شرق وغرب - بخش چهارم
(غرب وحقوق بشر)
پوشیده نیست که بحث حقوق بشر یک بحث بزرگ است وتاریخ آن نیز به انداز قِدمتِ تمدنها قدیم است، وشکی هم نیست که مفاهیم متغیر در اضافات بر آن نقش داشته اند، یعنی ریشهء حقوق بشر همان است که انرا قواعد عدالت طبیعی مینامند.
جالب این است که تاریخ تدوین وتنفیذ این قواعد عدالت طبیعی به مدنیت های شرق برمیگردد، و حتی در روز تجلیل از اعلامیهء جهانی حقوق بشر که از سال 1950 به اینسو همه ساله در 10 دیسامبر تجلیل میشود از کورش کبیر بانی دولتِ هخامنشی فارس ولوح سنگیی وی که مفاهیم زبدهء حقوق بشری در ان گنجانیده شده است یاد میشود، البته هم نباید مغفول بماند که عطف وشفقتِ کورش به یهود ویا به بعضی روایات محبت وی به یکی از زنان یهود که منجر به إعمال قاعدهء مهم عدالت طبیعی و انصاف در خصوص یهودیان از سوی وی گردید در برازنده سازی نقشِ وی در راستای حقوق بشر قدیم، از سوی نهادهای بین المللی حقوق بشر بی نقش نیست.
تمدن سومری، تمدن حمورابی هم به نقل باستان شناسان یادگارهای در راستای حقوق بشر از خود بجا گذاشتند، اما ملامح بارزتر حقوق بشر از تنظیم امور سیاسی و تفکیک قوا هویدا گشت که قانون ماگناکارتا در قرن سیزده در انگلیس را بیشتر در این باب مثال میدهند، عیسوی های معاصر بیشتر کشیشی بنام فرای انتنونیو در امریکای لاتین را مثال میدهند که برای حقوق امریکائیان اصلی وعظ میکرد،دیری نگذشت که دانشمندان عصر نهضت اروپائیی عرصهء مفاهیم حقوق بشر را فراختر کردند، ادیبان آن دوره از طریق توظیفِ تراژیدی ادبی به اهمیت حقوق بشر رهنمایی کردند، حقوقیونی چون روسو، هوبز، مشخصا دانشمندانی چون مونتسیکو و جانلوک حقوق بشر را عریض تر تعریف کردند، حتی کسانی چون هگل وسپس مشخص تر مردخای کارل مارکس در حقیقت برای حقوق بشر نوشتند، بیشتر انگیزهء کارل مارکس در ارایهء مفهوم جدید از حاکمیت جهانی و ارایهء نظریه در بخش مدیریت اقتصادی جهانی طوريكه در كتاب سرمايه خوانده ميشود مشاهدات وی از اتلاف حقوق بشر در انگلستان وحول وحوش وی است،همینطور اولین منشور انقلاب فرانسه و اعلان شهروندی ناپلیونی و ملهم شدن آن برای ابراهام لنکولن در امریکا حکایت از تبارز چهرهء حقوق بشر در غرب میکرد.
یعنیکه این آغاز شرقی به انجام غربی انجامید، تا اینکه سال 1948 اعلامیهء جهانی حقوق بشر صادر گردید و مادر بیش از شصت اعلامیهء جهانی یا اقلیمی مرتبط به حقوق بشر شد،و هم اکنون نهادهای بین المللی فعال در امور حقوق بشر از قبیل سازمان نظارت برحقوق بشر یا هیومن رایتس،کمیتهء بین المللی صلیب سرخ،سازمان عفو بین الملل،کمیساری عالی امور پناهندگان،شورای اروپایی حقوق بشر،مرکزبین المللی عدالت انتقالی،سازمان یونیسیف،و چندین نهادمعروف بین المللی دیگر زادهء غرب اند واز سکوی غرب فعالیت دارند.
این نهادها واقعا نهادهای حقوق بشری اند یا چهرهء نرم استعمار میباشند؟
شخصا وجود اهداف استعماری در این نهادهارا منکر نیستم و جایی هم نوشتم،اما نقش این نهادها در ترویج مفاهیم حقوق بشری را نیز نمیتوان انکار کرد،امروزه قانون حقوق بشر بین الملل يا انترنيشنل هومنيتريشن لاو بحیث قانونی که حق انسان در ساحات آشوب را تعیین میکند از بطن فعالیت همین نهادها زائیده شد.
