No-IMG

یک خاطره از یک مجاهد!

حبیب الله موحد ابراهیمی

 

دوستی وارد دفترم شد بعد از احوال پرسی روی چوکی نشست .

بعد از لحظاتی سوال کرد که با موحد شهید چه نسبتی دارید ؟

گفتم ؛ من برادر چهارمی شهید  هستم .

دوباره بلند شد و صورتم را بوسید و اشک از گونه هایش از لابلای ریش سفیدش مانند مروارید غلطیدن گرفت و آه سردی کشید و گونه هایش را پاک کرد و با عالمی از بغض که گلویش را فشار میداد شروع به حکایتی کرد .

و گفت. دقیق بیاد دارم که در سال ۱۳۵۹ که در رادیو ی که از طرف حزب اسلامی ساخته شده بود  توظیف شدم آنجا کسی بود بنام موحد .

وقت پختن غذا رسید و من  به موحد گفتم که لطفا آشپزی را شما انجام بدهید و کار های دیگر را من انجام میدهم .

هیچ شناختی از او نداشتم .

فقط دیدم سن شان خورد است و این دستور را برایشان دادم .

کسانیکه از او شناخت داشتند برای یک عملیات نظامی علیه روسها رفته بودند .

تا اینکه برادران از سفر برگشتند و دیدند که من بالای موحد عزیز آشپزی میکنم .

مرا گوشه کردند و گفتند با آنکه موحد عزیز به ما گفت که نباید تو بفهمی اما ما تحمل کرده نمیتوانیم و ببینیم که بالای آمر خودت آشپزی میکنی .

بعد متوجه شدم که من  بالای این عزیز و آمر خودم که آمر رادیو بود یک ماه آشپزی کردم اما او یک لحظه هم به من نشان نداد که او آمر من است .

این است یکی از صفات طالوت موحد شهید امیر جهاد در پروان

تبصره / نظر

نظرات / تبصري

د همدې برخي څخه

شریک کړئ

ټولپوښتنه

زمونږ نوي ویبسائټ څنګه دي؟

زمونږ فيسبوک