دوازدهمين حلقه درسی برادر حکمتيار تحت عنوان در دفاع از قرآن برگزار گرديد
چهارشنبه، مؤرخ سنبله۱۶، سال ۱۴۰۱ھش:
دوازدهمين حلقه درسی محترم انجينير حکمتيار أمير محترم حزب اسلامی افغانستان تحت عنوان «در دفاع از قرآن» در تالار تلويزيون جهانی بريا و در حضور جمع غفير از برادران و خواهران برگزار گرديد.
مشر معزز به ادامه درس قبلى فرمود و در رابطه به خواندن و نوشتن پيامبر عليه السلام فرمود:
سها اين آيه قرآن را نيز در پله نقد گذاشته:
وَمَا كُنتَ تَتْلُو مِن قَبْلِهِ مِن كِتَابٍ وَلاَ تَخُطُّهُ بِيَمِينِكَ إِذًا لاَّرْتَابَ الْمُبْطِلُونَ 48 العنكبوت: 48
و تو نه چنان بودى كه قبل از اين كتابى مىخواندى و نه با دست راستت مىنوشتى؛ اگر چنين بود باطلپرستان حتماً شك مىكردند.
آقای حکمتيار میگويد:
سها از يك سو ادعاء مىكند كه آوردن چنين كتابى از سوى كسى كه خواندن و نوشتن بلد نباشد؛ ناممكن نيست؛ از سوى ديگر عكس آن را ادعاء كرده و مىنويسد: (نكته ى ديگر اينكه بسيار بعيد است كه محمد بيسواد بوده باشد. زيرا سرپرستى كاروان تجارى و خريد و فروشهاى فراوان در مدت 15سال؛ بعيد است كه توسط فرد بيسواد انجام گرفته باشد).
در پاسخ هرزه گويى ها و بذله گويى هاى اين نقاد پررو و بى ادب عرائض مختصرى دارم:
الف: على الاقل يكصد هزار صحابى كه به ديدار پيامبر عليه السلام مشرف شده اند و سخنان او را مباشرتاً و يا بالوسيله شنيده اند؛ باور داشتند كه پيامبر عليه السلام خواندن و نوشتن بلد نبود؛ اين را نيز شنيده اند و فهميده اند اما هيچ اعتراض و شكى نسبت به اين نداشتند كه پيامبر عليه السلام خواندن و نوشتن بلد نبود؛ با وجود آن كتابى آورده كه نه تنها شعراء، ادباء، علماء و عقلاء عرب از مقابله اش عاجز اند؛ بلكه هيچ نابغه روى زمين قادر به ارائه چنين كتابى نيست؛ قرآن آنان را مصداق اين آيه اش گرفته:
بَلْ هُوَ آيَاتٌ بَيِّنَاتٌ فِي صُدُورِ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ وَمَا يَجْحَدُ بِآيَاتِنَا إِلاَّ الظَّالِمُونَ 49 العنكبوت: 49
نه؛ بلكه اين (كتاب؛ مجموعه) آيات روشنگرى در سينه هاى كسانى است كه از علم بهره ور شده اند؛ و از آيات مان تنها ستمگران انكار مىكنند.
ب: اين كتاب امروز و پس از چهارده قرن؛ در بلندترين قله علم و ادب و عالى ترين معيارى براى صحت گفتار و نوشتار عربى قرار دارد و اگر تمامى قبائل و اقوام عرب؛ از مراكش تا خليج؛ بر نوشتار و گفتار ادبى واحد و معيارى توافق دارند؛ همه قرآن را معيار اساسى زبان خود گرفته اند؛ به گونه اى كه زبان هيچ ملت را نمى توان از اين پلو با عربى مقايسه كرد؛ اين ها همه از بركت قرآن است:
هيچكسى از پيروان و معاندان پيامبر عليه السلام نگفته كه او قبل از نزول قرآن؛ خواندن و نوشتن بلد بود. در تمامى روايات كه تعدادش به صدها مىرسد؛ تنها يك روايت را چنان مىيابيم كه ممكن است معاندان مغرض آن را مستمسك خود گرفته و ادعاء كنند كه پيامبر عليه السلام در ايام آخر عمرش و در اثناء معاهده حديبيه؛ قلم را از دست كاتب سند (على رضى الله عنه) گرفت و خواست يك فِقره آن را بنابر اصرار طرف مقابل حذف كند؛ اما آنها نيز اعتراف مىكنند كه پيامبر عليه السلام در اين رابطه از كاتب سند پرسيد و پس از آنكه كاتب انگشتش را روى آن فِقره گذاشت؛ حذفش كرد.
