پنجمين حلقه درسی برادر حکمتيار تحت عنوان در دفاع از قرآن برگزار گرديد
يکشنبه؛ مؤرخ ۲۳/اسد، سال ۱۴۰۱ھش
پنجمين حلقه درسی محترم انجينير گلبدين حکمتيار أمير محترم حزب اسلامی افغانستان زير عنوان «در دفاع از قرآن» در تالار تلويزيون جهانی بريا و در حضور جمع غفير از برادران و خواهران برگزار گرديد.
جناب حکمتيار به ادامه درس قبلى و در ارتباط به نطفه و صلب آدمى فرمود:
سها اين را نيز قابل اعتراض خوانده كه قرآن گفته است: اين ماء مهين از ميان صلب و سينه خارج مى شود!! او خواسته است اين آيات قرآن را به نقد بكشد؛ بدون درك درست از آيه: جايکه قرآن فرموده:
فَلۡيَنظُرِ ٱلۡإِنسَٰنُ مِمَّ خُلِقَ٥ خُلِقَ مِن مَّآءٖ دَافِقٖ٦ يَخۡرُجُ مِنۢ بَيۡنِ ٱلصُّلۡبِ وَٱلتَّرَآئِبِ٧: الطارق.
5- پس اين انسان بنگرد كه از چه چيزى آفريده شده؟
6- از آبى جهنده آفريده شده.
7- كه از ميانه كمر و سينه بيرون مى آيد.
مشر معزز نظر به آيات فوق الذکر اضافه نمود:
سها پنداشته است كه مراد از صلب كمر مرد و الترائب سينه زن است؛ اعتراضش را بر همين پايه سست و نادرست گذاشته؛ در حالى كه در اين جا صلب و ترائب به هر دو (مرد و زن) و مخصوصاً مرد راجع است؛ چون قبل از اين (مَّآءٖ دَافِقٖ: آبى جهنده) آمده كه مختص به مرد است؛
از او مى پرسيم: مگر ماده جنسى مرد و زن؛ از جايى ديگر جز ميانه صلب و سينه خارج مى شود؟!! از بينى يا گوش؟ مگر تمامى اعضاء رئيسه توليد، حفظ و خروج اين مايه حياتى ميان صلب و سينه قرار ندارند؟
اما در رابطه به نطفه از صلب!! ادعايت از يك سو كذب محض است و از سوى ديگر نشانه بدفهمى هايت. قرآن نه گفته كه نطفه آدمى از صلب مرد و سينه زن بيرون مى جهد؛ بلكه گفته است: منى مرد از ميان صلب و ترائب (كمر و سينه) مى جهد، يعنى مرجع جهيدنش عضوى است كه ميان سينه و كمر قرار دارد؛ عدم ذكر نام اين عضو؛ براى آن است كه قرآن در كنار نشاندهى حقائق؛ آداب بيان مؤدبانه را نيز به ما مى آموزد؛ مؤدبانه نيست كه نام برخى از اعضاء مخصوص انسان را به زبان آريم. اين را نيز قابل ذكر مى دانم كه اشاره به اين عضو مخصوص و موقعيت آن ميان كمر و سينه به گونه اى است كه يكى از اعجاز علمى قرآن را به نمايش مى گذارد: اين عضو مخصوص در ابتداى پيدايشش؛ در موقعيتى غير از موقعيت كنونى اش و بالاتر و ميان كمر و سينه و نزديك گرده ها بوده و به تدريج پايين مى آيد و در موقعيت جديد كنونى اش ميان رانها قرار مى گيرد!! و در اين جا نيز؛ در موسم گرمى كمى پاين مى خزد و در موسم سرد زمستان بالاتر مى رود؛ تا از سرما و گرماى زيات مصون باشد. متأسفانه تو به اين نيز التفاتى نداشته اى كه صلب انسان در توليد و جهيدن ماده جنسى و مقاربت جنسى نقش اساسى دارد؛ برنامه توليد آن و فرمان جهيدنش از بخش مخصوص دماغ؛ از طريق همين صلب و رشته هاى عصبى كه از ميان فقره هاى آن مى گذرد؛ به عضو مؤلد و آله تناسلى مرد و زن انتقال مى يابد. علم امروز به اين حقيقت پى برده كه تمامى رشته هاى عصبى كه مغز انسان را با اعضاء بدنش وصل مى كند؛ از ميان مهره هاى ستون فقرات مى گذرند؛ تمامى اعضاء؛ به شمول دست و پا و اعضاء تناسلى و فعاليت هاى آن؛ از اين طريق اداره و كنترول مى شوند.
