برگِ نوید، در دفعِ شبههء زردشتیانِ جدید
برگِ نوید، در دفعِ شبههء زردشتیانِ جدید
ویا به عبارتِ دیگر:
تعجب انسان، از ملعبه خوانی صبیانیی تاریخ خراسان.
چند روز قبل مطلبی از آدرس یکی از فرهیختگان بر دریچه های رسانهء فیسبوک نشر شد ودر لای عنوان ومحتوای خود مدیونیت عجم از عرب را حمل میکرد، نوشتهء که بگو مگوی را ایجاد کرد،عموما تعدادِ کثیری آن نوشته را تأیید وتعدادِ قلیلی رد کردند ولی برخی از این قلیل تا سرحدِ تلویحِ واضحتر از تصریح، در خلعِ پیرهنِ اسلام از گردن خود وفخر به آئین زردشتی پیش رفتند و رد نوشتند.
چنین مباحث از نظرِ یک باحثِ محقق مغفول نمی ماند، ونباید هم بماند، این مباحث گرچند عنوان تاریخی داده میشوند ولی شدیدا در صُلبِ واقعیتِ هویتی ما قرار دارد و مرزهای درک سیاسی ما از اوضاع تلخ در این آشفته بازاری را که در آن شاهد زوال مدنیتی وزوال هویتی گردیده ایم نمایان میسازد.
این مباحث اگر درست درک نشوند میتواند نسل جدیدی را از طریق تبخرـ بخار شدن ـ درونی به بالون های مبدل سازد که به واسطهء بادِ توهم به بالا میروند و زمینیان سقوطِ ناشی از فرجامِ باد در این بالون ها را به تماشا می نشینند، شاید تا سرحدیکه دیگر کسی به تماشا هم ننشیند وبلند شدن چنین بالون ها گهی از آدرس سیاست وگهی از آدرس اندیشه را روندِ معمولیی گذشت روزها وشبها ببینند و انرا جزو قانون طبیعت در«جمادات» بشمارند.
برای درک اهمیت وحقیقتِ مطلب مذکور این را لازم به عرض میبینم که بسیار وقت مطلب ها از سوزو ساز اشخاصی که انرا نوشتند فهم میشود، ودر سرحد شناخت من نویسنده آن مطلب از معدود نویسندگانی است که حشو واطناب در هنر نویسندگیی وی هویدا نیست ومعانی از حلول در الفاظ وی مفتخر است و از همه نمایان تر اینکه وی از آغاز تا هنوز به ریسمان نرمِ حکمِ شرعِ شریف آویخته، و ازحکمتِ حکماء اندوخته، وبا جدید ترین نظریات فلاسفهء پیشا مدرن وپسا مدرن آمیخته است، استاد نائل لاجوردین شهری را تا هنوز در همین چوکات میشناسم ولا نزکی علی الله احدا.
بدین ترتیب وبا چنین شناخت میتوانم بفهمم که غرض نویسندهء مطلب از آن مطلب باز کردن یک بحث صِرف برای اینکه یک بحث است« بحث من حیث أنه بحث» نبوده است،وحتما عرض همه داشته های وی در مسئلهء عرب وعجم نیز نبوده است، ویقینا به معنای کاستن شأن مدنیتِ عظیم عجم که در اصطلاح اوائل صدر اسلام بر اهل فارس و حوزهء تمدنی فارس اطلاق میگردید نیز نیست، زیرا آثار کتبی وعینیی از دورهء مدنیت فارس قبل از اسلام منقول ومشهود است،از اصلاحات ارضیی که حتی بزرگان آن دیار بسبب آن لقب دهقان، دهگان، گرفته،تا تلاش برای دریافت گنجینهء ادبیی هند توسط بزرگمهر حکیم یعنی کلیله ودمنه،تا نوشتن سیاست نامه،تا وضع سالنامه،تا سنگ لوح کورش و تخت جمشید تا حکایات شاه عادل انوشروان ووبالآخره تصریح بر نوعیت وکیفیت جنگ مدنیت فارس وروم در قرآن کریم متمثل در آیتِ ( الم غلبت الروم فی ادنی الارض وهم من بعد غلبهم سیغلبون فی بضع سنین قل لله الامر من قبل ومن بعد) گواه بر وجود تمدن کهن چنین مردم وچنین حوزه است.
