No-IMG

نامه یک سرباز بعد از مرگ

خليل حنانی

 

در یکی از جنگها یک سرباز نامه ای نوشته بود که نامه بعد از کشته شدن وی در لباس هایش یافت شد. وی در نامه خود می گوید: « اگر من کشته شدم، شما همه چیز را که در باره من گفته می شود، باور نکنید .. اگر مادرم در یک برنامه تلویزیونی برایتان گفت: پسرم در آرزوی شهادت بود و می گفت: می میریم می میریم تا وطن زنده بماند! باور نکنید .. من هرگز این حرف را نگفته ام، من مانند شما زندگی را دوست دارم و در آرزوی مرگ نیستم .. مگر خانم گرداننده برنامه مادرم را قناعت داده تا از زبان من چنین بگوید .. اما دوستم که حالا تصویر مرا در منزل خود نصب کرده و در مرگ من مرثیه خوانی می کند و شعر می سراید و برایم ماتم گرفته و سوگواری می کند، به او باور نکنید .. او منافق کلان است .. چندین بار از وی مبلغی ناچیز قرض طلب کردم، اما او از من فرار می کرد .. اما گپ های جلالتمآب را که از روحیه جنگجویی و وطندوستی من در مراسم تشییع جنازه ام یاد می کند، هیچ وقت باور نکنید .. ما فرزندان مردم فقیر این کشور هستیم و چوب سوخت جنگ هایی که اینها می افروزند .. هرچه فرزندان جلالتمآبان یا در خارج مصروف خوشگذرانی هستند و یا در کافه ها و تفریحگاه ها پرسه می زنند .. کسانی که در مراسم تشییع جنازه من شلیک هوایی می کنند، می دانید که اینها کی ها هستند؟ من هیچ وقت اینها را در هیچ جنگی ندیده ام؟! کما اینکه من قهرمانی نبودم که حالا از من تعریف می کنند، و نه چیزی از قهرمانی می دانم و نه از شعارهای وطندوستی و یا فرماندهی جنگ با خبر هستم؛ من جبراً به جنگی کشانده شدم که گناهی در آن نداشتم. اگر من در اثر اصابت گلوله و یا سقوط یک خمپاره که تصادفا در نزدیکی من فرود می آید بمیرم و یا تحت شکنجه، فرقی نمی کند! هیچ چیزی بجز از آه مادرم، وقتی تنها می شود و شکستگی و خم شدن پشت پدرم را باور نکنید، یا هم اشک نازک و نجیبانه ایکه از چشمان دوست و همسرم فرود می آید که برایش وعده داده بودم به خیر بر می گردم .. هرگز چشمان ترسوها و بزدلانی که به مبارزه ما افتخار می کنند، طعم خواب را نبیند!

بسیاری وقتها از خود می پرسیدم که چرا تنها فرزندان مردمان فقیر و بی چاره شهید می شوند و از وطن دفاع می کنند، در حالیکه مالک یک متر زمین در کشور خود نیستند؟! چرا خبر مرگ یک مقام دولتی یا خبر مرگ فرزند یک مقام بلند پایه را که در راه دفاع از وطن کشته شده باشد، نمی شنویم؟! وطنم! من متأسف هستم که به خاطر تو کشته نمی شوم، بلکه برای بدست آورن یک لقمه نان کشته می شوم !!!»

 

محتوای این نامه - که از یک منبع عربی ترجمه شده - چقدر با واقعیت زندگی جامعه ما و زندگی سربازانی صدق می کند که در سی چهل سال گذشته تا امروز به نام جهاد به دستور رهبران، فرماندهان، دولت مردان، مفتیان دستگاه های استخبارات خارجی برای پیشبرد یک جنگ عبث می جنگیدند و کشته می شدند، در حالیکه نمی دانستند که چرا می جنگند و برای چه کشته می شوند؟ من مجاهدانی را می شناسم که در حیات شان کسی آنها را به درب خانه های رهبران و قوماندانها و دولت مردان راه نمی دادند و یک افغانی برایشان کمک صورت نمی گرفت، اما بعد از اینکه کشته شدند، می دیدم که توسط کاروان بزرگی از موترهای زرهی قطار تشییع جنازه می شد و برایشان مجالس عزاداری بزرگ و محافل یادبود مجلل گرفته می شد، رهبران و دولتمردان آنها را قهرمان می خواندند، شاعران در وصف ایشان شعر می سرودند و سخنوران بیانیه های آتشین می دادند! چه منافقت هایی بود و حالا هم هست.

 

تبصره / نظر

نظرات / تبصري

د همدې برخي څخه

شریک کړئ

ټولپوښتنه

زمونږ نوي ویبسائټ څنګه دي؟

زمونږ فيسبوک