No-IMG

بيست و پنجمين حلقه درسی برادر حکمتيار تحت عنوان در دفاع از قرآن برگزار گرديد

يکشنبه مؤرخ ۱ عقرب ۱۴۰۱ھ‌ش:

 

بيست و پنجمين حلقه درسی انجينير حکمتيار أمير محترم حزب اسلامی افغانستان  زير عنوان «در دفاع از قرآن» در تالار تلويزيون جهانی بريا و در حضور جمع غفير از برادران و خواهران برگزار گرديد.

آقای حکمتيار به ادامه درس قبلى و در ارتباط به «يأجوج و مأجوج» فرمود:

برخى پنداشته اند كه يأجوج و مأجوج لشكر كشى هاى بزرگ داشته اند و اين سد مانع حملات آنان شده؛ در حالى كه از بيان قرآن چنان معلوم مى شود كه اين ها اقوام پراگنده و غير متمركز بودند؛ نه حكومت مركزى داشتند و نه تابع زعامت و قيادت واحد؛ چون گروه هاى كوچك كوچك و غارتگر بر مناطق همجوار شان مى تاختند و پس از غارت و چپاول اموال مردم فرار مى كردند؛ راه هجوم و فرار شان و انتقال اموال غارت شده نيز يك وادى تنگ بود؛ مردم منطقه مى فهميدند كه اگر همين راه با احداث يك سد؛ مسدود شود؛ جلو حملات دزدانه آنان گرفته مى شود. لشكر كشى هاى بزرگ را نمى توان با احداث يك سد و بستن يك وادى مانع شد. چنين سدى فقط مانع هجوم دسته هاى كوچك و حملات شبانه و دزدانه آنان مى شود؛ لشكر پياده مى تواند از كوه ها عبور كند؛ به اين نيز بايد متوجه بود كه آنان اقوام پراگنده و غير متحد و غير متمركز بودند و قادر به لشكر كشى هاى بزرگ نبودند؛ در غير آن؛ اقوام نسبتاً متمدن منطقه نمى توانستند در آن جا بمانند؛ چاره اى جز اين نمى يافتند كه مدت ها قبل ساحه را ترك كنند؛ همچنان اگر يأجوج و مأجوج داراى مركزيت مى بودند؛ ذوالقرنين حتماً جلو مى رفت و اين مركز را تصرف مى كرد و مردم مظلوم منطقه را از شر آنان نجات مى داد.

 

وی همچنان افزود:

اين بخش داستان نيز درس آموزنده مهمى براى ما دارد و آن اين كه سر قومندان هر لشكر رزمى بايد متوجه باشد كه با چه كسى درگير است و چگونه با آنان برخورد كند؛ بستن راه هجوم و تعرض دشمن مفيد است يا تصرف منطقه شان؛ اگر دشمن داراى مركز مشخص رهبرى و زعامت است و با تصرف اين مركز متلاشى مى شوند و خطر منتفى مى گرده؛ بايد همان كارى را كرد كه ذوالقرنين در سفر نخستينش به غرب داشت؛ تصرف منطقه و سركوب ستمگران؛ اما اگر وضعيت دشمن چون گرو هاى نامنظم و غير متمركز يأجوج و مأجوج بود؛ بايد برخورد با آنان و نجات مردم از شر شان بايد شبيه به سومين سفر و احداث سد در برابر تحركات و هجمات دشمن باشد. آنان كه پنداشته اند؛ يأجوج و مأجوج چون لشكر بزرگ بر منطقه مى تاختند؛ احتمالاً از آيه (99) سوره پنداشته اند كه گويا در باره چگونگى هجوم يأجوج و مأجوج است؛ در حالى كه اين آيه وضعيت روز قيامت را تمثيل كرده و مراد از (يومئذٍ) روز قيامت است؛ نه روز ويرانى و سرنگونى سد؛ در روز قيامت است كه تمامى مردم چون امواج بحر به سوى محشر مى‌روند؛ متعاقب آن و در آيه (100) لفظ (يومئذٍ) تكرارً آمده و در آن گفته شده: در اين روز در صور دميده مى شود و دوزخ به كافران نمايانده مى شود. آيات اين ها اند:

وَتَرَكْنَا بَعْضَهُمْ يَوْمَئِذٍ يَمُوجُ فِي بَعْضٍ وَنُفِخَ فِي الصُّورِ فَجَمَعْنَاهُمْ جَمْعًا 99 وَعَرَضْنَا جَهَنَّمَ يَوْمَئِذٍ لِلْكَافِرِينَ عَرْضًا 100  الكهف: 99: 100