بدین ترتیب پر واضح است که هدف نویسنده ملتفت سازی مشتی ره گم بسوی جوهر کنونیی که هنوز در دست است میباشد، مشت ره گمی که حکایت آنان شبیه قصهء جنگ عقل ودولت در داستان گنجینهء ادب شده است،با این فرق که آن دهقان در آن داستان گنجینهء ادب اگر از عقل عاری گشت لا اقل تا آمدن عقل به دولت دست یافت، ولی این مشت ره گم عقل ودولت هردورا باخته است وچنین حرمانی از این طائفهء ره گم جای تعجب وشگفت نیست،چونکه تعریف این مشت ره گم از دولت همان معنای ثروت است ،میبخشید حتی نمیگویم ثروت بلکه إثراء میگویم.
انسان مدعیی سیاست وقتی دولت را به ثروت تعریف کند وثروت را عبارت از اثراء شخصی خود بیند اورا میشود غلام غیر محتلم سیاست وکیاست نامید.
به اصل موضوع بپردازم و آن اینکه در یک دههء اخیر که بعضی شیادان سیاسی دانش آموختهء بزرگترین نهادهای استخباراتی انگلوکانی که تخریب بیشتر جوامع شرقی مسلمان را از طریق تحقیقات انترپولوژی زیر نظر دارند وارد صحنهء بازی در افغانستان شدند،موضوعات حائز اهمیتی از اولویت اداری افغانستان ناپدید گردید وموضوعات دیگری جایگزین آن گردید،از نتائج سوء این مدیریت سوء رشد قومگرایی بود چنانکه گروهی فاشیستی مانند گرگ گرسنهء به دریدن تاریخ دیرین وزرین افغانستان که طی قرون متمادی شکل گرفته وبا قبض وبسط های اقوام عدیدی را با هم پیوند داده است پرداختند، فارسی ستیزی در رأس اولویت کاری این عده قرار گرفت، بیخبر از اینکه این زبان محصول زحمات همه اقوام وملل این مرزبوم و حول وحوش آن است،و بیخبر از اینکه تضعیف این زبان تمدنی به ضرر تصعیف کنندگان واقع میشود زیرا آنان را از درک هزاران نوشتهء قدیم وجدید محروم میگذارد.
اما در تقابل با این نیتِ سوء، گروه دیگری پدید آمد، بلکه پدید آورده شد، که به نوبهء خود بر طبل فارسی گرایی کوبیدند و در کمال سفاهت تعدادی از این طیف به اهانت لفظی وتمسخر فرهنگیی اقوام دیگر پرداختند و به عبارتِ دیگر شیطان برادر شیطان شدند، چنین روش نه اینکه مفید واقع نشد مضر نیز واقع شد، این طیف طی یک دههء اخیر در خدمت ترویج اخلاق لبرالیستی استخدام شدند،بحیث کمپاینر اربابان دون همت قدرت توظیف گردیدند،بنام فارسی موجب تفرق درمیان منتسبین فرهنگ فارسی که فرهنگ همه اقوام منطقه اعم از تاجیک وازبیک وپشتون وترکمن وهزاره وبلوچ است شدند، حتی ائمهء دین مانند امام ابوحنیفه وعارفان همچون مولانای بلخ را کوشیدند در اغراض کودکانهء خود بگنجانند وزمینهء دوری نسل جدید اقوام دیگر را از تمذهب صحیح از قرائت معتدل از عرفان مشرف، فراهم کنند.
با آشنایی که با روش ومنش این طیف داشته ام این طائفه را بسیار ضحل المعرفت یافتم، عدمِ قرائتِ عمیق از تاریخ ،عدم اطلاع دقیق بر تراث اسلامی ، تعامل انتزاعی وریاکارانه با افکار ونظریات جدید واز همه مهمتر تقابل با ارزشهای مسلمانان، ستیز با ارزشهای اسلامی از صفات بارز این طائفه ناقص العقل گردیده است تا سرحدی که جهالت وعصبیت تعدادی از این طیف را به ردت از دین اسلام و پرستش زردشت ویا حد اقل تقدیس زردشت و تنقیص محمد علیه السلام کشانیده است،ای عجب که این چنین طائفه با چنین سماجت ادعای سرداری وباداری مردمی را میکنند که از آباء واجداد مسلمان بوده واز چنین عقیده منحرف بیزار اند.