ج:كسى كه نمى تواند يك نسخه دست نويس پيامبر عليه السلام را ارائه كند؛ چگونه ادعاء مىكند كه او نوشتن بلد بود؟!! آيا ادعاء سها و امثال او و استادان مستشرقش مضحك نيست؟!! پيامبر عليه السلام چندين كاتب وحى داشت؛ نامهاى شان به گونه جاودانه ثبت تاريخ شده و در تمامى كتب روايات درج اند؛ همه بلا استثناء گفته اند: متصل نزول هر بخش قرآن بر رسول الله صلى الله عليه و سلم؛ ما را فرا مىخواند، آن را به ما مىشنواند و ما آن را مىنوشتيم و اين نوشته ها در اختيار مسلمانان قرار مىگرفت. آيا اين به تنهايى كافى نيست كه بگوييم: ادعاء سها و رفقايش فقط يك افتراء است و از غرض و مرض مايه گرفته؟!!
مشر معزز افزود:
سها يكى ديگر از نقدهاى بدمزه اش را اين گونه پيشكش مىكند: (واقعه ذر دليلى است بر اينكه انسان بايد به خداى واحد ايمان داشته باشد). در پى آن اين آيه و ترجمه اش را آورده:
(وَإِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِن بَنِي آدَمَ مِن ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ وَأَشْهَدَهُمْ عَلَى أَنفُسِهِمْ أَلَسْتَ بِرَبِّكُمْ قَالُواْ بَلَى شَهِدْنَا أَن تَقُولُواْ يَوْمَ الْقِيَامَةِ إِنَّا كُنَّا عَنْ هَذَا غَافِلِينَ172 الاعراف: 172
ترجمه: و هنگامى را كه پروردگارت از پشت فرزندان آدم ذريه آنان را برگرفت و ايشان را بر خودشان گواه ساخت كه آيا پروردگار شما نيستم گفتند چرا گواهى داديم تا مبادا روز قيامت بگوييد ما از اين [امر] غافل بوديم (172.)
در آيه ى فوق مطرح شده كه خدا بنحوى تمام نسل انسان را از پشت آدم مورد خطاب (قرار) داده است و از آنها بر وجود خدا شهادت گرفته است؛ در نتيجه انسانها نمى توانند بگويند كه ما از وجود خدا بى اطلاع بوديم. اما اين استدلال غلط است. بفرض كه تمام انسانها زمانى خدا را ملاقات كرده باشند و بر وجود او گواهى داده باشند ولى براى انسان فعلى ارزشى ندارد چون ما هيچ اطلاعى از واقعه ى ذر نداريم و چنين مشاهده اى را بياد نمى آوريم و استدلال به شهادتى كه ما از آن آگاهى نداريم بيهوده است)!!
جناب حکمتيار در رابطه به نقدهای بیمايه فوق الذکر سها را مخاطب کرد و گفت:
جناب سها! تو مرتكب اشتباه شده اى و يا عمداً به مغالطه پناه برده اى؛ نخست تعبير نادرست و سازگار با سليقه بيمار خود از اين آيه در ذهن خود ساخته اى و سپس بر تعبير غلط خود به نقد پرداخته اى؛ تعبيرت چنان است كه گويا خداوند ذريه فرد فرد انسانها را از صلب آدم بيرون آورده و از آنان پرسيده است: آيا من پروردگار تان نيستم؛ همه اعتراف كرده اند كه آرى تو پروردگار ما هستى؛ و تو بر همين انتباه كودكانه ات از آيه؛ چنين اعتراض كرده اى: در آيه ى فوق مطرح شده كه خدا بنحوى تمام نسل انسان را از پشت آدم!! مورد خطاب قرار داده است و از آنها بر وجود خدا شهادت گرفته است؛ در نتيجه انسانها نمى توانند بگويند كه ما از وجود خدا بى اطلاع بوديم.... چون ما هيچ اطلاعى از واقعه ى ذر نداريم و چنين مشاهده اى را بياد نمى آوريم و استدلال به شهادتى كه ما از آن آگاهى نداريم بيهوده است!!
