر عبدالمطلب جد پيامبر عليه السلام خواست كه قبيله قريش در تجارت بين المللى سهيم شود كه قافله هايش از شام و فلسطين بسوى شرق و جنوب و از طريق سرزمين هاى حجاز رفت و آمد داشت. بدينوسيله هم نيازمندى هاى عرب هاى اطراف مكه مرفوع گردد و هم مكه به بازار مهمى تبديل شود، رفت و آمد قبائل به اين شهر فزونى يابد و روابط تجارتى با قبائل مسير راه بر قرار سازد. اين راه تجارتى بدليل تسلط حكومت ساسانى ايران بر راه هاى تجارتى كه روم را با شمال و شرق وصل مىكرد؛ اهميت خاصى كسب كرده بود، كشورهايى كه با ايران درگير بودند؛ چاره اى جز استفاده از اين راه را نداشتند، قريش در اين تجارت از ناحيه ديگرى نيز سود مىبردند؛ قبائل مستقر در مسير راه؛ قريش را خادمان بيت الله شمرده، به آنان احترام مىگذاشتند و نه تنها حق العبورى از آنان نمىگرفتند؛ بلكه مصونيت قافله هاى تجارتى شان را در مناطق تحت سلطه خود تأمين مىكردند، نه كسى برقافله هاى آنان شبيخون مىزد و نه مانع و مزاحم آن مىشد. هاشم و برادرانش هر يكى با حكومت هاى شام، يمن، عراق و فارس روابط تجارتى برقرار كردند و تجارت شان به سرعت رونق يافت؛ با توجه به موفقيت هاى شايانى كه در برقرارى روابط تجارتى با كشورهاى همجوار داشتند؛ مردم آنان را "اصحاب الإيلاف" مىخواندند.
در چنين فرصتى و با توجه به اهميتى كه مكه مكرمه كسب كرده بود؛ به بزرگترين مركز تجارتى سرزمين عرب و متمدن ترين شهر آن تبديل شده بود؛ ابرهه قصد كرد بر مكه هجوم برد و كعبه را ويران كند، هم اعتبار مذهبى كعبه را از ميان برد و هم از نقش آن در تأمين امنيت منطقه بكاهد؛ و همه اعتبارات مذهبى، سياسى، اجتماعى و اقتصادى آن را به صنعا پايتخت خود؛ انتقال دهد؛ و به قبائل معتقد به تقدس كعبه عملاً ثابت كند كه بر خلاف اعتقاد و باور آنان؛ كعبه؛ خانه خدا نيست؛ اگر خانه خدا مىبود؛ خدا نمىگذاشت بدست لشكر ابرهه ويران شود!! خداوند حكيم توطئه ابرهه را خنثى كرد، به اعتبار كعبه افزود و منافع سياسى، اجتماعى و اقتصادى قريش را از خطر مصون داشت و تجارت شان رونقى بيشتر كسب كرد؛ خداوند اين نعمت هاى بزرگ را برخ قريش مىكشد و در اين سوره به آنان خطاب مىكند كه به پاس اين نعمت هاى الهى بايد پروردگار اين خانه را بپرستند؛ كه پس از گرسنگى طعام شان داد و بعد از ترس و خوف امان شان.
او افزود:
ترجمه و شرح آيات 3ـ 4 چنين است:
پس پروردگار اين خانه را بپرستند كه از فقر و گرسنگى نجات شان داد و از خوف و بيم امان شان.
يعنى سالها را در فقر و گرسنگى سپرى كردند، در خوف و بى امنيتى بسر بردند، قبيله نادار، گرسنه، متشتت و پراگنده اى بود، در تمامى سرزمين عرب؛ ترس و خوف و ناامنى حكمفرما بود؛ ولى پس از آن كه در اطراف اين خانه مقدس و مايه امن و امان مستقر شدند؛ نفس آرام كشيدند، سير خوردند و آرام خوابيدند، نه از گرسنگى بيمى داشتند و نه از غارت سرمايه ها، قافله ها و رمه هاى شان ترس و خوفى. دور تر از اين خانه؛ ترس و بيم حكومت مىكرد، مردم اختطاف مىشدند، قافله ها به غارت مىرفتند، كاروانها مورد حمله قرار مىگرفتند، قبائل يكى به جان ديگرى مىافتاد، به جنگها و كشتارهاى بى رحمانه همديگر كشانده مىشدند، نيروهاى شر و فساد در همه جا مسلط بودند و بر و بحر را فساد فراگرفته بود؛ ولى قريش در امان بود، بازار تجارتش گرم، و سفره اش رنگين. پس پروردگارى را بپرستند كه به طفيل خانه مقدسش به همه اين نعمت ها دست يافتند؛ به دين متمسك باشند و از پيامبر پيروى كنند، تا بر اين نعمت ها افزوده شود، از بغاوت دست بكشند، از مخالفت با پيامبر و دعوتش خوددارى كنند؛ ورنه از همه اين نعمت ها محروم خواهند شد.