یکی دیگر از سماجت این طائفه در بابِ تاریخ، قمیص عثمان سازی از نام خراسان است، ما وقتی به کتب تاریخ ومنابع اصیل تاریخ که بعضی آن دست نویس علماء وفضلاء قدیم خراسان بوده است نظر میافگنیم سرحد مشخصی برای خراسان قدیم نمی یابیم،گرچند اطلاق آن اسم بر ساحاتی از ایران وهمه ساحات افغانستان امروزی و ساحاتِ ما وراء النهر شائع بوده و در نزد بعضی مورخین ساحات ما وراء النهر حتی ازان مستثنی میشده است،یعنیکه این نام در درازنای زمان خود اقوام بسیاری را جای داده و اکثریت حاکمان این خراسان در مرحلهء پسا اسلام اقوام غیر فارسی بودند گرچند که فرهنگ فارسی داشتند، امروز نزدیک به سه قرن است که ما در ساحتی زندگی میکنیم که افغانستان نام دارد و این افغانستان که به همین نام در دنیای معاصر شناخته شده است مدت هاست از التیام زخم تنش های قومی خود عاجز مانده است چه رسد به اینکه جنجال فرهنگیی وسیاسیی بنام خراسان بر ان افزوده شود.
منظور من این است که بلی باید به سراغ حلول شتافت ولی مشروط بر اینکه حلولی متناسب با واقعیت های جامعهء بین المللی ووضعیت داخلی بوده باشد.
طوریکه گفتم إشکال عمدهء دیگرِ این طیف، ستیز با اسلام است تا سرحدیکه داعیهء هویتی این طیف را دچار تناقض شرم آور ساخته است،مثلا آیا منتهای سماجت نیست که یک شخصی دعوای اصالت نسبی و مفخرت قومی بکند و بعد چنان بر اسلام ومردان اسلام بتازد که چهارده قرن آباء واجداد خودرا که در تقابل با کفر اعم از بت پرستی وآتش پرستی قرار داشتند بد بشمارد یا فراموش کند؟ مگر به این نمیماند که کسی به بهانهء دفاع از اصالت نسبی پدر خویش را بخاطر بابا کلان خویش یا خویش خسر همسایهء دهقان خویش اهانت کند؟.
مگر این نوع اشخاص از خود نپرسیده اند که رشتهء نسبی اینان به نیاکان مسلمانشان نزدیک است که شبانه روز شکر رهایی از کفر را کشیدند یا به آن نیاکانشان نزدیک است که چهارده قرن پیش در کفر زیستند؟
این طیف تقابل خود با اسلام را زیر داعیهء عرب پنهان میکند، و چنین وانمود میکند که آمدن اعراب، یعنی مسلمانان اوائل به دیار وسرزمینی که حالا این محترمین قبالهء چهارده قرن پیشِ آن را دارند باعث زوال مدنیت عظیمی گردیده است، به ذات حق سوگند که سخنی ناشیانه تر از این سخن یافت نیست،اسلام با پیام واضح وآشکاری آمد وقاصد مسلمان بر بساطِ یزدگرد ایستاد و بر نیزهء خود تکیه زد وگفت ما برای نشر پرستش خدای واحد آمده ایم، امدیم تا شمارا از تنگنای تاریکی به فراخنای روشنی رهنمایی کنیم اگر پذیرفتید میرویم وشما همانند ما خواهید بود وبرادران ما خواهید بود و اگر نپذیرفتید جزیه برای دولت ما بپردازید واگر این را هم نکردید میان ما وشما شمشیر حاکم است،نا گفته هم نماند که اجداد همین حاکم قسمت اعظمی از سرزمین های همان اعراب را در قبضه داشتند، لهذا به عبارت دیگر اگر از زاویهء قومی به ان جنگها دیده شود دریافته میشود که اعراب استقلال عراق و شام را که دولت مناذره وغساسنهء عرب در تبعیت فارس وروم جزیه میپرداختند دریافت داشتند،افزون بر اینکه چنانچه از نقل تاریخی معتبر برمیاید خلیفهء دوم اسلام مائل به جنگ با دولت ساسانیی وقت نبود،نقل است که وی گفت «لوددت لو ان بیننا وبینهم بحرا من نار»،آرزو میبردم که بین ما وانان دریایی از آتش میبود که نه سوی ما بیایند نه سوی آنان برویم، ولی در نتیجهء احتکاک فرمانده خالد بن ولید با سپاه ساسانی در سرزمین عراق واقعاتی رخ داد که منتج به فتح مدائن وسقوط دولت ساسانی گردید، دولت مذکور در آن روزها خود در خلافات و تفاوت طبقاتی وظلم وستیز درونی بسر میبرد، اما اگر فتح آن سرزمین را به حدیث پیامبرخدا در غزوهء خندق که مژدهء فتح کاخهای کسری وقیصر روم را داد مرتبط بدانیم پای معجزات دخیل میشود که برای اهل ایمان معنایی دارد و دعای پیامبر درحق شاه ساسانیی که نامهء پیامبر را پاره کرد معنایی دارد.«با درد کشان هر که درافتاد ور افتاد».