آقای حکمتيار به خاطر توضیح بيشتر می افزايد:
اين"آب جهنده" از "ميان كمر و استخوانهاى سينه" بيرون مى آيد، بايد بنگريم كه معنى اين گفته چيست؟ درحاليكه ميدانيم، اين آب جهنده در محلى غير از كمر و سينه توليد و در خصيه ها ذخيره مى شود و اداره و كنترول جهاز مربوط به آن توسط بخش خاصى در مغز صورت مى گيرد كه از طريق نخاع شوكى داخل ستون فقرات؛ اين جهاز را اداره مى كند و موجب جهيدن اين آب مى شود. توجيهات زيادى را ميان مفسرين مى يابيم ولى دو توجيه قابل ذكر اند:
الف: هرچند توليد و نگهدارى اين ماده، كار جهازى خاص خود است؛ ولى اين جهاز و تمامى جهازهاى مهم ديگر كه ميان كمر و استخوانهاى سينه قرار دارند، چون قلب، جگر، شش و رشته هاى عصبى كه در قفسه ميان سينه و كمر چون جال گسترانده شده؛ در توليد و مخصوصاً در جهيدن آن سهيم اند، به اين دليل گفته شده كه اين آب از جايگاه ميان كمر و استخوانهاى سينه مى جهد.
ب: در مراحل ابتدائى خلقت انسان؛ جهاز توليد ونگهدارى اين ماده در محلى ميان سينه و كمر قرار داشته؛ با تكامل انسان در رحم مادر، اين جهاز محل ابتدائى خود را ترك نموده، بتدريج پائين مى آيد و در محلى ميان دو پا قرار مى گيرد.
در اين آيه به جايگاه اصلى اين جهاز اشاره شده؛ به اين حقيقت اخيراً علماى جنين شناسى پى برده اند.
همچنان آقای حکمتيار در رابطه «نر و ماده بودن جنين» می گويد:
سها در كتابش بر اين آيات استناد كرده:
أَلَمْ يَكُ نُطْفَةً مِّن مَّنِيٍّ يُمْنَى 37 ثُمَّ كَانَ عَلَقَةً فَخَلَقَ فَسَوَّى 38 فَجَعَلَ مِنْهُ الزَّوْجَيْنِ الذَّكَرَ وَالأُنثَى 39 القيامه: 37-39
و متعاقب آن نوشته: اين آيات مى گويند كه نر و ماده بودن جنين پس از مرحله ى علقه معين مى شود كه غلطى فاحش است، چون جنسيت جنين به محض تشكيل سلول تخم (تركيب اسپرم و تخمك در چند ساعت اوليه ى پس از آميزش جنسى) مشخص است!!
