طبع های سقیم وسؤالهای عقیم
فائده.
طبع های سقیم وسؤالهای عقیم
یکی از سؤالهای که بسیار در جامهء معنی آراسته شده تقدیم میشود ولی اصلاً معنایی ندارد همین سؤال است که میگوید: پیامبر اگر در زمان ما میبود چه میکرد؟
سائل با طرح چنین سؤال چه میخواهد بگوید؟
میخواهد بگوید که پیامبر حتما تابعِ محیط وزمانهء خود میبود، و این تبعیت از محیط وزمانه از نظر سائل این است که پیامبر هر لهو ولعب را آفرین میگفت وهر فساد را تحسین میکرد، و همه شعائر و اوامر را که بعد از بعثتِ خود آورده بود نمی آورد.
این نوع سؤال معنای ندارد چونکه یک افتراضی است که هیچ حکمی بران بنا نمیشود، حتی از تصور خارج است،کسی که دیروز بود امروز نیست و نیز بر عکس، یعنی تفاوت زمان ومکان و عناصر است.
بر علاوهء اینکه این نوع سائل کاملاً به پیامبر وپیامبران از نظر مادی میبیند و هیچ معنای جز ادعا در تبلیغِ رسالات توسط ایشان نمی بیند، یعنی منکر نبی است،و منکر نبی یا منکر اله است یا منکر اله از طریق سلب قدرت و تأثیر وی بر خلق است که توسط انکار نبوت صورت میابد.
و از اینکه این نوع سائل اعتقادی به آخرت ندارد هر رسانندهء پیام یک دین را حتی به رسانیدن پیام یک مکتب مادی که توسط تانک وطیاره تحمیل میشود قیاس نمی کند، بلکه میان صحابیی که فقط به قصد رسانیدن پیام توحید نزد شاه روم وفارس نیزه زد و گفت فقط همین را بگو بر میگردیم،ومیان والی مختلس ولایت خود فرق نمیکند. ورنه کسی اگر معتقد به حقانیت یک دین باشد از رسیدن آن خوش میشود خسته نمیشود.
عیناً، یعنی شبیه این طائفه، تعدادی دیگری هستند که به پیامبران کاملا از نظر غیبی میبینند، این طائفه وقتی مفاسد را در جامعه می بینند خشم وغضب خود را برای پیامبر افتراض میکنند و پیامبر را در خشم وغضب خود حلول کرده میبینند و همین است که بدون اینکه به تحلیل وتجزیهء مادی وتاریخی ومحیطی فساد ومعصیت بپردازند به قبضهء شمشیر فکر میکنند به تازیانه فکر میکنند وخود را یا ناصر نبی فکر میکنند، یا عاجز منتظر در انتظار یافتن شمشیر، همین است که هر بار واه معتصمااه وا صلاح الدین ایوبی و امثال این وآن را تکرار میکنند و در همین زمانه اسپ صلاح الدین ایوبی را رسم میکنند که دُمش را تاب داده و میجهد ولی نمیتواند بجای اسپ صلاح الدین طیارهء صلاح الدین را تصور کند.
یعنی به این ترتیب ما دو نوع سائل بی معنی داریم که هر کدام غریزهء خود را بر اساس افتراض فاسد و افتراض معیوب بنا می نهد و جایی در منطق ندارد.
خوب به هرحال، جدلاً پذیرفتیم،ولی اگر پیامبر چنان تابع محیط وزمانه شود که هر آنچه در زمانهء ما هست را بپذیرد پس چرا دعوای پیامبری کند؟و چه سود از رسالت وی؟ چرا همان زمان به قصد تغییر محیط خود برامد؟
امر پیامبر به امور موجوده و نهی پیامبر از امور منهیه تحصیل حاصل است.این خلاف منطق است.پس دعوای مدعیی نو اندیش با چنین بینش باطل است.
همچنان دعوای افراطی یا سفیه دیگر که هر تحول را وقتی میبیند پیامبر را نظر به بی علاقگی خود به تحول در خود حلول میکناند فاسد است.
زیرا پیامبر از وجودِ چنین تحولاتی که بعد از وفات وی بوقوع پیوست واقف بود یا نبود؟
اگر بود دلیل بیاورد، اگر نبود بر این خصم لازم نیست که بر انچه که پیامبر بر آن واقف نبود حکم بنا کند، چنانکه شیخی در محضر متوکل عباسی کسی را که برای اجبار مردم به خلق قرآن تازیانه میزد با چنین سؤالی مجاب ساخت.
پس مذهب حق این است که پیامبر احکامی را آورد و گفت تا جائیکه میتوانید انجام دهید نمی توانید از خداوند مغفرت طلب کنید.