یکی از تناقض آشکار دیگرِ بعضی ازجُهال این طائفه اینکه از یکسو میگویند ما مسلمانیم،ولی مکرر افسردگی خود را از انتشار اسلام در چهارده قرن قبل ابراز میدارند، این چه نوع مسلمانیست که کسی از مسلمان شدن خود ناخوش باشد؟
خوب اگر اسلام زشت است پس این همه دعوای من مسلمان هستم جز منافقت چه معنایی دارد؟ واگر اسلام خوب است پس این همه شورو شوق در طلب کفر وآتش پرستی وآئین مجوسیت چه معنایی دارد؟
امروز اهل همه ادیان وملل شاهان وامیرانی را که حتی برای انان پرستش گاوی ومیمونی و موشی و بودایی وصنمی وغنمی را تحمیل کردند و از دیاری به دیار آنان امدند بحیث نمادِ قدسی تعظیم میکنند واسامی آنان نیایش اهل ان ادیان را تشکیل میدهد ولی از میان چنین طائفهء نامبرده جاهلانی یافت میشود که خلفای راشد اسلام را برای فراهم ساختن یکتا پرستی و إحلال أخلاق فاضله بجای اخلاق قبیحه محکوم میکنند، وانان را به اوصاف موهنانه ياد ميكنندومضحکانه انان را فاقد فهم آموزه های پیامبر اسلام ونصوص اسلام میشمارند.ای عجب ای صد عجب.بلكه موضوعاتي را به انان نسبت ميدهند كه وقتي تحقيق شود ثبوت نميشود،مانند همين داستان اتش زدن كتابخانهء مدائن،اين اصل ندارد زيرا مسلمانان اتشكده هارا كه بيوت النار ميناميدند امان داده بودند كتابهاي را كه نميخواندند جه غرض داشتند؟
بلكه نقل است كه بعضي از اميران مسلمان اوراقي بنام سياستنامه را از ايران به خليفه دوم اسلام فرستاد تا از ان در تدبير امور مدد جويد ووي به نوبهء خود ان اوراق را به شاه حبشه تحفه فرستاد وكفت ما به ان نيازي نداريم.
ما باید بدانیم که ملل فراز ونشیب اخلاقیی وتمدنیی میداشته باشند،آیا این طیف زردشتیان جدید میدانند که در زمان نشر اسلام دین آتش پرستی دچار چه انحرافی وچه فساد اخلاقیی بود؟
مگر این طیف مدعیی تمدنی ومنتقص تمدن اسلامی نمیدانند که ازدواج با خواهر در میان بعضی شاهان ساسانی رواج یافت و به عادتی بنام زردشت تبدیل گردید؟و حتی بعضی انان بر همین اساس کشته شدند تا خون مقدس شاهانه را نقل دهند؟ مگر در کتب فقه حنفی نوشتهء فقیهان حنفیی همین دیار خراسان بحث ابقاء یا الغاء نکاح مجوسی با خواهرش یا محارمش را خوانده اند؟ مگر امام ابوحنیفه در نقل این مسئله به مجوسیان تهمت بسته است؟
مگر از شیوعیت جنسی مزدک در دار ودربار شاهان آن دوره چیزی نشنیده اند که بعدها کسی بنام بابک خرم الدین برهمان مسیر رفت؟ پس این نوع اخلاقیات چه مفخرت تمدنی اند؟
لهذا تمدن اسلامی از مجموع هویت های فرهنگی وتباری شکل گرفت،اسلام آدرس تفاوت طبقاتی را آدرس قبیح شمرد، پیامبر اسلام تعریف عالیی از فرهنگ زبانی ارایه داشت فرمود: ای مردم عربی پدر ومادر شما نیست بلکه هر کسی عربی حرف زد او عرب است» واین سخن را در رد بر منافقی گفت که میخواست مسلمانان غیر عرب را طعنه بزند وانگاه یکی از یاران پیامبر ان منافق را خواست ادب کند.