آقاى سها!! تو همواره در ترجمه آيات عمداً يا سهواً مرتكب خبط و خطأ شده اى، در رابطه به آيه 39 خبط و خطأ تو فاحشتر است، (فجعل) را (ثم جعل) گرفته اى؛ ترجمه دقيق فَجَعَلَ مِنْهُ الزَّوْجَيْنِ الذَّكَرَ وَالأُنثَى آنگونه كه تو پنداشته و نوشته اى نيست؛ بلكه چنين است: و به اين ترتيب از آن؛ دو نوع نر و ماده ساخت؛ ترتيب و تركيب الفاظ چنان نيست كه بر ادعاء و تعبير غلط تو صحه بگذارد؛ اين تعبير در صورتى درست تلقى مى شد كه در عوض (فَجَعَلَ)؛ (ثُمَّ جَعَلَ) آمده بود؛ در حالى كه چنين نيست، اين آيه مباركه به ما مى گويد: نطفه اى در منى كه پرتاب مى شود؛ به علقه اى در مى آيد، پروردگارش آن را شكل و صورت مى بخشد و اندام ها و استعداد هاى او را موزون و متعادل مى سازد و به ساختار او سر و سامان مى دهد؛ و جوره اى مشتمل بر نر و ماده از آن مى سازد. و متعاقب آن در آيه بعدى مى خوانيم:
أَلَيْسَ ذَلِكَ بِقَادِرٍ عَلَى أَن يُحْيِيَ الْمَوْتَى:
آيا اين ذات قادر بر آن نيست كه مرده ها را زنده كند؟
همچنان مشر معزز در باره «خروج شير از بين سرگين و خون» می افزايد:
سَها! زير عنوان (خروج شير از بين سرگين و خون)؛ اين آيه قرآن را به نقد كشيده:
وَإِنَّ لَكُمْ فِي الأَنْعَامِ لَعِبْرَةً نُّسْقِيكُم مِّمَّا فِي بُطُونِهِ مِن بَيْنِ فَرْثٍ وَدَمٍ لَّبَنًا خَالِصًا سَآئِغًا لِلشَّارِبِينَ 66 نحل: 66
ترجمه سها: (و در دامها قطعا براى شما عبرتى است از آنچه در شكم آنهاست؛ از ميان سرگين و خون شيرى ناب به شما مى نوشانيم كه براى نوشندگان گواراست.
متعاقب آن نوشته اى: واضح است كه خروج شير از بين سرگين و خون، سخن بى معنى و غلطى است كه نمى تواند گفته ى خدا باشد!!)
آقای حکمتيار در جواب اين اعتراض واهی دکتر سها می گويد:
جناب! اين نقد خيلى سطحى و كودكانه است، بعيد از شأن ناقد عاقل و عادل. از تو مى پرسم: مگر علوفه مواشى (دامها) در بدن شان به خون، شير و فضله تبديل نمى شود؟ و آيا شير گوارا يكى از ميان آنها نيست؟ و آيا اين يكى از نعمات بزرگ الهى نيست كه مواشى را چنان آفريده كه از علف شير گوارا مى سازند؛ با بوى خوش آيند، طعم لذيذ و حامل تمامى مواد مورد نياز بدن انسان؛ نه در آن اثرى از رنگ خون و نه بوى فضله؟!!!