 برخى از مفسرين اين احتمال را نيز وارد گرفته اند كه شايد حملات وحشيانه و ويرانگر چنگيزى ها از شمال؛ مصداق اين آيه و پيشگويى آن باشد؛ كه از چين آغاز شد و تا مديترانه و هند رسيد؛ و در تمامى اين مناطق وسيع و فراخ؛ به پيمانه اى خون ريخت، انسانها كشته شدند و شهر ها ويران گرديد و سوخت كه نظير آن را در تاريخ بشرى سراغ نداريم؛ خلافت  اسلامى را سرنگون كرد، در بلخ و بغداد چنان خونريزى و ويرانگرى را مرتكب شد كه جبران آن محال بود. شايد در آيات 95-‏‏96 سوره الانبياء به همين حالت اشاره شده؛ كه به اين ترتيب مى توان گفت: اين يكى ديگر از پيشگويى هاى دقيق قرآن است كه تحقق يافت؛ و يا شايد اين پيشگويى به حوادثى پرداخته كه قبل از قيامت رخ خواهد داد؛ طى آن اقوام يأجوج و مأجوج در آن زمان؛ چنين شرارت بزرگ را مرتكب خواهند شد.

 

 آقای حکمتيار در ادامه موضوع مذکور افزود:

در اثناء تحقيق در باره اين آيات خواستم بدانم مصداق آن كدام زعيم و مربوط كدام كشور خواهد بود، چه كسى توانسته است از مديترانه تا شرق هند و از ساحل يمن تا قفقاز را تصرف كند، به سه سمت غرب، شرق و شمال لشكر كشى كرده، مفسدين و ستمگران را سركوب نموده و عدالت و امنيت در اين سر زمين فراخ را تأمين كند. به اين نتيجه رسيدم كه او جز خسرو اول (انوشيروان) كسى ديگر نيست.

 

آقای حکمتيار طبق معمول سها را مخاطب کرد و گفت:

جناب ناقد! دو آيه قرآن را كه در رابطه به فتوحات يكى از شخصيتهاى نامور و بزرگ تاريخ است؛ به باد انتقاد گرفته اى؛ داستان اين شخصيت را نيز افسانه تلقى كرده اى؛ باور دارم كه اگر در باره همين شخصيت و فتوحاتش مطلبى را در كدام كتاب نويسنده غربى، سايت مربوط مؤسسه تحقيقاتى غربى و مخصوصاً در ويكى پديا مطالعه كنى؛ حتماً ديده هايت از حيرت باز خواهد ماند، با خواندن اين مطلب احساس برترى نسبت به همتايان و رفقايت خواهى داشت و گمان خواهى كرد كه به معلوماتى دست يافته اى كه ديگران از آن محروم اند!!! اما حال كه قرآن بنا بر خواست مخاطبينش كه از پيامبر عليه السلام در باره ذوالقرنين پرسيده بودند؛ در چند آيه مختصر رهنمودهايى دارد؛ فتوحات او را با اسلوب زيبا و ادبيات خيلى بلند و دلپذير؛ بيان داشته؛ چرا آتشى در درونت افروخته شده و تو را به اين همه ياوه سرايى و بذله گويى واداشته؟!! چنين برخورد شنيع يا كار كسى است كه با اظهار عناد و كينه عليه اسلام؛ مزد متناسب دريافت مى‌كند و يا كار كسى كه به بيمارى هويت باختگى مبتلا است!! داشته هاى خودى را حقير مى‌گيرد و حُطام سفره ديگران و پس خورده هاى شان را لذيد مى‌خواند!!

جناب سها! يأجوج و مأجوج چنانچه تو پنداشته يا پرداخته اى موجودات خارق العاده و متفاوت از انسانها نيستند، اقوامى غير متمدن بودند كه در واديهاى قفقاز زيسته اند، اهالى مناطق همجوار شان را مورد تاخت و تاز قرار داده؛ غارت و چپاول مى‌كردند؛ و ذوالقرنين نيز چنانچه مسحييان و يهودى ها پنداشته اند؛ موجودى داراى دو شاخ (ذوالقرنين) نبود؛ شايد رؤياى دانيال در بايبل كمكت كند تا حقيقت را درك كنى.