پیامبر به شخص پیری،بردهء بی کس وکویی که سلمان الفارسی نام داشت فقط از باب اخوت ایمانی ارج عظیم گذاشت و گفت: «سلمان منا اهل البیت»، سلمان از اهل بیت ماست،باری بر ران سلمان دست نهاد وگفت: اگر ایمان بر ثریا باشد مردمانی از قوم این ان را میگیرند»، زمانی که امام ابو حنیفه رشد کرد کسانی ان بشارت نبوی را در امام ابوحنیفه تعبیر کردند،گرچند که ان بشارت تعبیر عام دارد.
حتی آیت معروف حرمت غیبت در روایات اهل تفسیر در شأن سلمان وحفظ کرامت وی نازل شد، زیرا کسانی در سفری حضرت سلمان را غیبت کرده بودند.
خلیفهء دوم اسلام عمر فاروق روزی با ابن عباس گفت اگر ابوعبیده زنده میبود یا اگر سالم مولای ابوحذیفه زنده میبود من اورا به خلافت برمیگزیدم واین سالم جز غلام فارسی زادهء بیش نبود که در جنگ موته شهید شد.
زمانی در جائی که منبع آن یادم رفته است خواندم روزی عبدالله ابن عمر یا ابن عباس هنگامیکه قصهء استخلاف عثمان وعلی را نقل میکرد گفت سلمان بر حق بود آن زمان در این باره «کردند نکردند» میگفت وما سخن اورا در این باره خوش نشمردیم.حالا دانستیم که او بر حق بود.
پیامبر اسلام از فتح قسطنطینیه خبر داد و گفت روزی امت من ان جا را فتح خواهد کرد و ان امیر وان لشکر بهترین اند و ان بشارت در سلطان ترکیی عثمانی محمد فاتح محقق گشت.
اسلام امد بلكه تنوع زباني را از نشانه هاي خضوع به قدرت خدا شمرد(ومن اياته اختلاف الوانكم والستنكم).
حتی همین دولت اموی را که دولت متعصب عربی معرفی کرده اند چنین نبود که گفتند،اگر اموی ها چنان بودند چرا در قتل فرزندان عموی خود که علوی ها وعباسی ها اند تیغ از نیام کشیدند؟
بلكه مگر بزرگترین بزرگان تابعین وتبع تابعین که مراجع علم وفقه وحدیث در ان زمان محسوب میشدند از عجم نبودند؟ ومورد احترام شاهان اموی نبودند؟ اموی ها خانوادهء عربی قدرت طلب بودند که برای قدرت هر کسی را سرکوب میکردند فقط همین.
نکتهء دیگر که نیز جالب است مبالغهء بعضی این طائفه در فقاهت خراسانی وعرفان خراسانی است.
والله اگر من فرقی بین عرفان خراسانی وغیر خراسانی دیده باشم؟
مغربی را مشرقی کرده خدای
کرده مغرب را چو مشرق نور فزای
این طائفهء زردشتیی جدید دشمن سرسخت شریعت است وهمین فقیهان وعارفان خراسانی اتفاقا از سختگیبر ترین فقیهان امت مسلمان اند، پس تبرک اینان به آنان عبث نخواهد بود؟ بروند اندکی مقایسه میان سهولت فقیهان مالکی مغرب زمین وصعوبت وتشدد وغلظت فقیهان خراسانی حنفی بکنند،بروند مقایسه میان سهولت واسان گیری فقیهان حنفیی مصر وعراقی وشامی ومیان فقیهان حنفیی خراسانی بکنند، خوب این طائفهء نادان چه اطلاعی دارند که چنین مقایسه کنند؟
این طائفه دشمن سرسخت ج هاد اند ولی عرفان خراسانی سراسر متصف به م جاهد بودن است.
وقتی به ظرفیت همان اعراب بدوی در بارهء زن ببینیم متوجه میشویم که بیشترین قیودات ناشی بر زن زادهء همین فقه خراسانی وعرفان خراسانی وعرف وعادات خراسانی است، مگر همینها حدیث پیامبر بر اجازه دادن زنان در نماز، در تجارت در بازار را مقید ومعطل نساختند؟
زمانی که به بعضی قیودات قبائل بدوی عرب ومذهب سلفی یا وهابی در جزیرهء عرب میبینیم درمیابیم که متاثر از امام ابن تیمیه اند وان ابن تیمیه عرب نبود بلکه کرد بود.