جناب حکمتيار همچنان در رابطه اعتراض ديگری دکتر سها؛ که می گويد: «ماه و خورشيد مشرق و مغرب ندارند؟!» اضافه نمود:
جناب سها! تو در باره مشرق و مغرب خورشيد نيز قلم فرسايى كرده اى و حرفهاى بيهوده اى را در كنار هم چيده اى!! خلاصه حرفهايت اين كه ماه و خورشيد مشرق و مغرب ندارند!! چون طلوع و غروب نتيجه حركت زمين است نه حركت خورشيد و ماه؛ من پاسخ تمامى اين حرفهاى بيهوده را در كتاب آيا عيبى در قرآن يافته اند؟ داده ام؛ تحت عنوان (چند مشرق و چند مغرب) نوشته ام: ... خورشيد برابر روز هاى سال مشارق (زمانها و مكانهاى طلوع) و مغارب (زمانها و مكانهاى غروب) دارد، هر روز زمان و محل طلوع و غروب آن نسبت به روز بعدى و قبلى تفاوت مى كند، اين گراف متحول دو انتهاء در شمال و جنوب دارد كه آنها را مى توان دو مشرق و مغرب خاص خورشيد خواند؛ علاوه بر اين ما به تعداد تمامى ستاره هاى درخشان آسمان مشارق و مغارب داريم، تمامى اين اجرام درخشان را مى بينيم كه در لحظه اى خاص و مكان خاص نمايان مى شوند (طلوع مى كنند) و در لحظه اى خاص و مكانى خاص پنهان مى شوند (غروب مى كنند)، قرآن در آيه 17سوره 55 (الرحمن) و آيه 40 سوره 70 (المعارج) به همين واقعيت ملموس و مشهود اشاره مى كند و در آيه 28 سوره 26 (الشعراء) به مشرق و مغرب خورشيد به گونه عام و غير مشخص اشاره مى كند؛ ميان بيان قرآن و واقع نه تنها هيچ تعارضى وجود ندارد؛ بلكه كمال دقت قرآن را در بيان مطالب و معرفى عالم به نمايش مى گذارد. اهميت اين بيان علمى قرآن را كسى به خوبى درك مى كند كه موضوع طلوع و غروب خورشيد را به گونه دقيق و علمى بررسى نموده و برويت آن تقويم سال را مشخص مى كند. متأسفانه آن چه از نظر يك انسان خردمند و حقجو؛ اعجاز علمى جلوه مى كند؛ افراد بدفهم و بدسليقه آن را قابل اعتراض مى خوانند!!!". در اين جا لازم مى بينم از سَها بپرسم: آيا مى دانى كه مشرق و مغرب هم صيغه زمان است و هم مكان؟ مشرق يعنى زمان يا مكان شروق و مغرب يعنى زمان يا مكان غروب. ماه، خورشيد و تمامى ستاره هاى آسمان زمان خاص طلوع و غروب از ديدگاه انسانهاى مقيم بر سطح زمين را دارند؛ اين زمان براى انسانهاى مقيم در هر ساحه زمين متفاوت است، مخاطب قرآن انسان است، زبان قرآن نيز زبان انسان است، مشرق و مغرب اصطلاحاتى اند كه انسانها وضع كرده اند، كمال و اعجاز قرآن در اين است كه كلمات مورد استفاده مخاطبانش را به گونه دقيق به كار برده، در رابطه به نمايان شدن و پنهان شدن خورشيد و ماه از ديده هاى انسان؛ اصطلاحات مشرق و مغرب، مشرقين و مغربين، مشارق و مغارب را به گونه اى به كار برده كه هر مخاطب عقلمند را وامى دارد؛ در برابر عظمت قرآن سر تعظيم فرود آرد. چون آفتاب؛ در يك سال دو مشرقين و مغربين خاص؛ در دو نهايت مدار شمال و جنوب دارد و به تعداد روزهاى سال مشارق و مغارب دارد.
مشر معزز همچنان در رابطه به معنى و مفهوم دقيق «برج» با تفصيل وضاحت داشت که دکتر سها در اينجا نيز مرتکب مغالطه و اشتباه شده است، وی افزود:
آقاى سها! تو در باره برج و بروج نيز مثل موارد ديگر مرتكب مغالطه شده و حرفهاى خلاف حقيقت گفته اى؛ ادعايت اين است: در ستاره شناسى قديم، دايره ى بزرگى را كه خورشيد در طول يك سال طى ميكند، به 12 قسمت فرضى تقسيم كرده بودند و به آنان برجهاى دوازده گانه مى گفتند و هر برج را بر اساس صورت فلكى كه مسير از آن مى گذشت؛ نامگذارى كرده بودند. اين برجها توسط بِطلَمیوس در قرن دوم ميلادى نامگذارى شد... طبعا مردم قديم اين برجها را واقعى مى پنداشتند و محمد هم آنان را واقعى پنداشته و در آيات زير گفته كه خدا اين برجها را در آسمان قرار داده است... سها با پررويى تمام براى اثبات ادعايش به آيه 16 الحجر و آيه 1 البروج تمسك جسته!! اين در حالى است كه اصطلاح بروج در هيچ آيه قرآن و در هيچ حديثى از پيامبر عليه السلام به معنى محلهاى مسير خورشيد نيآمده؛ معنى دقيق برج؛ بارز و نمايان است؛ برجهاى قلعه را به دليل نمايان بودنش به اين نام ياد كرده اند؛ قرآن آن را براى ستاره ها به كار برده؛ در دو آيه مذكور نيز منظور از بروج ستاره هاست!!