آقای حکمتيار همچنان در باره يك اعتراض ديگری بیمايه سها را نيز تفصيلاً پرداخت و گفت:
سها در رابطه به لا أقسم در ابتداء سوره القيامة و سه آيه نخستين آن مىنويسد: ترجمه: (سوگند نمىخورم ( به روز قيامت) و سوگند نمىخورم به نفس لوامه، آيا انسان مىپندارد كه هرگز استخوانهاى او را جمع نخواهيم كرد؟!
در آيات فوق سوگند نمىخورم آمده است. خوب سوگند نخوردن چه ارزشى دارد و چرا بايد گفته شود؟ مفسران براى حل اين اشكال گفته اند كه منظور از سوگند نمىخورم "سوگند مىخورم" است يعنى خدا حرف لا را بيجا آورده است. مشكل ديگر اينست كه جواب قسم را نياورده است. سوگند نمىخورى يا مىخورى كه چى؟ آيه ى سوم هم كه سؤال است و جواب آنرا در آيه ى 4 داده است و نمىتواند جواب قسم باشد.)
مشر معزز در پاسخ همين اعتراض بیمايه سها میگويد:
در پاسخ كج بحثى سها لازم است در كنار اين آيات نيز درنگ كنيم و ببينيم كه برداشت سها تا چه پيمانه اى منحط و نادرست و اعتراضش سخيف و ناوارد است.
اين هم آيات و ترجمه آن:
لاَ أُقْسِمُ بِيَوْمِ الْقِيَامَةِ 1 وَلاَ أُقْسِمُ بِالنَّفْسِ اللَّوَّامَةِ 2 أَيَحْسَبُ الإِنسَانُ أَلَّن نَجْمَعَ عِظَامَهُ 3
نه؛ سوگندم به روز قيامت، و نه؛ سوگندم به نفس ملامتگر؛ آيا اين انسان مىپندارد كه استخوانهايش را هرگز جمع نخواهيم كرد؟!
در اين دو آيه؛ مثل خيلى از موارد ديگر قرآن؛ "لا" براى رد گفتار مخاطب و ترديد ذهنيت او آمده؛ پس از آن مكث است و بعد سوگند به (يوم القيامة) و (نفس اللوامة) آمده. موارد زيادى در قرآن داريم كه كلام را با "لا"، "فلا" آغاز كرده است، به گونه كه در محاوره معمول است كه نخست ذهنيت مخاطب را ترديد مىكند و پس از آن حرف خود را با تأكيد مىگويد.