 

او به خاطر وضاحت بيشتر اضافه نمود:

در رابطه به اين رؤيا در بايبل مى‌خوانيم: در خواب ديدم كه در شهر سلطنتی شوش واقع در استان عيلام، در كنار رودخانه اولای ايستاده بودم. وقتی به اطراف نگاه مى‌كردم، يک قوچ را ديدم كه دو شاخ بلند داشت و كنار رودخانه ايستاده بود. سپس ديدم يكی از اين شاخها رشد كرد و از شاخ ديگر بلندتر شد. اين قوچ بسوی مغرب، شمال و جنوب شاخ ميزد و هيچ جانداری نمى‌توانست با او مقابله كند يا از چنگش جان سالم بدر برد. او هر طور مى‌خواست عمل مى‌كرد و بزرگ مى‌شد. در حالی كه درباره آنچه ديده بودم فكر مى‌كردم؛ ناگهان يک بز نر از غرب ظاهر شد؛ او آنقدر سريع مى‌دويد كه موقع دويدن پاهايش به زمين نمى‌رسيد. اين بز كه يک شاخ بلند در وسط چشمانش داشت با تمام قدرت بطرف آن قوچ دو شاخ دويد. سپس با غضب بر قوچ حمله برد و دو شاخش را شكست و او را كه يارای برابری نداشت به زمين كوبيد و پايمال كرد؛ و كسی نبود او را از دستش نجات دهد. بز نر بسيار بزرگ شد، ولی در حالی كه در اوج قدرت بود ناگهان شاخش شكست و بجای آن؛ چهار شاخ بلند در چهار جهت مختلف درآمد. از يكی از اين شاخها؛ شاخ كوچكی در آمد و طولی نكشيد كه رو به جنوب و مشرق و بطرف سرزمين زيبای اسرائيل رشد كرد و آنقدر قوی شد كه بر ضد قوای آسمانی برخاست و بعضی از ستارگان را به زمين ريخت و پايمال كرد. او حتی بر ضد «فرمانده قوای آسمانی» قيام كرده، مانع تقديم قربانيهای روزانه به او شد و خانه مقدس او را ويران ساخت. بخاطر گناه قوم به او اجازه داده شد قوی شود و مانع تقديم قربانيهای روزانه گردد. آن شاخ هر چه خواست انجام داد و حقيقت و عدالت را پايمال كرد!!

 

جناب حکمتيار به ادامه موضوع مذکور می افزايد:

بايبل تفسير خواب دانيال را از زبان خودش اين گونه بيان مى‌كند: وقتی سعی مى‌كردم معنی اين خواب را بفهمم؛ ناگهان وجودی شبيه انسان برابر من ايستاد؛ و صدايی از آنسوی رودخانه اولای شنيدم كه گفت: «ای جبرئيل! معنی اين خواب را به دانيال بگو.» پس جبرئيل بطرف من آمد و من وحشت كردم و رو به زمين افتادم. او به من گفت: «ای انسان خاكی بدان كه آنچه ديدی مربوط به زمان آخر است.» در حالی كه او سخن مى‌گفت من بيهوش بر زمين افتادم. ولی او مرا گرفت و بلند كرد و گفت: «آمده ام تا بگويم در روزهای سخت آينده چه پيش خواهد آمد. آنچه ديدی مربوط به زمان تعيين شده آخر است. «آن قوچ دو شاخ را كه ديدی؛ پادشاهی ماد و پارس است. آن بز نر؛ پادشاهی يونان است و شاخ بلندی كه در وسط دو چشمش بود؛ اولين پادشاه آن مملكت مى‌باشد. آن شاخی كه ديدی شكست و چهار شاخ ديگر بجايش درآمد؛ به اين مفهوم است كه امپراطوری يونان چهار قسمت خواهد شد و هر قسمت پادشاهی خواهد داشت؛ ولی هيچكدام به اندازه پادشاه اول بزرگ نخواهد بود. «در پايان سلطنت آنها؛ وقتی شرارت آنها از حد بگذرد؛ پادشاهى ديگر به قدرت خواهد رسيد كه بسيار ظالم و مكار خواهد بود. او قدرت زيادی كسب خواهد كرد؛ ولی نه با توانايی خودش. او عامل تباهی و خرابی خواهد بود و هر طور بخواهد عمل خواهد نمود و دست به كشتار قدرتمندان و قوم مقدس خدا خواهد زد. با مهارت؛ نقشه های حيله گرانه خود را عملی خواهد كرد و با يک حمله غافلگير كننده عده زيادی را از بين خواهد برد. آنقدر مغرور خواهد شد كه برضد «سرور سروران» خواهد برخاست؛ ولی سرانجام نابود خواهد گرديد؛ اما نه با قدرت بشری. «خوابی را نيز كه درباره قربانى های روزانه صبح و عصر ديدی به وقوع خواهد پيوست. ولی تو اين خواب را مخفی نگهدار؛ زيرا در آينده بسيار دور واقع خواهد شد.