آقای حکمتيار به خاطر وضاحت بيشتر به آيات ذيل تفصيلاً پرداخت و گفت:
اينهم آيات مورد نظر سها و ترجمه دقيق آنها:
وَالسَّمَاء ذَاتِ الْبُرُوجِ 1 البروج: 1
قسم به آسمان داراى ستاره هاى نمايان
وَلَقَدْ جَعَلْنَا فِي السَّمَاء بُرُوجًا وَزَيَّنَّاهَا لِلنَّاظِرِينَ 16 الحجر: 16
و يقيناً كه در آسمان ستاره هاى نمايان را قرار داديم و آن را براى بينندگان مزين ساختيم.
در آيه ديگر با وضاحت بيشتر آمده است كه مراد از بروج ستاره هاى درخشنده و نمايان آسمان است.
تَبَارَكَ الَّذِي جَعَلَ فِي السَّمَآءِ بُرُوجاً وَجَعَلَ فِيهَا سِرَاجاً وَقَمَراً مُّنِيراً 61 فرقان : 61
با بركت است ذاتى كه در آسمان ستاره هاى نمايان آفريده و در آن چراغ درخشان (آفتاب) و مهتاب منير و روشنى قرار داده.
وی افزود:
سها تعبير ضعيف مفسرانى را مستمسك خود گرفته كه رأى شان نه تنها هيچ ارزش و اعتبار علمى ندارد؛ بلكه خلاف تمامى صراحتها و وضاحتهاى قرآن است؛ اعتراض در اين رابطه به فلاسفه يونان بر مى گردد و به مفسرانى كه از آراء نادرست و خرافى آنان متأثر شده اند و بروج را به معنى برج هاى موهومى و خيالى دوازده گانه اى فلكى گرفته اند، در اصطلاحات فلكى آنان؛ بروج به معنى منازل مختلف آفتاب در فصول مختلف سال است؛ يونانيان هر برج موهومى را به نام يكى از خدايان جعلى خود مسمى كرده اند. اين اصطلاحات از يونان به كشورهاى اسلامى هممرز با يونان سرايت كرده و عده اى از دانشمندان را تحت تأثير قرار داده و به آن رنگ اسلامى داده اند.
در مورد ديگری که دکتر سها ستونهای اسمان را زير اعتراض می گيرد و به طور سوال می نويسد: «آيا آسمان داراى ستونهاست؟» در پاسخ اين اعتراض سها جناب حکمتيار فرمود:
سها! زير عنوان ستونهاى نگهدارنده ى آسمان نوشته است: حال اين سؤال پيش مى آيد كه چه عاملى سقف آسمان را بالا نگه مى دارد؟ قرآن اينگونه جواب مى دهد:
إِنَّ اللَّهَ يُمْسِكُ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضَ أَن تَزُولاَ وَلَئِن زَالَتَا إِنْ أَمْسَكَهُمَا مِنْ أَحَدٍ مِّن بَعْدِهِ .... (فاطر41)
ترجمه: همانا خدا آسمانها و زمين را نگاه ميدارد تا نيفتند و اگر بيفتند غير از خدا هيچ كس آنها را نگاه نميدارد
متعاقب آن نوشته:
در آيه ى زير قرآن نگهدارى آسمان را به ستون نسبت داده است:
خَلَقَ السَّمَاوَاتِ بِغَيْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَهَا.... ( لقمان 10)
ترجمه: آسمانها را بى هيچ ستونى كه آن را ببينيد خلق كرد ( يعنى آسمانها داراى ستونهاى نامرئى نگهدارنده اى هستند كه شما نمى بينيد).