در اينجا به (يَوْمِ الْقِيَمَةِ) و (النَّفْسِ اللَّوَّامَةِ) سوگند ياد شده؛ جواب قسم نيز در خود قسمها نهفته است، به اين شرح: در ضمير و خمير انسان شاهد مَلَكَه اى هستيم كه ما آن را وجدان مىناميم، همان كه انسان را در هر كار زشت و گناه سرزنش و ملامت و هر عمل بدش را نكوهش مىكند، اين استعداد؛ كسبى نيست بلكه در فطرت و ضميرش گذاشته شده، در هر انسان خوب و بد، و صالح و طالح وجود دارد، اين محاكمه وجدانى در هر كسى همواره فعال بوده، نه تنها در باره هر عمل انسان قضاوت مىكند بلكه فرمان و حكم مجازات نيز صادر مىكند. مگر نمىبينيد كه انسان گاهى پس از ارتكاب اشتباه، كار زشت و گناه با سيلى بر جبين خود مىكوبد، گاهى وجدانش او را وادار مىكند به محكمه رجوع نموده و محاكمه شود و به جرمى اعتراف نمايد كه جز او احدى از آن اطلاعى ندارد!! گاهى براى نجات از عذاب وجدان به خود كشى و انتحار متوسل مىشود، وجدانش اين فيصله را صادر مىكند كه سزاوار مرگ است؛ فرمان وجدان را بدست خود تطبيق و خود را مجازات مىكند. وجود اين وجدان و (نفس ملامتگر) در ضمير انسان دليل محكم و قاطع براى اثبات قيامت و محاسبه الهى در رستاخيز است. زيرا وجود صفت قضاوت و محاسبه در انسان گواهى مىدهد كه آفريدگار و خالق انسان؛ ذاتى كه اين خصوصيت و ويژگى را به انسان بخشيده و اين صفت را در او تعبيه كرده؛ بايد خود به اين صفت متصف باشد، تا بتواند به مصنوع دست خود انتقال دهد؛ هر صفت و كمال در (مخلوق) و (مصنوع) شهادت مىدهد كه (خالق) و (صانع) آن نيز داراى اين صفت است، ممكن و باور كردنى نيست كه صفتى در مصنوع سراغ شود كه در صانع و سازنده اش همين صفت به گونه اتم و اكمل نباشد. از اين رو ذاتى كه انسان را آفريده، (نفس ملامتگر) در او تعبيه كرده و مَلَكَه وجدان به او عنايت كرده و او را چنان بار آورده كه در باره هر عمل بد و هر گناه قضاوت مىكند؛ حتى خود را سرزنش و ملامت نموده؛ جزاى مناسبى به خود مىدهد، اين ذات و آفريدگار انسان حتماً به اين صفت متصف خواهد بود، حتماً در باره عملكردهاى انسان قضاوت خواهد كرد، محاكمه وجدانى تو شهادت مىدهد كه محاكمه الهى نيز وجود دارد، رستاخيز در پيش است، ذاتى كه وجدان و نفس ملامتگر تو عطيه و وديعه او است حتماً در باره عملكردهاى تو قضاوت خواهد كرد. اگر انسان در باره هر قضيه و حادثه؛ بلادرنگ به قضاوت مىپردازد، يكى را بر ديگرى ترجيح مىدهد، يكى را تأييد و ديگرى را ترديد مىكند، با مشاهده دو انسان با دو شخصيت و عملكرد متفاوت و متمايز؛ يكى را خوب و ديگرى را بد مىخواند؛ اگر دو تن را در حالت درگيرى بيابد؛ يكى ظالم و ديگرى مظلوم، فوراً و بلادرنگ نسبت به يكى در دلش احساس ترحم و عاطفه مىكند و مىخواهد به يارى اش بشتابد و كمكش كند، و نسبت به ديگرى انزجار و نفرتى در دل مىيابد؛ مىخواهد جلو اش را بگيرد، اگر در بازوى خود احساس نيرومندى و قوت كرد و توان مجازات ظالم را داشت؛ حتماً به مقابله ظالم و دفاع از مظلوم مىپردازد و جزاى ظلم ظالم را مىدهد. بمن بگوييد: چه كسى اين ملكه قضاوت ميان خوب و بد را در انسان تعبيه كرده؟ تصور مكافات و مجازات را چه كسى به او داده است؟ فهم تفكيك و تمييز خوب و بد را از كجا حاصل كرده است؟ چگونه مىپذيرى كه انسان داراى چنين صفتى باشد؛ ولى آفريدگارش به اين صفت متصف نباشد؟!! تقاضى عقل و حكمش اين است كه آفريدگار انسان نيز به گونه اتم و اكمل به صفت (قضاوت) و مكافات و مجازات؛ متصف مىباشد، رستاخيز را برپا خواهد كرد تا اين قضاوت انجام يابد.
با توجه به اين شرح به آسانى مىيابيم كه قرآن با اين رهنمودهايش به مخاطب گفته است: نه؛ نه آن چنان كه تو مى پندارى و از قيامت انكار مى كنى؛ قيامت حقيقتيست مسلم و انكار ناپذير، انكارت از قيامت و مكافات و مجازات رستاخيز چيزى بيش از سفاهت و لجاجت نيست، (نفس لوامة) تو شهادت مىدهد كه قيامت و محاكمه و محاسبه الهى برپا خواهد شد.