هر چند دانيال و رؤياهايش همه جعلى اند؛ نه كسى به نام دانيال وجود داشته و نه رؤياهاى منسوب به او رؤياها اند؛ كسى حوادث تاريخى را پس از وقوع آن به گونه رؤياهاى دانيال مجهول الهويه نوشته است و درج صفحات بايبل نموده. اما يهوديها به آن باور دارند، داستان جعلى او ميان مسيحيان سرزمين عرب نيز با شور و شوق از يك سو و تعجب و حيرت از سوى ديگر زمزمه مى‌شد، برخى از پيامبر عليه السلام در اين رابطه پرسيده اند و اين آيات متبركه در پاسخ آنان نازل شده است.

اگر خواسته ايد در باره دانيال و چگونگى رؤياهاى منسوب به او معلومات بيشتر داشته باشيد؛ به كتاب (بايبل د قرآن په رڼا كي) مراجعه كنيد.

 

موضوع ديگری که دکتر سها به آن پرداخته (هاروت و ماروت) است که مشر معزز در پاسخ آن اظهار تفصيلي داشت و گفت:

سها زير اين عنوان و متعاقب آيه 102 سوره البقره و ترجمه اش مى‌نويسد: (از اين آيه اينگونه بر مى‌آيد كه فرشتگانى بنام هاروت و ماروت در بابِل بر روى زمين آمده اند و به مردم سحر مى‌آموخته اند. در قرآن هيچ مطلب ديگرى در مورد اين موضوع نيامده است. در سنت احاديثى از قول محمد (عليه السلام) نقل شده است ... و نتيجه گيرى اش چنين: اينهم داستان خرافى ديگرى كه نه تاريخ دارد ونه جزئيات!!!)

 

مشر معزز در پاسخ همين اعتراض بی‌مايه دکتر سها اضافه نمود:

در پاسخ سها بايد گفت: بيا در كنار آياتى كه به داستان هاروت و ماروت پرداخته كمى درنگ كنيم و ببينيم كه قرآن در رابطه به هاروت و ماروت چه بيانى دارد. آياتى كه قصه هاروت و ماروت در آن آمده است اينها اند:

وَلَمَّا جَآءَهُمۡ رَسُولٞ مِّنۡ عِندِ ٱللَّهِ مُصَدِّقٞ لِّمَا مَعَهُمۡ نَبَذَ فَرِيقٞ مِّنَ ٱلَّذِينَ أُوتُواْ ٱلۡكِتَٰبَ كِتَٰبَ ٱللَّهِ وَرَآءَ ظُهُورِهِمۡ كَأَنَّهُمۡ لَا يَعۡلَمُونَ١٠١ وَٱتَّبَعُواْ مَا تَتۡلُواْ ٱلشَّيَٰطِينُ عَلَىٰ مُلۡكِ سُلَيۡمَٰنَۖ وَمَا كَفَرَ سُلَيۡمَٰنُ وَلَٰكِنَّ ٱلشَّيَٰطِينَ كَفَرُواْ يُعَلِّمُونَ ٱلنَّاسَ ٱلسِّحۡرَ وَمَآ أُنزِلَ عَلَى ٱلۡمَلَكَيۡنِ بِبَابِلَ هَٰرُوتَ وَمَٰرُوتَۚ وَمَا يُعَلِّمَانِ مِنۡ أَحَدٍ حَتَّىٰ يَقُولَآ إِنَّمَا نَحۡنُ فِتۡنَةٞ فَلَا تَكۡفُرۡۖ فَيَتَعَلَّمُونَ مِنۡهُمَا مَا يُفَرِّقُونَ بِهِۦ بَيۡنَ ٱلۡمَرۡءِ وَزَوۡجِهِۦۚ وَمَا هُم بِضَآرِّينَ بِهِۦ مِنۡ أَحَدٍ إِلَّا بِإِذۡنِ ٱللَّهِۚ وَيَتَعَلَّمُونَ مَا يَضُرُّهُمۡ وَلَا يَنفَعُهُمۡۚ وَلَقَدۡ عَلِمُواْ لَمَنِ ٱشۡتَرَىٰهُ مَا لَهُۥ فِي ٱلۡأٓخِرَةِ مِنۡ خَلَٰقٖۚ وَلَبِئۡسَ مَا شَرَوۡاْ بِهِۦٓ أَنفُسَهُمۡۚ لَوۡ كَانُواْ يَعۡلَمُونَ١٠٢ وَلَوۡ أَنَّهُمۡ ءَامَنُواْ وَٱتَّقَوۡاْ لَمَثُوبَةٞ مِّنۡ عِندِ ٱللَّهِ خَيۡرٞۚ لَّوۡ كَانُواْ يَعۡلَمُونَ١٠٣   البقره: 101-103