محمد گمان مى كرده كه آسمانها سقفهاى سنگينى هستند كه ستونهاى نامرئى آنها را نگه مى دارند تا بر زمين نيفتند. كه اين تصور از دو جهت غلط است. اولا، آسمان چيزى نيست كه ستون بخواهد و ثانيا، ستونى براى نگهدارى كرات وجود ندارد.... بعضى افراد كه مى خواهند به هر قيمتى براى قرآن معجزه تراشى كنند، گفته اند منظور از ستونهاى نامرئى، نيروى جاذبه است. اما نيروى جاذبه بر خلاف ستون عمل مى كند، چون ستون با نيروى جاذبه مقابله مى كند. بنابر اين منظور از ستون نمى تواند نيروى جاذبه باشد.
آقای حکمتيار به خاطر وضاحت بيشتر اضافه نمود:
در پاسخ به اين نقد واهى و بى پايه بايد عرض كنم:
سها در اين مورد نيز مثل سائر موارد؛ در ترجمه آيت مرتكب تحريف عمدى يا خبط و خطأ شده، زوال را به معنى افتادن گرفته، در حالى كه معنى دقيق زوال از ميان رفتن و نابود شدن است. او افتراء كرده كه پيامبر اسلام آسمان را سقف سفت و سنگين مى پنداشته، در حالى كه قرآن فضاء بالاى سر ما را آسمان خوانده، اين فضاء هم شامل اجرام سفت و سنگين است و هم اشيائى چون گازها، بخارات، ابر و اشياء غير مرئى ديگر. اگر قرآن به زعم واهى سها؛ آسمان را سنگين مى پنداشت بايد ستونهاى نگهدارنده آن را نيز سنگين و قابل رؤيت مى گرفت؛ نه نيروى غير مرئى!! متأسفانه سليقه ادبى او نيز به پيمانه اى بيمار گونه است كه زيبا ترين و دقيقترين تعبيرها به مذاق او خوشايند نمى افتد، متوجه نيست كه اين نيرو در زمان نزول قرآن براى مخاطبينش شناخته شده نبود، براى آن نامى نيز در قاموس خود نداشت، اين نيرو در قرن نوزده شناخته شد و نام مناسبى براى آن وضع گرديد، نيروى جذب، دفع و فرار از مركز، كه تعادل ميان اين نيروها؛ اجرام سماوى را در مدارهاى خاص شان حفظ مى كند. قرآن براى معرفى اين نيرو؛ زيباترين و بهترين اصطلاح (ستونهاى نامرئى) را برگزيده است، ستون يعنى آنچه دو شىء را از يكجا شدن و وصل شدن باز مى دارد و مانع تصادم ميان شان مى گردد. و ستون نامرئى يعنى نيرويى كه چون ستون عمل مى كند، در خط عمودى و بازدارنده تصادم ميان زمين و اجرام سماوى.
مشر معزز می افزايد:
در آيه 41 فاطر مى خوانيم كه آسمانها و زمين با ستونهاى نامرئى از زائل شدن نگهدارى شده اند؛ يعنى ميان زمين و تمامى اجرام سماوى چيزى وجود دارد كه براى انسان قابل رويت نيست، ولى نه تنها هست بلكه عامل اساسى نگهدارى تمامى آنها از زوال است، اين عامل اساسى تا قرن بيست براى احدى شناخته شده نبود، اما امروز همه مى دانند كه ميان تمامى اجرام سماوى نيروى (جذب و دفع) وجود دارد كه موجب جلوگيرى از تصادم ميان آنها، متلاشى شدن و جذب يكى توسط ديگرى مى گردد، قرآن نام (ستونهاى نامرئى) را براى آن برگزيده است و مى گويد: اگر اين ستونهاى نامرئى نبود زمين و تمامى اجرام سماوى زائل مى شدند و از ميان مى رفتند.