پیامبر طوریکه نقل میشود به قیافهء مجمل رویدادهای پسا وفات خود واقف بود،همین بود که مانند همه پیامبران تصویر کلیی از شر و تحذیر از ان ارایه داشت، وتعریفی از شر ارایه داشت ولی این تعریف چنان نبود که عقل انسان را سلب کند، آزادی انسان را به اسارت بکشد تا سرحدیکه انسان در چهره وقیافهء خود حق دخالت نیابد.
یعنی: جانب غیبی پیامبر را در زندگی بر جانبِ بشری پیامبر نباید ترجیح داد،بلکه جانب غیبی پیامبر که رسالت او از آسمان است عرصهء محدود در زندگی زمینیان دارد (و لو جعلناه مَلَکاً لجعلناه رجلاً وللبسنا علیهم ما یلبسون)
پس باقی میماند جنبهء بشری پیامبر، واین جنبه از جنبه های تطبیقی نیست که ملیاردها انسان در صغیره وکبیرهء آن ملزم شوند، بلکه این همان جنبهء عقلی است،انسانها در این جنبه آزاد اند، بر همین اساس معیشت کنند، بر همین اساس حکومت کنند، بر همین اساس قوانین بیافرینند، و این آزادی شان صحنهء فراخی دارد،فقط در سرحدِ همان جنبهء غیبیی محدود توقف میکند،یعنی نباید از مرز آن جنبهء غیبیی پیامبر که محدود است عبور کنند( فلا تعتدوها).
این جنبهء غیبی محدود منحصر در ایمان و بعضی شعائر نیست،بلکه متعلق به اخلاق و نظم هم هست، چونکه اگر به اخلاق و نظم تعلق نگیرد منجر به طغیان آزادی و تحول آن به طاغوت میشود،منجر به فراموشی خدا در زمین میشود. همچنان که بعضی این نظم پیش از اینکه الزام شرعی باشد خواهش اکثریت جامعه است.
پس در درکِ این مسئله هردو طائفهء انحلالیه و أغلالیه بر گمراهی رفتند.
انحلالیه همینهای که خود را بی نیاز به پیامبر و بالتالی بی نیاز به خدا میشمارند و چنین افتراضات را راه میاندازند، واین طائفه اهل جدالِ عقیم اند و در غداری وقتالی وسفاکی برادر جاناجانی اغلالیه هستند بلکه استادان اغلالیه در ارتکاب وآموزش جنایت هستند.
اغلالیه فرقهء که خودرا منتسب به پیامبر میداند ولی چنان در استعارهء وی غرق اند که در تضاد با مقاصد رسالت وی ودر تضاد با مفهوم آدمیت قرار میگیرند و هر گز نمیتوانند به وِفاقی با خود ویا با نزدیک ترین فرقه به خود دست یابند، زیرا هرکدام این فرقه ها پیامبر را خاص در خود حلول کرده میشمارد،گرچند که منکر دعوای حلول باشد، بعضی این طائفه حتی همه عصر سلف را در خود حلول کرده میداند که اینان خود را اثریه هم مینامند.
اغلال جمع غِل است وغل زولانه واولچک را میگویند،در قرآن از إصر واغلال بحیث نمونهء مشقت در دین یهودیت یاد شده که رهایی مسلمانان از آن نعمت محسوب شده است.(و یضع عنهم اصرهم والاغلال اللتی کانت علیهم)
البته باید میان محبت و میان تبعیت آنگاه که به «تکلیف بمالا یُطاق» تبدیل شود فرق کرد.
مثلاً کسی که در محبت پیامبر علیه السلام چنان غرق است که جنبهء بشری اورا هم دانه به دانه میگیرد و بر همه خصائص جبِلّی وی قدم مینهد ولی این روش خود را بر دیگران تحمیل نمیکند و دیگران را در این چنین ترکِ تبعیت عاصی نمیشمارد، چنین شخص محب است و بر مذهب حق استوار است و شخصِ محتاط است و ناجی است ولی منجی نیست، یعنی نمیتواند جامعه ساز باشد نمیتواند با رشد وترقی مسایرت کند نمیتواند اهل سیاست باشد،چنین شخص قلب عظیم دارد ولی عقل عظیم ندارد، و در کل آخرت تضمین شده دارد و از قید بحث خارج است.
مشکل عمده در آن طیفِ اغلالی است که جنبه های بشری پیامبر را بر دیگران تحمیل میورزد ممکن خودش حتی تحمل نکند ولی بر دیگران تحمیل میکند، و از سیاست کلوخ خانهء خود تا سیاستِ فتحِ کاخ سفید را دعوی دارد.
اهل اعتدال میان انحلالیه واغلالیه گیر مانده اند.
والله اعلم