آقای حکمتيار به ادامه پاسخ دادن همين اعتراضهای منحط می افزايد:
سها در باره آيه 1-2 سوره الدهر مىنويسد:
(هنگاميكه مطلبى بديهى و واضح باشد براى اقرار گرفتن از طرف مقابل آنرا بصورت سؤال معكوس ذكر مىكنند مثل اينكه گفته شود آيا دو در دو چهار نمىشود؟ يا گفته شود آيا قند ترش است؟ واضح است كه جواب متبادر به ذهن عكس سؤال است يعنى اگر سؤال منفى باشد جواب مثبت است و بالعكس. اما در آيه ى اول سؤالى ذكر شده كه قاعدتا جوابش منفى است. اما با ذكر آيه ى بعد نشان مىدهد كه انتظار جواب مثبت از شنونده دارد. يعنى بر انسان زمانى گذشته است كه چيز ارزشمندى نبوده است. يعنى محمد بر خلاف قواعد جارى در عرب (و در فارسى و انگليسى،.) عمل كرده و ذهن شنونده را به خطا مىبرد!!)
وی همچنان فرمود:
براى آن كه كج فهمى و بدفهمى قبيح سها را به خوبى درك كنيم؛ در برابر اين آيات توقف مى كنيم؛ آيات اين ها اند:
هَلۡ أَتَىٰ عَلَى ٱلۡإِنسَٰنِ حِينٞ مِّنَ ٱلدَّهۡرِ لَمۡ يَكُن شَيۡٔٗا مَّذۡكُورًا١ إِنَّا خَلَقۡنَا ٱلۡإِنسَٰنَ مِن نُّطۡفَةٍ أَمۡشَاجٖ نَّبۡتَلِيهِ فَجَعَلۡنَٰهُ سَمِيعَۢا بَصِيرًا٢ الدهر: 1-2
آيا زمانى بر انسان سپرى شده كه چيزى قابل ذكر نبود؟
اين ما ايم كه انسان را از نطفه اى مختلط آفريديم؛ كه مى آزماييمش و شنواى بينا مى سازيمش.
مشاهده مى كنيد كه اين آيه پرسشى را متوجه مخاطب ساخته كه پاسخش چيزى جز اين نيست: آرى بر انسان زمانى سپرى شده كه چيزى قابل ذكر نبود. جز سها چه كسى نمىداند كه انسان در آغاز پيدايشش از مرحله اى عبور كرده كه فقط يك نطفه مختلط در رحم مادر بود؛ و قبل از آن نطفه هاى جدا جدا در وجود پدر و مادرش؛ و جلو تر از آن خاكى كه به شكل ميوه و دانه در آمده بود و در بدن پدر و مادرش به اجزاء نطفه او مبدل گشت. قرآن مىپرسد: چه كسى انسان را از حالت ابتدائى و در مقايسه با انسان مكمل غير قابل ذكر؛ به حالتى در آورد كه انسان مكمل، داراى عقل و خرد از او ساخته شد؟!! پاسخ قرآن اين است: آفريدگارش او را از اين نطفه مختلط آفريد، از مراحل گوناگون گذشتاند، در هر مرحله توانمندى هاى او را در بوته آزمايش گذاشت، پيروزمند از آن گذشت، داراى استعدادهاى چون گوش و چشم شد و قدرت تشخيص خوب از بد و راه راست از راه كج و معوج را به او عنايت كرد.
مشر معزز طبق معمول گذشته سها را مخاطب کرد و گفت:
آقاى سها! آيا فهميدى كه معنى دقيق پرسش قرآن در اين آيه چيست؟ و آيا خفت و تفاهت نقد و اعتراض پوچ و بى محتوى ات را درك كردى؟!
جناب حکمتيار همچنان در رابطه به(روايت غرانيق) را نيز إظهار مفصل داشت و گفت:
سها در رابطه به روايتى به نام (روايت غرانيق) مطالبى نوشته كه در پاسخش اين عرائض را دارم: اين روايت صد در صد غلط، بى بنياد، از لحاظ سند بى ارزش و غير قابل اعتبار و از لحاظ محتوى كاملاً متعارض با قرآن است. بحثى مفصل در باره آن در تفسير سوره النجم دارم، اگر خواسته اى به ماهيت نقد و ملاحظه ات و ضعف و عدم اعتبار اين روايت پى ببرى لطفاً به تفسير پلوشى مراجعه كن.