و آنگاه كه فرستاده اى از جانب خدا به آنان آمد، تصديق كننده آن چه نزد شان بود؛ عده اى از آنان كه كتاب به آنان داده شده بود؛ كتاب خدا را چنان پشت سر خود افكندند كه گويى آنان هيچ نمى‌دانند. و در پى چيزى افتادند كه شياطين (و شيطان صفتان) ‏در رابطه به مُلك (پاچايى) سليمان مى‌خواندند؛ در حالى كه سليمان كفر نورزيد؛ بلكه اين شياطين و شيطان صفتان كفر ورزيدند كه به مردم جادو و چيزى را مى‌آموختند كه در بابل بر دو فرشته هاروت و ماروت نازل گرديده بود؛ و آن دو به هيچ كس چيزى نمى‌آموختند مگر اين كه مى‌گفتند: ما وسيله آزمايش هستيم؛ پس كافر مشو؛ با آنهم در پى آموختن چيزى از آن دو بودند كه با آن ميان مرد و همسرش جدايى بيفكنند. در حالى كه با آن نمى‌توانستند به احدى رساننده زيان باشند؛ مگر به حكم و إذن خدا؛ و در پى آموختن چيزهايى بودند كه به آنان زيان مى‌رساند و سودى براى شان نداشت؛ و به خوبى مى‌دانستند هر كى آن را بخرد بهره اى در آخرت نخواهد داشت. و چه زشت است آنچه خود را به آن فروختند؛ كاش مى‌دانستند. ‏و اگر آنان ايمان مى‌آوردند و پرهيزگارى مى‌كردند؛ پاداشى كه نزد خداست؛ بهتر است؛ كاش مى‌دانستند.

 

أمير محترم ح‌ا به خاطر توضیح بيشتر آيه مباركه فوق الذکر می افزايد:

در اين آيات متبركه چند انحراف بزرگ دينداران منحرف از راه راست؛ در سيماى بنى اسرائيل؛ به نمايش گذاشته شده:

1- مخالفت با هر پيامبر جديد؛ هر چند اين پيامبر آنان را به چيزى دعوت مى‌كند كه مذهب شان را تصديق نموده و بر بخشهاى صحيح آن صحه مى‌گذارد.

2- از كتاب خدا فاصله مى‌گيرند، چنان دور مى‌روند كه گويا هيچ رابطه اى با آن و هيچ شناختى از آن نداشتند، رهنمودهايش را چنان پشت سر خود مى‌اندازند كه گويا هيچ چيزى از آن نمى‌فهمند.

3- در عوض كتاب الله؛ به اوهام، خرافات، جادو، منتر و تعويذ پناه مى‌برند.

4- اوهام و خرفات را نه تنها حلال و جائز مى‌شمارند بلكه آن را به شخصيت هاى بزرگ منسوب مى‌كنند؛ همانگونه كه بنى اسرائيل حكمروايى سليمان عليه السلام بر كشورى بزرگ را به يك انگشتر جادويى و منتر و تعويذ ربط مى‌دادند، گويا سليمان عليه السلام به طفيل همين انگشتر جادويى به آن جا رسيد كه فرمانرواى كشورى شود كه مثال آن در تاريخ بشرى كمتر ديده شده؛ نه در نتيجه مجاهدت هاى پدر بزرگوار و مجاهدش داؤد عليه السلام.

5- به فساد اخلاقى رو مى‌آورند، كار شان در اين راستا به آن جا مى‌رسد كه با توسل به جادو، منتر و تعويذ همسر كسى را از او جدا كنند و به دام عشق خود بيندازند.

6- بنى اسرائيل مصداق قبيح چنين انحرفات است؛ از دين خدا فاصله گرفتند، به انحطاط فكرى و اخلاقى مبتلا شدند، از ناحيه اخلاقى به پيمانه منحط شدند كه براى ناموس هممذهب خود در كمين نشستند، تلاش مى‌ورزيدند تا همسر ديگرى را از او جدا كنند.

اوهام و خرافات رنگ مذهب به خود گرفت، كسى را به عنوان پيشوا و رهبر مذهبى خود مى‌گرفتند كه جادوگر، فالبين، نجومى، . . . بوده و آنان را از طريق تعويذ و منتر به آرزوهاى شان برسانند.