حيرت آور است انتباه تو از اين آيه و سپس اعتراضت بر برداشت غلط خودت!!! تو متوجه نيستى كه در آيت (صلب آدم) نه بلكه (ظهور بنى آدم: پشتهاى اولاد آدم) گفته شده؛ يعنى ذريه هر فرد اولاد آدم اخذ و مورد خطاب قرار گرفته؛ اين را نيز نمى دانى كه اخذ ذريه به اين معنى نيست كه نخست تمامى اولاد آدم آفريده شده اند و سپس از ظهور و پشت همه ذريه شان بيرون آورده شده و مورد خطاب قرار گرفته اند؛ بلكه به اين معنى است كه خداوند ساختار فطرى انسان و ذريه اش را چنان گرفته كه باور و اعتراف به پروردگار در خمير و ضميرش گذاشته شده؛ اگر ساختار فطرى انسان چنين نبود؛ احدى از انسانها را نمى يافتيم كه به خداى پنهان از ديده هايش باور كند؛ عملاً مشاهده مىكنيم كه تمامى انسانها به استثناء معدودى از آنان؛ به آفريدگار شان باور دارند و خداپرست اند؛ البته برخى در شناخت پروردگار شان مرتكب خبط و خطأ مىشوند؛ و عده اى ديگر منكر وجود خدا جلوه مىكنند؛ اما قرآن در باره اينها نيز مىفرمايد: دلهاى شان مؤمن است و زبانهاى شان منكِر؛ دل و دماغ شان به آنان مىگويد: حتماً آفريدگار و پروردگارى دارى؛ اما او بنابر عواملى؛ دل و دماغش را به انكار وامى دارد و تظاهر به بى باورى مىكند!! آيا ممكن است انسانى سليم الفطرتى از خدا انكار كند؟!! اگر هيچ انسانى را نمى يابيم كه با ديدن پارچه پلاستيك؛ افتاده در كنار جاده؛ باخود نگويد: اين پارچه پلاستيك حتماً صانع و سازنده اى دارد كه هم از خواص پلاستيك مطلع است و هم داراى هنر درآوردنش به اين شكل؛ چگونه باور كنيم كه انسان با مشاهده اين همه آفريده هاى گوناگون، زنده، عاقل، عالم، دراك، حساس، هنرمند، زيبا، داراى شايستگى هاى چشمگير، داراى مغزى كه بزرگترين كمپيوترهاى قرن بيست و يكم از انجام يك در صد كارهاى پيچيده آن عاجز است.... از آفريدگار آنها انكار كند؟!!! يعنى كه ايمان و باور به آفريدگار و خالق؛ جزء فطرت انسان است.
وی همچنان در ادامه درس اين را نيز اضافه نمود:
يكى ديگر از عناوين كتاب سها اين است:
(استدلال به وجود خدا از طريق مشاهده سجده موجودات)
اين يكى ديگر از عنوانهاى كتاب سها است كه در پاى آن به آيه 18 سوره حج تمسك جسته و آن را چنين به نقد كشيده: (اين استدلالى بى فائده و بيهوده است چون سجده ى موجودات (اگر هم واقعيت داشته باشد) براى ما انسانها قابل مشاهده نيست پس ارزشى هم براى اثبات خدا ندارد)!!
آقای حکمتيار به خاطر وضاحت بيشتر و ترجمه دقيق اين آيه مبارکه گفت:
بياييد در برابر اين آيه كمى درنگ كنيم و ببينيم آيه چه مىگويد و سها چه انتباهى غلطى از آن دارد؛ آيه و ترجمه اش چنين است:
أَلَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ يَسْجُدُ لَهُ مَن فِي السَّمَاوَاتِ وَمَن فِي الأَرْضِ وَالشَّمْسُ وَالْقَمَرُ وَالنُّجُومُ وَالْجِبَالُ وَالشَّجَرُ وَالدَّوَابُّ وَكَثِيرٌ مِّنَ النَّاسِ وَكَثِيرٌ حَقَّ عَلَيْهِ الْعَذَابُ وَمَن يُهِنِ اللَّهُ فَمَا لَهُ مِن مُّكْرِمٍ إِنَّ اللَّهَ يَفْعَلُ مَا يَشَاء 18 الحج: 18
آيا متوجه نشده اى؛ خدا چنان است كه آنچه در آسمانهاست و آنچه در زمين است؛ خورشيد، ماه، ستارگان، كوهها، درختها، جنبندگان؛ و بسيارى از مردم براى او سجده مىكنند و بسيارى ديگر چنان كه مستحق عذاب شده اند؛ و خدا هر كى را زبون كند هيچ عزت دهنده اى برايش نيست؛ يقيناً كه خدا هر چه بخواهد انجام مىدهد.