وی به خاطر وضاحت بيشتر اضافه نمود:
در اين رابطه با اختصار عرض مى كنم:
روايتى به اين مضمون شهرت يافته كه گويا؛ پس از نزول سوره النجم؛ پيامبر عليه السلام آن را در جمعى تلاوت كرده و به سمع مخاطبينش رسانده كه عده اى از بزرگان مشرك قريش نيز حاضر بودند؛ زمانى كه به اين آيات مى رسد: (أَفَرَأَيْتُمُ اللاتَ وَالْعُزَّى وَمَنَاةَ الثَّالِثَةَ الأخْرَى)؛ شيطان اين كلمات را به او إلقاء مى كند و به زبان وى جارى مى شوند: "تِلْكَ الْغَرَانِيقُ الْعُلَى وَ إن شَفَاعَتُهُمْ تُرْتَجَى: اين ها پرنده هاى سفيد بلند پرواز (ذوات مقدس) اند و اميد شفاعت شان مى رود"؛ سوره را تا پايان تلاوت كرده و سجده تلاوت بجا آورده؛ قريشى هاى حاضر در محل نيز با وى سجده كرده اند؛ ميان اهالى مكه شائع شده كه پس از ستايش پيامبر عليه السلام از بت هاى بزرگ قريش؛ لات، عزى و منات؛ و سجده مشترك مسلمانان و قريش؛ اختلاف پايان يافته و مصالحه اى صورت گرفته؛ اين خبر به حبشه مى رسد و عده اى از مهاجرين نيز به مكه بر مى گردند. تحقيق مشرح و مفصلى در اين رابطه در تفسير پلوشى صورت گرفته؛ اميد است به آن مراجعه كنيد؛ اما براى اثبات جعلى بودن اين روايت كافى است بگوييم كه گنجاندن اين كلمات بى ربط به ما قبل و ما بعد، اين آيات؛ اصلاً ممكن نيست؛ آياتى بعدى كه متصل ماقبلش مى آيد؛ همه به نكوهش شديد بت هاى قريش پرداخته و آن را چيزى بيش از اسماء بدون مسمى نمى داند؛ آيات اين ها اند:
أَفَرَأَيْتُمُ اللاتَ وَالْعُزَّى 19 وَمَنَاةَ الثَّالِثَةَ الأُخْرَى 20 أَلَكُمُ الذَّكَرُ وَلَهُ الأُنْثَى 21 تِلْكَ إِذًا قِسْمَةٌ ضِيزَى 22 إِنْ هِيَ إِلا أَسْمَاءٌ سَمَّيْتُمُوهَا أَنْتُمْ وَآبَاؤُكُمْ مَا أَنْزَلَ اللَّهُ بِهَا مِنْ سُلْطَانٍ إِنْ يَتَّبِعُونَ إِلا الظَّنَّ وَمَا تَهْوَى الأَنْفُسُ وَلَقَدْ جَاءَهُمْ مِنْ رَبِّهِمُ الْهُدَى 23 النجم: 19-23
آيا امكان گنجاندن اين كلمات"تِلْكَ الْغَرَانِيقُ الْعُلَى وَ إن شَفَاعَتُهُمْ تُرْتَجَى" در بعد از آيه 20 و قبل از آيات بعدى وجود دارد؟ كدام فرد سفيه قريش قبول خواهد كرد كه پيامبر عليه السلام از لات و عزى و منات ستايش كرده؟!
بايد متوجه باشيم كه لات، عُزَّى و منات سه بت بزرگ قريش و همه مجسمه هاى زن بودند؛ قريش آن ها را دختران خدا و واسطه ميان خدا و خود مى پنداشتند؛ قرآن براى رد آن مى فرمايد: آيا براى شما بايد پسران باشند و براى خدا دختران؛ چه تقسيم ظالمانه اى!!
مفسرين و محدثينى چون ابن كثير، بيهقى، ابن خُزَيمه، قاضى ابوبكر، امام رازى، قرطبى، بدرالدين عينى، شوكانى و آلوسى؛ اين روايت را جعلى شمرده اند. ابن خزيمه مى گويد: اين قصه را زنادقه جعل كرده اند. قاضى عياض مى گويد: براى بى اعتبار بودن اين روايت اين هم كافى است كه هيچ يكى از صحاح سته آن را قابل اعتبار نگرفته و هيچ مؤلفى آن را شايسته درج در كتاب خود نه دانسته.