7- خداوند جل شأنه؛ براى اتمام حجت؛ دو فرشته را در سيماى انسان فرستاد؛ تا آنان را از عواقب بد انحرافات شان هوشدار دهند و از انحرافات مذهبى، خرافات، اوهام، سنتهاى جاهلانه و مشغله هاى كافرانه نجات دهند و به آنان بگويند: با توسل به جادو و منتر راه كفر در پيش نگيريد؛ اما آنها از اين فرشته ها نيز خواهان آموختن جادويى بودند كه به كمك آن زنان زيبا را از همسران شان جدا نموده و در دام محبت و عشق خود گرفتار كنند!!!

 

آقای حکمتيار به ادامه موضوع مذکور می گويد:

بايد متوجه باشيم كه فرستادن اين فرشته ها دقيقاً شبيه آن بود كه خداوند جل شأنه براى اتمام حجت؛ فرشته هايى را در سيماى جوانان نو رسيده نزد لوط عليه السلام فرستاد، قوم بدكار و مفسد لوط عليه السلام بر خانه وى هجوم بردند و از او خواستند تا اين جوانان را به آنان بسپارد!!! هاروت و ماروت نيز چون جادوگران؛ در منطقه نمايان شده اند؛ مردم به آنان رجوع مى كردند و از آنان چون سائر جادوگران؛ خواهان جادو و تعويذ مى شدند و هدف شان نيز اين كه همسر كسى را از او جدا كنند و در دام عشق و محبت خود گرفتار نمايند. و اين در حالى كه هاروت و ماروت به آنان مى گفتند: با توسل به جادو راه كفر در پيش نگيريد؛ يعنى كه توسل به جادو منافى ايمان است و مترادف كفر.

 

وی افزود

حال از نقاد و استادانش مى‌پرسم: در كجاى اين آيات متبركه مطالبى را مشاهده كرده ايد و نشانه اى سراغ داريد كه حاكى از سقوط اين فرشته ها در گناه باشد؛ يا مجازات شان به گونه اى كه در چاه بابل از مو آويزان شده اند، يا دخترى به نام زهره اسم اعظم را از اين فرشته ها آموخت، به كمك آن به آسمان رفت و ستاره زهره از او ساخته شد؟!!! براى اين حرف هاى بيهوده و زاده خرافات و اوهام نه تنها هيچ مدرك و نشانه اى در اين آيات و در مجموع قرآن نمى‌يابيم؛ بلكه صد در صد عكس مطالبى است كه اين آيات به ما مى‌آموزد و مغاير رهنمودهاى قرآن در راستاى رد اوهام و خرافات است. قرآن مى‌فرمايد كه ستاره ها در اثناى آفرينش آسمانها و زمين آفريده شده اند، اجرام سماوى اند، آفريدگار آسمان دنيا را با اين اجرام روشن زيبايى بخشيده. . . آيا اعتقاد به تبديل شدن انسان به ستاره و پروازش به سوى آسمان با اين آموزه ها مى‌خواند؟!! قرآن مى‌فرمايد: جادوگرى مترادف كفر است، سليمان كافر نبود، به جادو متوسل نشده، كسانى كافر اند و پيرو شيطان كه به جادو متوسل مى‌شوند و آن را به سليمان عليه السلام منسوب مى‌كنند؛ پيامبر عليه السلام مى‌فرمايد: هر كى نزد فالبين، كف شناس و منجم رفت و حرفش را باور كرد؛ در حقيقت به قرآنى كافر شده كه بر محمد نازل گرديده!!!

جناب ناقد بر روايتى استناد كرده كه از نظر برخى از محدثين باطل و مردود است، از نظر برخى ديگر از جمله اسرائيليات و از نظر عده اى ديگر متعارض با قرآن!! چون قرآن در مورد فرشته ها مى‌فرمايد كه از خدا در آن چه به آنان فرمان داده؛ سركشى نمى‌كنند و همان كارى را مى‌كنند كه بر آن گمارده شده اند:

(لاَ يَعْصُونَ اللَّهَ مَا أَمَرَهُمْ وَيَفْعَلُونَ مَا يُؤْمَرُونَ)،

هيچ محدثى اين روايت را صحيح و معتبر نخوانده؛ روايت اين است:

عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عُمَرَ، أَنَّهُ سَمِعَ نَبِى اللَّهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ يَقُولُ: " إِنَّ آدَمَ لَمَّا أَهْبَطَهُ الله إِلَى الْأَرْضِ، قَالَتِ الْمَلَائِكَةُ: أَى رَبِّ، {أَتَجْعَلُ فِيهَا مَنْ يُفْسِدُ فِيهَا وَيَسْفِكُ الدِّمَاءَ وَنَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَنُقَدِّسُ لَكَ قَالَ إِنِّى أَعْلَمُ مَا لَا تَعْلَمُونَ} [البقرة: 30] ، قَالُوا: رَبَّنَا نَحْنُ أَطْوَعُ لَكَ مِنْ بَنِى آدَمَ. قَالَ الله لِلْمَلَائِكَةِ: هَلُمُّوا مَلَكَيْنِ مِنَ الْمَلَائِكَةِ، حَتَّى يُهْبَطَ بِهِمَا إِلَى الْأَرْضِ، فَنَنْظُرَ كَيْفَ يَعْمَلَانِ. قَالُوا: رَبَّنَا، هَارُوتُ وَمَارُوتُ. فَأُهْبِطَا إِلَى الْأَرْضِ، وَمُثِّلَتْ لَهُمَا الزُّهَرَةُ امْرَأَةً مِنْ أَحْسَنِ الْبَشَرِ، فَجَاءَتْهُمَا، فَسَأَلَاهَا نَفْسَهَا، فَقَالَتْ: لَا وَاللَّهِ، حَتَّى تَكَلَّمَا بِهَذِهِ الْكَلِمَةِ مِنَ الْإِشْرَاكِ. فَقَالَا: وَاللَّهِ لَا  نُشْرِكُ بِاللَّهِ أَبَدًا. فَذَهَبَتْ عَنْهُمَا ثُمَّ رَجَعَتْ بِصَبِى تَحْمِلُهُ، فَسَأَلَاهَا نَفْسَهَا، فَقَالَتْ: لَا وَاللَّهِ، حَتَّى تَقْتُلَا هَذَا الصَّبِيَّ، فَقَالَا: وَاللَّهِ لَا نَقْتُلُهُ أَبَدًا. فَذَهَبَتْ ثُمَّ رَجَعَتْ بِقَدَحِ خَمْرٍ تَحْمِلُهُ، فَسَأَلَاهَا نَفْسَهَا، فَقَالَتْ: لَا وَاللَّهِ، حَتَّى تَشْرَبَا هَذَا الْخَمْرَ. فَشَرِبَا، فَسَكِرَا فَوَقَعَا عَلَيْهَا، وَقَتَلَا الصَّبِيَّ، فَلَمَّا أَفَاقَا، قَالَتِ الْمَرْأَةُ: وَاللَّهِ مَا تَرَكْتُمَا شَيْئًا مِمَّا أَبَيْتُمَاهُ عَلَى إِلَّا قَدْ فَعَلْتُمَا حِينَ سَكِرْتُمَا، فَخُيِّرَا بَيْنَ عَذَابِ الدُّنْيَا وَالْآخِرَةِ، فَاخْتَارَا عَذَابَ الدُّنْيَا "

از عبدالله بن عمر رضى الله عنه روايت است كه از رسول الله صلى الله عليه و سلم شنيده: هنگاميکه الله متعال آدم را به زمين فرود آورد؛ فرشته ها گفتند: اى پروردگار! آيا کسى را در زمين مى‌آفرينى که درآن فساد و خونريزى کند، در حالى كه ما با ستايشت به تسبيح مى‌پردازيم و برايت به تقديس مى‌پردازيم، فرمود: من به چيزى خوب علم دارم كه شما نمى‌دانيد. فرشته ها گفتند: پرودگارا! ما برايت فرمانبردارتر از بنى آدم هستيم. خداوند متعال به فرشته گان گفت: از ميان تان دو فرشته را بياوريد تا آنان را به زمين فروفرستاده؛ بنگريم که چگونه عمل مى‌كنند؛ گفتند: پروردگارا اينک هاروت و ماروت؛ آن دو به زمين فرستاده شدند.... در زمين؛ زهره به صورت زيباترين زن دنيا به آنها نمايانده شد؛ پس نزد شان آمد، نفسش را از او خواستند (غرض هوسرانى)، و گفت: نه؛ قسم به خدا؛ تا آن كه اين سخن شرک را بر زبان نرانده ايد. آن دو فرشته گفتند: نه؛ ما هرگز به الله شرک نمى‌ورزيم... آن زن از نزدشان رفت. سپس همراه با کودکى به نزد آنان آمد و آنان باز هم نفسش را از او خواستند؛ گفت: نه؛ قسم به خدا؛ تا آن كه اين کودک را نکشته ايد؛ آن دو گفتند: نه؛ به خدا قسم كه ما هرگز او را نخواهيم کشت. .... پس رفت؛ سپس همراه با جام شراب نزدشان آمد و آنان باز هم نفسش را از او خواستند؛ و او گفت: نه؛ قسم به خدا؛ تا آن كه اين شراب را بنوشيد؛ آن دو شراب را نوشيدند و مست شدند و با او همبستر شدند و در همان حالت مستى کودک را كشتند؛ هنگاميکه به هوش آمدند آن زن به ايشان گفت: به خدا قسم که شما در هنگام مستى از هيچ کارى که قبلا از آن امتناع مى‌ورزيديد؛ سرباز نزديد و همه را انجام داديد. . . پس اين اختيار به آنان داده شد تا ميان عذاب دنيا و عذاب آخرت يکى را انتخاب کنند، و آن دو عذاب دنيوى را برگزيدند. » (مسند أحمد بن حنبل، جلد دوم، ص: 213-214.