وی می افزايد:
سها پنداشته است كه سجده يعنى پيشانى بر زمين گذاشتن؛ در حالى كه پيشانى بر زمين گذاشتن يكى از مظاهر سجده است؛ معنى اصلى سجده انقياد كامل است. او به الفاظ قرآن نيز توجه اى نكرده كه مىفرمايد: مگر نمى بينى كه تمامى آنچه در آسمانها و زمين است در برابر خدا سجده مىكنند؛ يعنى اين سجده چيزى است كه ما آن را مشاهده مىكنيم؛ و آنچه را ما مشاهده مىكنيم اين است كه همه چيز كائنات در برابر مشيت آفريدگار شان منقاد اند؛ هر يكى با انقياد و انهماك كامل به انجام كارى مصروف است كه براى آن آفريده شده، در همان مسيرى حركت مىكند كه برايش ترسيم شده، چيزى تحويل مىدهد كه بايد تحويل دهد؛ طلوع و غروب خورشيد، ماه و ستارگان و حركت هر يكى در مسير خودش طبق برنامه اى انجام مىشود كه ناچار از آن تبعيت كنند. همه چيز عالم تابع قوانين حاكم بر طبيعت اند؛ ما اينها را مىبينيم و همينها گواهى مىدهند كه اين عالم و تمامى پديده هايش پروردگار قاهر و غالبى دارند.
همچنان آقای حکمتيار به خاطر وضاحت بيشتر افزود:
نظم نشانه وجود يك ناظم است، اداره اشياء از وجود مدير خود خبر مىدهد، زيبايى به ما نجوى مىكند كه من اثر انگشتان هنرمند ماهر ام؛ هر چند ما اين ناظم، مدير و هنرمند را نديده ايم؛ با آنهم وجودش را باور مىكينم و انكار از آن را حماقت و سفاهت مىخوانيم. باور به آفريدگار و پروردگار نيز كاملاً شبيه باور به اين ناظم، مدير و هنرمند است. مشاهده نظم، اداره و زيبايى در وجب وجب و هر سمت و سوى عالم گواهى مىدهند كه وجود ما عطيه آفريدگار و پروردگار حميد و ستوده است.
مشر معزز طبق معمول گذشته سها را مخاطب کرد و گفت:
جناب سها! من خدا را هر لحظه اى در كنار خود مىيابم، همانگونه كه قرآن مىفرمايد: قريبتر از رگ گردنم، به هر سو نگاه مىكنم؛ حضور خدا را احساس مىكنم، در چكاچك قطرات باران بهارى صداى گامهاى خدا را مىشنوم، در كنار گل زيبا و برگهاى ظريف و زيبايش آثار انگشتهاى هنرمند خالقش را مشاهده مىكنم، بوى خوش گلها را چون پيك عطر وجود خدا مىپندارم كه از حضور گرم و معطرش حكايت دارد. همانكه گِل سياه و بوناك را به گُل زيبا، قشنگ، ظريف و داراى رائحه دلكش تبديل مىكند.
همچنان امير محترم حا در رابطه به (تعبير مضحك و ضعیف سها از قسم هاى قرآن) میگويد:
آقاى سها!! وقتى قضاوت سطحى و بى مايه ات را در رابطه به قسمهاى قرآن خواندم؛ دانستم كه فهمت از قرآن خيلى ضعيف، خيلى كج و خيلى ها معوج است و سليقه ادبى ات خيلى بى نمك و بيمار گونه. بيا قبل از آن كه نقد تو را به قضاوت بگيرم؛ انتباه خودم را در باره قسمهاى قرآن در جلوت بگذارم: من قسمهاى قرآن را از لحاظ ادبى زيباترين، از ناحيه محتوى بلندترين و از لحاظ قوت استدلال محكمترين و مقنعترين بخشهاى قرآن يافته ام؛ كتابى در اين باره نوشته ام كه شامل صد و پنجاه صفحه است، تمامى قسمهاى قرآن را به بررسى گرفته ام؛ به دو زبان زبان پشتو و درى، اينك يك بخش آن را در زبان خودت در برابرت مىگذارم:
آقای حکمتيار افزود:
انسان زمانى كه ببيند مخاطب او در پذيرش حرفهايش متردد است؛ براى آنكه تشويش او را رفع كند و او را به درستى و حقانيت حرف هاى خود متقاعد سازد؛ به سوگند پناه مىبرد. سوگند به خدا؛ به اين معناست كه ما خدا را بر حرف هاى خود شاهد مىگيريم؛ با اين كار طرف مقابل مطئمن مىشود كه ما راست مىگوييم. در قرآن نيز براى اثبات مطالب خيلى مهمى كه مخاطب در باره آن متردد است و بدون دلائل قوى آنرا نمى پذيرد؛ از همين اسلوب استفاده شده، (مُقْسَم به) را براى اثبات ادعاء اساسى خود شاهد و گواه مىگيرد؛ همه قسمهاى قرآن دلائل اثبات مدعى اند؛ نه فقط سوگند مجرد؛ عادتاً بايد براى اثبات مطلب مهم و اقناع مخاطب بر چيزى استشهاد صورت گيرد كه براى مخاطب مسلم است و آنرا به عنوان دليل واضح و روشن مىپذيرد و ترديدى در مورد آن ندارد.