مشر معزز همچنان در رابطه به يك اعتراض ديگری منحط سها زير عنوان (ماجراى كاتب وحى) را نيز افزود:
سها زير اين عنوان داستان جعلى ارتداد يكى از كاتبان وحى پيامبر عليه السلام را وسيله تبليغاتى خود گرفته و بر روايتى استناد كرده كه از هيچ پهلويى ارزشى ندارد. در اين رابطه به او و خوانندگان عزيز عرض مىكنم:
يكى ديگر از اعتراضات نقادان جاهل؛ به ارتداد يكى از كاتبان وحى پيامبر عليه السلام بر مىگردد، نخست از ارتداد او افسانه اى درست كرده اند و سپس از آن اعتراضى ساخته اند كه مخاطبين بى خبر از حقائق را تخدعه كنند. مىگويند: شخصى به نام سعد بن عبد الله كه نويسنده و شاعر معروف بود؛ براى مدتى كاتب وحى پيامبر عليه السلام بود، كه بعدها از اسلام برگشت و مرتد شد، دليل ارتداد او را نيز اين گونه خوانده اند كه گويا زمانى از پيامبر عليه السلام آيتى را شنيده و او پيشنهاد تغيير در فقره آخر آيت را داده، از پيامبر عليه السلام شنيده كه پايان آيه را (و هو العزيز الحكيم) خوانده و او گفته: اين يا (و هو العليم الحكيم)، پيامبر عليه السلام فرموده: اين هم درست است!! گويا اين شخص پس از شنيدن سخن پيامبر عليه السلام؛ نسبت به قرآن و رسالت پيامبر عليه السلام دچار شك و ترديد شده و راه ارتداد در پش گرفته!! پيامبر عليه السلام در اثناى فتح مكه دستور قتل او و سه نفر ديگر را داد و فرمود: اگر زير غلاف كعبه نيز پنهان باشد بايد كشته شود. و او پس از فتح مكه بدست مسلمانان بنا بر يك روايت به على رضى الله عنه پناه برده و به روايت ديگر به عثمان رضى الله عنه، سپس على رضى الله عنه و يا عثمان رضى الله عنه او را نزد پيامبر عليه السلام برده، امانش را خواسته، پيامبر عليه السلام نخست سكوت كرده، بعد به او امان داده و توبه اش را پذيرفته، ...
وی گفت:
در پاسخ اين اعتراض چند عرائض دارم:
نام اين شخص سعد بن عبد الله نه بلكه عبد الله بن سعد است. او شاعر و نويسنده نه بلكه فقط باسواد و قادر به كتابت و نوشتن بود. پس از فتح مكه به على رضى الله عنه نه بلكه به عثمان رضى الله عنه پناه برد، او برادر رضاعى عثمان رضى الله عنه بود. توبه اش صادقانه بود، مرد صالح و مؤمنى از او ساخته شد، در زمان عمر رضى الله عنه و عثمان رضى الله عنه به امور حكومتى گماشته شد، عثمان رضى الله عنه او را والى مصر ساخت، فتح حبشه تحت فرماندهى او صورت گرفت.
او يكى از ميان چندين كاتب وحى بود، پيامبر عليه السلام متصل نزول وحى تمامى كاتبان وحى را فرامىخواند و آنان را مأمور نوشتن وحى مىكرد، توأم با آن به سمع تمامى مسلمانانى كه والهانه منتظر وحى تازه بوده و به مجرد دريافت آن مصروف حفظ آن مىشدند؛ رسانده مىشد، پيامبر عليه السلام نيز در نمازهاى با جماعتش آن را تلاوت مىكرد، امكان تغيير و تصرف نه براى كاتبان وحى ميسر بود و نه براى حافظان آن، همين ترتيب دقيق و حكيمانه باعث شد تا قرآنى كه اكنون در اختيار ما قرار دارد بدون هيچ تغييرى و با كمال امانت به ما برسد. تمامى صحابه بر آن اجماع كرده اند و به گونه تواتر به ما رسيده.