بر عکس اعراب بدوی خوارج را تولید کردند که به نوبهء خود قریشی بودن وعرب بودن را شرط خلیفه نمی شمردند،میگفتند سیاه یا سفید برده یا بادار عجم یا عرب میتواند خلیفه باشد، بلکه همین قبائل بدوی عربی بیشتر ظرفیت سکولاری داشتند،تا جائیکه زمانی تاسیس دولت اسماعیلی را در قلب جزیرهء عرب پذیرفتند برای اینکه مؤسسین ان امارت های اسماعیلی منفعت اقتصادی انان را تامین میکردند، امروزه نیز همین چند خانوادهء چلتار دارِعرب توانسته اند کشورهای مرفهی ایجاد کنند،میزان خدمات ترانسپورتی ومحیط زیستی در کشوری فقیری چون المغرب بهتر از ایران است،چه رسد به پاکستان و یا ممالک آسیای میانه که امتداد همین فرهنگ خراسانی اند ولی همینقدر مانده که رؤسای این «جمهوریت ها» دعوای خدایی کنند چنانکه رئیس جمهور ترکمنستان سفر مراد نیازوف تقریبا چنین کرده بود، از کریموف ورحمانوف هم که با خبریم،تاریخ افغانستان هم که معلوم است .
اصلاً که اگر میان دولت های مستعرب اسلامی مانند مصر وشمال افریقا ومیان دولت های مسلمانی که اعراب اوائل در ان ذوب شدند مانند خراسان،مقایسه کنیم بوضوح در میابیم که ساحات ما که در قرن دوم هجری از سلطهء اعراب مستقل شده بود در تناسب با ممالک مستعرب عاجزتر بی تعلیم تر ماند.
من نمی گویم که عرب بر عجم برتری دارد، من نمیگویم عرب نواقص تمدنی ندارد، من نمیگویم عرب جهالتی ندارد، بلکه اسلام آنان را به جاهلیت توصیف کرد،،فقط خواستم بگویم که سیاه نمایی چنان نیست که این طیف گم ره میکنند وبجای اینکه به نوشتهء شخص فاضلی یا اشخاص فاضلی سیل اعتراض بگشایند کتاب تاریخ تمدن اسلام وعرب گوستالوبون را بخوانند اگر تواریخ اسلام را نمی خوانند.
خلاصة القول این است که تمدن اسلامی بر شانهء همه اقوام وملل مسلمان بنا یافته است واشخاص عظامی چون ربیعهء رأی، چون طاووس بن کیسان،رؤس مذاهب چون امام ابوحنیفه، اسحاق بن راهویه،احمد ابن ابی داود،ابن حزم ظاهری،ابو اسحاق جوزجانی،نخبه های معتزله،رؤس فرقه های کلامی،رؤس قواعد زبان امثال سیبویه،فراهیدی،سکاکی،جرجانی،رؤس فلسفه امثال ابن سینا فارابی، نصیرالدین طوسی،ناصر خسرو بلخي،،رؤس محدثین، بزرگی چون ابوحامد غزالی، مولانای بلخی، از اصلاب عجمی بودند که در سایهء قدر شناسی تمدن اسلامی زاده شدند، چه رسد به صدها ائمه وبزرگ دیگر، وچندین مراصد فلکی که در سایهء تمدن اسلامی از آدرس دیار خراسان سر بدر كردند.
پس تلاش تنقیص تمدن اسلامی و طعن در آن وایجاد تقابل کاذبانه جز روسیاهی منتقص وروسیاهیی طاعن ارمغانی بیش نخواهد داشت، و منتقص وطاعن را در انزوای ذلت به دور از ملت قرار خواهد داد، و از چنین مفکرنماها جز چهرهء صبیانی که تاریخ را ملعبه ساخته اند ارایه نخواهد داشت،ونتیجهء بازیچهء صبیانیی تاریخ که گفتم جز همین نخواهد بود.
امروز نیز راه برون رفت از مصائبِ همین وطن آفت زدهء ما، جمع شدنِ همه اقوام درچوکات ادبیات مشترک تمدن اسلامی و پاس داری همدیگر وعدم تلاشِ حذف همدیگر و استفاده از ادبیات اصیل این دیار است.
نه افغان و ترک وتتاریم
زمین گیریم از یک شاخساریم
تمییز رنگ بو برما حرام است
که ما گلدستهء یک نو بهاریم.
در اخیر عرض دارم که هدف من از این نوشته مراد داشتن شخص معینی و مدافعه از شخص معینی نیست بلکه تحسر از وضع رقتباریست، و رهگشایی برای مردمیست،اين نوشته در حقيقت متوجه همه عقلاي اقوام افغانستان عزيز است.
والله الموفق