در قرآن قسم براى استشهاد آمده نه به گونه سوگند بر چيزى مقدس؛ اكثراً بر اشيائى سوگند ياد شده و گواه و شاهد مدعاى مهم و اساسى قرار گرفته كه كاملاً محسوس و مشهود بوده و براى هر بيننده قابل فهم و درك است. طبعاً براى اثبات مطلب مهم و قابل مناقشه كه قرآن در پى اثبات آن است و مخاطب در رابطه با پذيرفتن آن ترديدى دارد؛ ادعاء مجرد را نمى پذيرد و منتظر دلائل است؛ بايد بر دلائلى استشهاد صورت گيرد كه مورد نزاع نبوده و براى مخاطب كاملاً واضح و قابل درك باشد. استشهاد بر مطالب غير قابل فهم و غير ملموس نمى تواند شاهدى براى اثبات ادعاء قابل نقاش باشد؛ در اثناء تلاوت قرآن مشاهده مىكنيم كه به اشيائى چون: آفتاب، مهتاب، آسمان، ستاره ها، زمين، فجر، شفق، شب، روز و امثال آن كه بارزترين پديده هاى خلقت اند؛ سوگند ياد شده؛ و در پايان سوگند ها و اكثراً متصل با آنها ادعاء مهمى را عنوان مىكند و بر حقانيت آن تأكيد مىورزد و همين سوگند ها را چون دليل اثبات آن مىآورد. با كمى دقت مىيابيم كه ميان سوگند ها و جواب آنها ارتباط خيلى عميق و دقيق وجود دارد؛ به گونه اى كه واقعاً اشياء مُقْسَم به بر حقانيت جواب قسم و ادعاء مبنى بر آن گواهى مىدهد. با توجه به همين ارتباط ژرف و دقيق است كه برخى از مفسرين به اين عقيده اند كه اساساً سوگند هاى مذكور براى استشهاد است؛ نه براى تعظيم اشياء مذكور؛ ولى در قرآن در برخى از موارد بر صفاتى قسم ياد شده است كه موصوف آنرا با توجه به قرائن مىتوان شناخت؛ در چنين موارديست كه ميان مفسرين اختلاف رأى تبارز كرده است؛ چون ممكن است يك صفت ميان چندين موصوف شريك باشد.
جناب حکمتيار به خاطر توضیح بيشتر می افزايد:
اگر با مواردى در قرآن مواجه مىشويم كه (مُقْسَم به) به صيغه اى توصيف شده كه در مورد اشياء گوناگونى صدق مىكند؛ چون (النازعات)، (الناشطات)، (السابحات)، (المرسلات) و... در آن صورت چند نكته را بايد مراعات كرد:
1- اينها را نمىتوان اشياء غيبى و پنهان از ديده ها و غير قابل قبول از ديدگاه مخاطب گرفت؛ لابد بايد مثل موارد ديگر قرآن (اغلب و اكثر موارد) اشياء ملموس و مشهود چون آفتاب، مهتاب، آسمان، زمين ، شب و روز... باشند. كسى كه به آخرت باور ندارد، براى متقاعد ساختن او نمىتوان بر وجود ملائكه استناد كرد؛ چون او اعتقاد و باورى به ملائكه ندارد و استدلال بر ملائكه را نمىپذيرد؛ كسيكه به زندگى بعد از مرگ باور ندارد؛ نمىتوان با استناد به فرشته هاى كه روح را قبض مىكنند و به تدبير امور كائنات مىپردازند؛ به قناعت او پرداخت؛ چون او نه به روح باور دارد و نه به فرشته ها و استدلال بر آنها قناعت او را فراهم نمىكند. درچنين مواردى بايد همان اسلوبى را رهنمود خود بگيريم كه قرآن در سوره (الطارق) بيان مىكند. (الطارق) بر چيز هاى زياد اطلاق مىشود، (در شب نمو دار شونده و دق الباب كننده) مىتواند مصداق هاى زيادى داشته باشد؛ ولى قرآن متصل آن مىفرمايد كه اين (الطارق: النجم الثاقب) يعنى ستاره در خشنده؛ (وَمَا أَدْرَاكَ مَا الطَّارِقُ): چه چيزى آگاهت كرد كه اين طارق چيست؟ (النَّجْمُ الثَّاقِبُ): ستاره درخشان.
