No-IMG

آیا کسی هم پیدا میشود شمارا باور کند؟

مطایبه

پیش پریر شب در واتس اپ خود تماسی از شاه دختر سحاب بنت عبدالله بن عبدالعزیز آل سعود دریافت داشتيم.

آن بانوی محترمه، آن عفیفة الزمان و ستارة الجهان با وصف آن همه مصروفیتی که دارند و بدون معرفت قبلیی که این فقیر به ایشان داشته باشد،و بدون اینکه کسی از صدها کارمند وسکرتیر خود را زحمت دهند،منت گذاشتند ومستقیم تماس گرفتند و لینک های خدمات فراوان خود را فرستادند، وگفتند حالا دفتر مرکزی شرکت های ایشان قرعه کشی نموده است تا برای چند شخص  در یک شرکت سهامی ایشان سهم بدهد،مشروط بر اینکه شریک جدید در آینده بخشی از سهم خویش را در خدمت موسسهء خیریهء ایشان قرار دهد. و مقداری سرمایه گذاری کند و از قضا یکی از آن اشخاص اینجانب بوده است.

در کنار اینکه زیر لب گفتم با عجب مطایبه دوستی سرخوردید، گفتم حاضرم سرمایه گذاری کنم واین جای افتخار است ولی پرنسیسه را اندکی صبر لازم است

آن زینة النساء هر ساعتی تماس میگرفتند که چه شد، اگر مائل نیستم واضح بگویم تا جایم را به شخص خیر دوستِ دیگری بدهد.

گفتم میفرستم مشروط بر اینکه فلان و فلان اوراق را بحیث ضمانت بفرستید، وقت طلبید و تهیه کرد وامضا نموده فرستاد، و نوبت این رسید که مقداری که سرمایه گذاری میکنم ابلاغ کنم و به حساب بانکی محول سازم

گفتم مبلغ 7 ریال سعودی حاضرم در شرکت شما سرمایه گذاری کنم. ایشان گفتند هفت ریال یا هفت هزار یا هفتصد هزار؟ گفتم هفت ریال لا غیر..

ایشان را خنده گرفت وگفت از کجا دانستی که کلاه بردار هستم؟

گفتم چند سال پیش شبیه چنین قصه دختر امیر قطر به فیسبوک من دسترسی پیدا نمود ودر حالیکه در شفاخانه در امریکا ناگهان بستری شد هیچ کسی جز من نیافت که هفتاد هزار دالر قرض طلب کند،شما از این جنس زیاد هستید.

گفت عاوزین نأکل عیش.. یعنی که زندگی سخت است روز چلانی میکنیم.

گفتم آیا کسی هم پیدا میشود شمارا باور کند؟

گفت چند سالهای اول خوب بود،یگان انسان صادق القلب پیدا میشد حالا دنیا فاسد شده ودلها سیاه شده وهمه مردم مارا باور نمیکنند و درامد نیست، بلکه در تهیهء انترنت و کاپی اوراق و امضاها و یافتن آدرس ها مصرف هم میکنیم طوری که همین اوراقی را که طلب کردی . ولی دنیا به امید خورده میشود.

دلم سوخت و از لذت خندهء بسیاری که هنگام ذکرِ هفت ریال کرده بودم اندکی کاست.

یادم از قصهء دیگری آمد که زمانی در دورهء تحصیل در مصر یک دزد کمبخت به تهکاویی که چند دوستِ محصل کرایه مینشستند ره یافت و بیخبر از اینکه ان چند محصل که مصروف قطه بازی بودند جناب دزد را دستگیر نموده و تلاشی نموده وسیگریت هایش را گرفته رخصت کردند.

خلقی ببینی نیم شب جمع آمده کان دزد کو

او نیز میپرسد که کو آن دزد، او خود در میان

اما یک دوست دیگر همیشه بعد از انتهای درس در یک مینی بس پر از ازدحام مینشست و در ان مینی بس یک کیسه بُر معروف وجود داشت که تقریبا همه اورا میشناختند، گم شدن بکسک پول آن دوست ما هم بر دوش همان کیسه بر بدمعاش ختم شد، اما آن دوست برای که انتقام گرفته باشد بکسک خالی از پول و مملو از دشنام های نوشته شده در یک کاغذ را در جیب میگذاشت ولی دست آن کیسه بُر به آن دراز نمیشد و نا دزدیده میماند.

وللهِ فی خلقهِ شؤن.

تبصره / نظر

نظرات / تبصري

د همدې برخي څخه

شریک کړئ

ټولپوښتنه

زمونږ نوي ویبسائټ څنګه دي؟

زمونږ فيسبوک