 

أمير محترم ح‌ا می‌گويد:

به جناب ناقد بايد گفت:

اگر قرار بر اين باشد كه روايات ضعيف، غير معتبر و متعارض با قرآن و تعبيرها و تفسيرهاى غير دقيق هر به نام مفسر و افسانه هاى عاميانه اى كه رنگ مذهبى به خود گرفته؛ به حساب قرآن و رهنمودهاى آن درج شود و از آن مستمسكى غرض اعتراض بر قرآن ساخته شود؛ هر ناقد بى مايه و مبتلا به غرض و مرض مى‌تواند؛ صفحات زيادى را با نوشته هاى گنده اش سياه كند؛ اما با اين نوشته ها تنها افرادى سفيه و بى خرد را تحميق خواهند كرد، هيچ انسانى باشعور به سوى آنان نخواهد رفت و افكار آنان را نخواهد پذيرفت.

روايت زمانى قابل اعتناء و اعتبار است كه از ناحيه متن و محتوى با قرآن، عقل، علم و روايات موثق و معتبر ديگر تعارض و تناقضى نداشته باشد، راويان آن قابل اعتماد باشند، سند آن ضعيف نبوده، در سلسله راويان آن نه راوى غير موثق باشد و نه در هيچ مقطعى اين سلسه؛ قطع و خلا سراغ شود.

اين روايت با قرآن تعارض دارد، شاهدى براى آن در مجموع قرآن سراغ نداريم، با رهنمود هاى قرآن هيچ همخوانى و همآهنگى ندارد، از ميان تمامى صحابه، تابعين، تبع تابعين، و دو نسل بعدى فقط يك يك راوى دارد، راويانش اينها اند: يَحْيَى بْنُ أَبِى بُكَيْرٍ، زُهَيْرُ بْنُ مُحَمَّدٍ، عَنْ مُوسَى بْنِ جُبَيْرٍ، عَنْ نَافِعٍ، مَوْلَى عَبْدِ اللهِ بْنِ عُمَرَ عَنْ عَبْدِ اللهِ بْنِ عُمَرَ، روايتى كه در يك طبقه فقط يك راوى داشته باشد؛ محققىن آن را روايت غريب مى‌خوانند و داراى اعتبار اندك و استناد بر آن را به شرائطى منوط و مشروط مى‌خوانند كه عدم تعارض با قرآن و عقل و روايات معتبر از جمله شرائط قابل قبول بودن آن است؛ اما اگر در چند طبقه تنها يك يك راوى داشته باشد از اعتبار آن بيشتر كاسته مى‌شود، اين روايت در شش طبقه يك يك راوى دارد!! روايتى با چنين سندى ضعيف را هرگز نمى‌توان در مسائل مهم اعتقادى قابل استناد و معتبر خواند.

الشيخ الألباني در مورد اين روايت مى گويد: منكَر است؛ محدث أحمد شاكر مى گويد: ضعيف جداً؛ محقق معروف شعيب الأرنؤوط در باره اين روايت مى‌گويد: إسناده ضعيف و متنه باطل: إسنادش ضعيف و متنش باطل است!! محقق و محدثى را نمى يابيد كه متن و إسناد اين روايت را معتبر دانسته.

 

آقای حکمتيار در پايان درس سها را مخاطب کرد و گفت:

جناب ناقد: از استادانت بپرس: چرا به روايتى تا اين پيمانه ضعيف، مردود و باطل استناد كرده اند؟ چرا نمى‌توانند متن آيات قرآن و روايات معتبر را به نقد بكشند؟!! دليل آن روشن است؛ چون آيت و روايت معتبرى را نمى‌يابند كه قابل نقد و اعتراض باشد!!!

 

 

حلقه تدريسی امروز طبق معمول بعد از مرحله سوال و جواب به دعای اختتامیه مشر معزز پايان يافت.

 

بخش مطبوعاتی دفتر أمير حزب اسلامی افغانستان.

تبصره / نظر

نظرات / تبصري

د همدې برخي څخه

شریک کړئ

ټولپوښتنه

زمونږ نوي ویبسائټ څنګه دي؟

زمونږ فيسبوک