2- در حاليكه اسلوب قرآن در اين نوع سوگند ها كاملاً روشن است كه نخست بر اشياء مشهود و نمايان؛ براى اثبات ادعاء هاى اساسى استشهاد مىكند؛ ثانياً ميان آنچه بر آنها سوگند ياد مىكند؛ همآهنگى ها و ارتباطهاى عميقى را رعايت مىكند؛ چنانچه در سوره الطارق مشاهده مىكنيد كه در كنار قسم بر آسمان بر الطارق (نمودار شونده درشب)؛ ستاره هاى كه در اثناء شب در آغوش آسمان نمودار مىشوند؛ چيزى شبيه آسمان؛ مشهود و نمايان؛ سوگند ياد مىكند. اين شرح قرآنى را به عنوان يك اصل و روش قرآن در سوگندهايش بپذيريد و مواردى را كه در شناخت مُقْسَم عليه آن با دشوارى مواجه شديد؛ در روشنايى اين اسلوب توجيه و تفسير كنيد. چنانچه (الطارق) چيزيست نمايان، جلى و مشهود: ستاره درخشنده؛ همچنان بقيه مقسم عليه در قرآن نيز بايد مثل (الطارق) اشياء نمايان، مشهود و قابل درك براى همه باشد.
3- بايد بنگريم كه آسمان و ستاره هاى درخشانش كه در شب نمايان مىشوند؛ چگونه ثابت مىكند كه هر نفسى در اين هستى پهناور تحت مراقبت و حفاظت ذاتى حفيظ و نگهدارنده قرار دارد؟
مىدانيم كه عظمت اين هستى پهناور در شب هويدا مىشود؛ در اثناء روز همه اجرام سماوى از ديده هاى ما پنهان اند؛ با غروب آفتاب و فرارسيدن شب؛ ستاره ها يكى پى ديگر نمايان مىشوند، هنگام شب ديده هاى ما را با پرتو افگنى هاى خود دق الباب مىكنند؛ در جلو ديده هاى ما مىايستند و ما را به تماشاى عظمت و وسعت كائنات فرا مىخوانند؛ و اين پرسش را در ذهن ما تداعى مىكنند كه همه اين اجرام بيشمار سماوى را چه كسى در اين فضاى بى كران حفظ مىكند؟ چه كسى هريكى را در مسير ثابت خود نگه مىدارد و از تصادم يكى با ديگر مانع مىشود؟ آسمان و ستاره هاى درخشنده در آغوش پهناورش گواهى مىدهند كه اين هستى نگهدارنده توانا و مقتدرى دارد كه هر جزء آنرا در جايگاه خودش نگه مىدارد، از پراگندگى و تشتت و بد نظمى و تصادم ميان آنان مانع مىشود.
4- اگر از ديدگاه ادبى و شاعرانه؛ به اين آيات بنگريم اين مفهوم در ذهن آدمى تداعى مىشود كه تو اى انسان! آيا گمان مىكنى كه رقيب و نگرانى بر عملكردهاى تو نيست؟ مگر شب هنگام كه فضا تاريك مىشود و تو به خواب مىروى، ستاره هاى بيشمارى در فضاى آسمان بر پا مىايستند، در طول شب از اوج اوج آسمان بسويت نظر دوخته و چشمك مىزنند و ناظر بخواب رفتن تو اند و تا طلوع فجر چون نگران و محافظ؛ گزمه مىدهند، مگر همه اينها براى اقناع تو كافى نيستند؟! هنوز هم گمان مىكنى؛ كه مراقب و نگرانى بر كرده هاى تو نيست؟!