كسى كه آشنايى اندكى با قرآن داشته باشد و از تركيب ادبى خيلى بلند و رفيع آن لذتى چشيده باشد؛ به خوبى مىداند كه فواصل و اواخر آيات هم از لحاظ محتوى و هم از ناحيه تركيب ادبى؛ ارتباط خيلى عميق و ژرفى با ماقبل خود داشته و تغيير اندكى در آن هم به محتوى صدمه مىزند و هم به تركيب زيباى ادبى اش. ما به مجرد شنيدن يك آيه؛ از همين فواصل و اواخر آن به آسانى تشخيص مىدهيم كه مربوط به كدام سوره خواهد بود، تركيب ادبى آيات نشان مىدهد كه از زمره سوره هاى مكى است يا مدنى، موضوع بحث و محتوى آيه نشان مىدهد كه در مكه نازل شده يا در مدينه. اين ادعاء كاملاً بى بنياد است كه عبد الله بن سعد (عزيز و حكيم) را به (عليم و حكيم) تغيير داده و پيامبر عليه السلام با آن توافق كرده و گويا همين توافق دليل ارتداد او بوده است!!
تمامى اعتراضات اين ناقدين نادان شبيه اين اعتراض است، نخست به تحريف حقائق پرداخته اند و سپس از افتراءات شان مبناى براى اعتراضهاى واهى ساخته اند.
آقای حکمتيار در تتمه بحث سهار را مخاطب کرد و گفت:
آقاى سها! آيا مىدانى از زمان نزول قرآن تا امروز چه تعدادى از مفسرين عزيز كمر همت بسته اند و به تفسير اين كتاب معظم پرداخته اند؟ شمار شان به هزاران مىرسد، در ميان آنان تعداد زياد شخصيتهاى بزرگ، دانشمندان معروف و نابغه هاى زمان شان را مىيابيم، هر يكى آراء مفسران قبل از خود و تفاسير شان را مطالعه كرده اند، اما آن را كافى نيافته اند، تصميم گرفته اند برداشتهاى شان را در رابطه به آياتى كه رأى مفسران قبل از خود را ارجح نشمرده اند با علاقه مندان قرآن در ميان بگذارند، اين موارد نيز چنان زياد بوده كه وادار شده اند تفاسيرى در چندين مجلد بنويسند!! اين مفسران عزيز نه تنها مزدى بر كار شاق و همت طلب شان دريافت نكرده اند و از سوى زمامداران استخدام نشده اند؛ بلكه روزهاى سخت زندگى شان را در سايه قرآن سپرى كرده اند، عده اى اين كار بزرگ را در زندانها انجام داده اند، عده اى در سياه چالها و عده اى در تبعيد. من در سخترين روزهاى زندگى ام به تفسير قرآن پرداختم، در حالى كه تحت تعقيب سى آى اى بودم و جائزه چند مليون دالرى براى دستگيرى و قتل من اعلان كرده بودند، باور كن زمانى كه از تفسير يك سوره فارغ مىشدم؛ چنان احساس مىكردم كه دل و دماغم از علم و ايمان لبريز شده، لحظه اى كه آخرين بخش آن را تكميل كردم حالتى مرا فراگرفت كه انسان فقط در نتيجه دستيابى به بزرگترين آرمان زندگى خود احساس مىكند.
جناب سها! آيا مىدانى كه هيچ كتابى در دنيا به پيمانه قرآن در توحيد اقوام مختلف در آغوش امتى بزرگ و در توحيد زبان و فرهنگ شان مؤثر نبوده، قرآن زمانى بر سرزمين عرب نور افشانى كرد كه هر قريه و وادى اين سرزمين شبيه بيابان ريگى؛ زبان و ادبيات مستقل خود را داشت، قرآن در چند سالى زبان تمامى آنها را يكى ساخت، همه ادبيات قرآن را به عنوان ادبيات معيارى و بهترين و برترين اسلوب نوشته و سخن پذيرفتند، امروز و با وجود سپرى شدن چهارده قرن همان قرآن در بلندترين قله ادب زبان و فرهنگ تمامى عربهاى آسيا و افريقا؛ از مراكش تا يمن و اردن؛ جلوه گر است و در برابر عظمت آن سرها پايين و دستها بلند.
حلقه تدريسی امروز طبق معمول بعد از مرحله سوال و جواب به دعای اختتامیه مشر معزز پايان يافت.
بخش مطبوعاتی دفتر أمير حزب اسلامی افغانستان .