به گفته آقای حکمتيار؛ اين تعبير زيباى قرآن؛ يكى از اعجاز بزرگ علمى اين كتاب مقدس را در برابر ما مى گذارد، اگر شما اين بيان قرآن را در جلو هر ساينسدان عاقل و عادل بگذاريد و به او بگوييد: در كتاب مذهبى ما كه چهارده قرن بر آن سپرى شده؛ آمده است كه آسمانها با ستونهايى بلند نگهداشته شده كه نامرئى اند و ديده نمى شوند، اگر اينها نبود زمين و تمامى اجرام سماوى از ميان مى رفتند؛ اين ساينسدان عاقل و عادل حتماً و بى درنگ خواهد گفت: انسان در قرن نوزده به اين حقيقت پى برد و اين نيرو را شناسايى كرد، قبل از اين احدى تصور نمى كرد كه ميان اجرام سماوى چنين نيروى وجود دارد!!
همچنان او دکتر سها را مخاطب نموده، گفت:
آقاى سها! وقتى ديدم تو بر اين نيز اعتراض كرده اى كه قرآن چرا آسمان را بلند و بالا خوانده؛ حق ستيزى ات را حيرت آور يافتم، گمان نمى كنم تا اين پيمانه از تشخيص خوب و بد، درست و نادرست بى خبرى و نمى دانى بالا و پايين مفاهيم نسبى اند، نه ثابت و يكسان در تمامى موارد و نسبت به همه؛ سقف خانه كسى كه در طبقه اول يك اپارتمان چند طبقه اى قرار دارد بالا است؛ اما براى كسانى كه در منزل دوم مستقر اند؛ همين سقف پايين است، ما فضاى اطراف زمين را به نام آسمان ياد كرده ايم، اين فضاء؛ ما و زمين ما را احاطه كرده، اين فضاء را در هر نقطه زمين بالاى سر خود مى يابيم، كاربرد الفاظ بلند و بالا براى آسمان نه تنها ناصواب و قابل اعتراض نيست بلكه عين صواب است، انسانهاى عادى و حتى عاقل كسى را ديوانه خواهد خواند كه بگويد: آسمان زير پاى من است!! هر چند زير پاى ما و آن طرف زمين نيز همين آسمان قرار دارد!! جناب سها اين را نيز شايد نمى داند كه معنى سماء (آسمان) بالا و بلند است، بلند و بالا از ديدگاه انسانهاى مستقر بر روى زمين. از نقد هاى اين گونه جناب سها به وضوح فهميده مى شود كه از چيزى به نام (مجاز) و كاربرد آن در گفتار و نوشتار اطلاعى ندارد، نمى داند كه انسان در خيلى از موارد الفاظ را به گونه مجاز بكار مى گيرد؛ نه به گونه اصلى و حقيقى اش، به گونه مثال: رهنما، رهبر، رهياب، گمراه، بيراهه، سد راه ... در تمامى اين موارد لفظ (راه و ره) به معنى مجازى آن گرفته شده، نه به معنى حقيقى آن؛ معنى حقيقى آن جاده و سرك است؛ كه در هيچ يكى از اين موارد مطمح نظر نيست. اعتراض جناب سها شبيه آن است كه كسى كاربرد (راه و ره) در اصطلاحات رهنما، رهبر، رهياب، گمراه، بيراهه، سد راه ... را قابل اعتراض بخواند. هزاران مثال ديگر مجاز را در زبان فارسى ات مى يابى!!
حلقه تدريسی امروز طبق معمول بعد از مرحله سوال و جواب به دعای اختتامیه مشر معزز پايان يافت.
بخش مطبوعاتی دفتر أمير حزب اسلامی افغانستان.