مشاهده مىكنيد كه قرآن براى اقناع كسى كه مىپندارد اين هستى آفريده شده؛ ولى كارش بخودش واگذار شده، نه مراقبى دارد ونه محافظى، حوادث بطور تصادفى و خود بخودى رخ مىدهند، نه اداره اى دركار است و نه ضوابط و سننى، و نه هدفمندى و نظم و سنجشى؛ او را به دقت در آسمان و وسعت و عظمتش فرا مىخواند، به ستاره هاى بيشمارى كه در آغوش اين فضاى پهناور و بيكران حفظ و نگهدارى مىشوند؛ استدلال مىكند و با استناد به آن به انسان مىگويد: آنكه همه اين هستى را حفظ مىكند و نگهدارى ذره ذره كائنات فراخ و بى انتهاء را بعهده دارد؛ نگهدارنده و مراقب تو نيز است.
آقای حکمتيار طبق معمول باز هم سها را مخاطب کرد و گفت:
جناب سها! در باره قسم نوشته اى: (قسم يك مغالطه است، تازه محمد در مواردى در دل اين مغالطه، مغالطه ى ديگرى (مصادره بر مطلوب) را نيز بكار گرفته است. مغالطه ى مصادره بر مطلوب بدين معنى است كه نتيجه ى استدلال عينا در يكى از مقدمات استدلال وجود داشته باشد. مثلا كسى ادعا مىكند كه مالك زمينى است، قاضى از او مىپرسد به چه دليلى؟ او مىگويد چون من مالك زمينم.
مثال ديگرى كه به فرم منطقى باشد اين است:
صغرى: هر انسانى بشر است.
كبرى: هر بشرى خندان است.
نتيجه: پس هر انسانى خندان است
در اينجا نتيجه عين كبرى است. در مصادره بر مطلوب چيزى اثبات نمى شود منتهى ذهن افراد ساده لوح را فريب مىدهد.
به آيات زير از سوره ى يس دقت كنيد:
يس 1 وَالْقُرْآنِ الْحَكِيمِ 2 يس سوگند به قرآن حكيم
إِنَّكَ لَمِنَ الْمُرْسَلِينَ 3 كه قطعا تو از جمله پيامبرانى
عَلَى صِرَاطٍ مُّسْتَقِيمٍ 4 بر راهى راست (هستي)
تَنزِيلَ الْعَزِيزِ الرَّحِيمِ 5 و (كتابت) از جانب آن عزيز مهربان نازل شده است.
در اين آيات مغالطه ى مصادره بر مطلوب بطور صريح آورده شده است. يعنى قسم به قرآن كه قرآن درست است. براى اثبات نتيجه ( قرآن درست است و طبعا محمد هم پيامبر است) ( به مقدمه اى قرآن درست و پذيرفته است) كه عين نتيجه است تمسك مىجويد.)
آقای حکمتيار در پاسخ اش گفت:
اجازه بدهيد در اين جا مكثى داشته باشيم؛ لطفاً عرائضم در رابطه به همين چند سطر را با كمى دقت و امعان نظر بشنويد: شما فارسى زبانيد، و بنابر ادعاء تان دكتور؛ اما من كه فارسى زبان نيستم در همين چند سطر چندين اشتباه إنشائى را مشاهده كرده ام؛ در كنار چندين كلمه حرف (ى) را قرار داده ايد كه همه غلط اند؛ در تمامى اين موارد آخرين حرف كلمات فقط يك كسره دارد. در فارسى همواره مضاف و مضاف اليه، صفت و موصوف با يك كسره در آخرين حرف مضاف و صفت به مضاف اليه و موصوف وصل مىشود، ى زمانى در آخر كلمه قرار مىگيرد كه خواسته باشيم آن را نكره بسازيم. اين هم چند مثال: كتابِ سَها، نقدِ نادرست، اگر اينها را طبق اسلوب خودت بنويسيم (كتاب ى سها)، (نقد ى نادرست) مىشود، كه هر دو غلط اند، مغالطه ى، نتيجه ى، كتابى، نقدى، در صورتى صحيح اند كه به معنى يك مغالطه، يك نتيجه، يك كتاب و يك نقد نوشته شوند. اين و چندين اشتباه ديگر را در كتابت به پيمانه اى مرتكب شده اى كه در هر صفحه اش بيش از ده مورد را مىتوان يافت!! اين را براى آن مىنويسم تا هم خودت و هم ديگران قضاوت كنيد؛ كسى كه سليقه ادبى و استعداد نويسندگى در زبان مادرى اش چنين است آيا جسارتهايش در نقد ادبى قرآن عربى حيرت آور نيست و مضحك نخواهد بود؟! من عملاً آن را خيلى خيلى مضحك و منحط يافته ام.