لهذا دور از پرداختن به بحث استعماری این نهادها که شرح مفصل میطلبد و در موقع خود لازم است به آن پرداخته شود، این گونه مفاهیم انسان جامعهء غربی را همانطور که گفتم به قانونیت درونی رسانیده است.
البته عرض دارم که با چیرگی فلسفهء فردگرایی بر فلسفهء اجتماع گرایی در غرب یعنی مشخصا تحول نیولبرالیزم به حیث دین جدید غرب در پوشش دین عیسوی، قوانین بسیاری بنام حقوق بشر تولید گردید که از منظور هویت انسان شرقی،واز منظور دیانت اصیل عیسوی، واز منظور فلاسفهء اجتماع گرا،و از منظور اخلاقیون، قوانین لا اخلاقی محسوب میشود،و حقانیت مفاهیم ارزشمند اسلامی را ـ انگاه که در دست جهل نیافتد ـ بیشتر نمایان میسازد، اما از سوی دیگر توسط همین مفاهیم حقوق قابل ستایشی برای بشر نیز در ذهن انسان غربی راسخ شد، مثلا در بخش گذشته امنیت را بحیث ثمرهء قانون در غرب برشمردیم،میتوانیم عدم تعذیب جسدی را نیز بحیث ثمرهء دیگر قانومندی در غرب اضافه کنیم.
زندانهای شرق وزندانهای غرب میتوانند مقایسهء خوبی برای این باشند که قانون در ذهن انسان شرقی منعدم است وقانون در ذهن انسان غربی حاضر است .در اکثریت قوانین ممالک شرقی بلکه شاید در همهء آن تعذیب متهم ممنوع شمرده میشود، ولی با آنهم متهم تعذیب میشود ،در حالیکه در زندانهای غرب تعذیب جسدی بطور عام نا پدید است،ولی اینکه تعذیب روانی از تعذیب جسدی بدتر است یا کمتر است بحث دیگریست،در مقالهء اعدام میان شریعت وقانون این موضوع را گرچند بسط دادم ولی منظور ما تعذیب شخصی پولیس یا مستنطق در حق متهم است که در غرب نیست،اما جالب اینکه چیزی بنام اقلیم گرایی قانون در رابطه با تعذیب بدنی در این اواخر در غرب مطرح شد، وآن اینکه بعضی ممالک غربی در رأس امریکا تعذیب متهم خارجی را که از سوی امریکا بازداشت میشود در خارج از خاک امریکا اجازه میدهد ببهانهء اینکه قانون منع تعذیب منحصر در اقلیم است وبر خارج از ساحهء امریکا نافذ نمیشود، حکایت های تعذیب متهمین در مولداوا وحتی گوانتنامو و بعضی ممالک دیگر از سوی امریکائیان به رسانه ها درز کرده است،همچنان که عملکردهای سربازان ناتو در عراق وافغانستان در حق افراد ملکی پوشیده نیست.
اما بیاییم روی اصل مسئله که انسان شرقی وقتی مقیم غرب میشود چه منفعتی از چنین قوانین میبرد؟
وآیا چنین فضای قانون مند سعادتی را برای وی مهیا میسازد؟
آیا انسان غربی نیز در اوج سعادت بسر میبرد؟
ایا این مزایای غربی انسان شرقی را از شوق بسوی اصلش باز میدارد؟اگر اصل وی رنج آور است پس چرا وی از چنین محیط شوق آور بسوی آن محیط رنج آور فکر میبازد؟
آیا این انشغال درونی انسان شرقی مقیم غرب بسوی شرق عام است یا فقط وضع یک عدهء است، همان عدهء که بعضی شرقی های دیگر آنان را عقبمانده وعقبگرا و امثال این مینامند؟
آیا چانس انسان شرقی در ثروتمندی ـ اگر این را امتیاز بشماریم ـ در غرب بیشتر است یا در شرق بیشتر است؟
آیا بهره مندی انسان شرقی از فامیل وخانواده در غرب همانند بهره مندی وی از خانواده در شرق است؟
و نیز این سوال مهم که این تفاوت هویتی میان غرب وشرق چه تاثیری بر ایمان ولوازم ایمان یک فرد مسلمان دارد؟
سوالهای از این قبیل که حسب الفرصت در بخشهای آینده خواهیم نوشت وتا آن دم عمک ذکرالدین نیز سلام میگوید.