آيه تَنزِيلَ الْعَزِيزِ الرَّحِيمِ 5 را اين گونه ترجمه كرده اى: (و (كتابت) از جانب آن عزيز مهربان نازل شده است). كه كاملاً ترجمه غلط، ركيك و نادرست است؛ ترجمه درست و صحيح آن چنين است: فروفرستادن عزتمند مهربان.
نوشته اى: در اين آيات مغالطه ى مصادره بر مطلوب بطور صريح آورده شده است. يعنى قسم به قرآن كه قرآن درست است!! باور كن به (مغالطه ات) حيران و متأسف شده ام!! معنى اين آيت آن گونه كه پنداشته اى يا پرداخته اى نيست؛ معنى صحيح آن چنين است: قرآن حكيم گواهى مىدهد كه تو يقيناً از زمره پيامبرانى. يعنى براى اثبات اين مدعى كه تو يكى از پيامبرانى؛ همين قرآنى كه تو حامل آن بوده اى و در برابر مخاطبينت گذاشته اى؛ به عنوان گواه و شاهد كافى است؛ قرآن پيام تو براى مردم است؛ محتوى بلند اين پيام و رهنمودهاى حيات بخشش نشان مىدهد كه تو پيام آورى از سوى پروردگارت هستى. من محمد عليه السلام را كه درود خدا بر وى؛ نديده ام؛ او را در روشنايى قرآن شناخته ام، به اين نتيجه رسيده ام كه حامل اين كتاب پرجلال كسى جز يك پيام آور الهى نمى تواند باشد.
مشر معزز در رابطه به پاسخ اش اضافه نمود و گفت:
جناب سها! من تو را نيز از كتابت شناخته ام، حال اگر بگويم: كتابت گواهى مىدهد كه قضاوتهايت در باره قرآن نه ناشى از تحقيق علمى است و نه عادلانه و بى غرضانه؛ بلكه عقده مندانه است، مأموريت گونه است، بى مايه و بى پايه است، نه از قرآن و رهنمود هايش آگاهى لازم را دارى و نه توانمندى لازم براى نقد علمى را. آيا شناخت تو و هر كسى ديگر از كتاب و پيامش قابل اعتراض است؟!! اگر نيست؛ چرا اين آيه را قابل اعتراض خوانده اى كه قرآن سرشار از حكمتها را نشانه نبوت محمد عليه السلام گرفته است؟!!
رهنمودهاى پنج آيه نخستين سوره يس اينها اند: در اين جا قرآن چون گواهى خوانده شده كه چند حقيقت را در جلو ما مىگذارد:
1- محمد عليه السلام پيام آورى از سوى پروردگارش است.
2- راهش درست و مستقيم.
3- از سوى خداى عزيز حكيم فرستاده شده.
متصل قسم بر قرآن و چون جواب قسم گفته شده: يقيناً تو از پيامبرانى، بر راهى مستقيم، راهى كه پروردگار عزيز حكيم آن را نشاندهى كرده، در كتابى كه از سوى او فرستاده شده. يعنى اين قرآن سرشار از رهنمودهاى حكيمانه گواه بر آن است كه حاملش يك پيام آور الهى است، براى آن كه هيچ انسانى ديگر جز پيام آورى از سوى خدا نمى تواند چنين كتابى پرجلال و باعظمت بياورد.
از نظر اسلام براى هيچ مسلمانى جائز نيست كه جز خدا بر چيزى ديگر سوگند ياد كند؛ حتى بر قرآن و كعبه؛ زيرا نه قرآن مىتواند شاهد مدعى ما باشد و نه كعبه؛ نمى توانيم بگوييم: قرآن يا كعبه شاهد است كه من راست مىگويم؛ چنين قسمى از لحاظ ادبى نادرست است و از لحاظ شرعى حرام و ناجائز.
حلقه تدريسی امروز طبق معمول بعد از مرحله سوال و جواب به دعای اختتامیه مشر معزز پايان يافت.
بخش مطبوعاتی دفتر أمير حزب اسلامی افغانستان .
