یتیم
از چندی به اینسو در اطاقِ بالای منزلِ مقابلِ منزلِ من جوانی سکونت میکرد که شاید میان نزده یا بیست از بهار عمر قرار داشت، از اینکه از دریچهء اطاقی که برای کارهای دفتری تخصیص داده ام وخیلی نزدیک به دریچهء اطاقِ وی بود جوانی را می دیدم که تن لاغر وچهرهء گرفته دارد،شبها نزد چراغی نشسته یا کتابی را میخواند یا در دفتری مینویسد یا صفحاتی را ورق میزند، گمان بردم که شاید دانشجوی کدام مدرسهء عالی یا متوسطِ مصر باشد و عموماَ چندان توجهی به حال وی نمی کردم ودر خاطرم از احوال وی چیزی خاصی نیز نمی گذشت.
تا اینکه چند روز قبل بعد از نیمهء یک شبِ سردِ زمستانی به منزلم برگشتم، برای تفحصِ چیزی به اطاق دفترم بالا شدم نظرم به آن جوان افتید که کما فی السابق نزد چراغش نشسته است و رویش بالای دفتری که روی میزش قرار دارد خمیده است، گمان بردم که که شاید مشقت درس وزحمت بیداری بر وی فشار آورده است وپینکیی خواب چشمش را ربوده است و توان رفتن به تخت را از وی گرفته است،هنوز در جایم بودم که سرش را از روی دفتر بلند کرد توانستم ملاحظه کنم چشمهایش چنان اشکبار است که میشد گفت نوشته های دفترش را بر هم زده و رنگ های آن را به هم آمیخته است،قلم را در دست گرفت و دوباره به نوشتن آغاز کرد.
از اینکه در تاریکیی چنان شب، در آرامش چنان شب،چنین جوان مسکین را می دیدم که در اطاق سردی ولختی تنها نشسته است نه لحافی دارد که بر خود پیچاند نه آتشی دارد که خودرا گرم سازد وبا این همه رنجی از رنج های زندگی را در چنین بهار عمری که نباید موسم رنج عمر باشد به دوش میکشد و مونسی وغمخواری هم در کنار ندارد، خاطرم افسرده گشت و خاطراتم مضطرب از هرسو رسیدند.
با خود گفتم:حتما در پشت این منظرهء رقتبار ودر ورای این چهرهء حسرتبار روح زخمیی نهفته است که میان قبرغه های این جوان هر نفسی ذوب میشود و تن این جوان از درد چنین ذوب شدن هر دمی بیتاب میشود.
چنین بودمْ،وچنین در جای خود ایستاده ماندم تا اینکه جوان دفتر خود را پیچانید و از جایش برخاست وبه جای خوابش قدم برداشت وفتاد، من هم به جای خوابم رفتم وفتادم، جز پاسی کمی از شب نمانده بود واز سیاهیی آن شب در صفحهء وجود جز چند سطری که زبان صبح انرا فروکشد باقی نمانده بود.
بعد از ان من آن جوان را شب های بسیاری دیگری یا گریسته یا در خود فرو رفته می دیدمْ، می دیدم که یا سرش بر سینه اش آویخته است یا از بستر خود ناله دردناکی میفرستد یا مانند زن فرزند مرده یی آه جگر سوزی میکشد، یا طول وعرض اطاقش را چون زندانیی عبث طی میکند ، از دردش درد می دیدم واز گریه اش من هم می گریستم، آرزو میبردم ای کاش میتوانستم که در نقش یک دوست دخالت دوستانه میکردم، اطراف سینه های اورا نقب میزدم تا میشد که از غمش چیزی میگفت و در غمش شریک میشدم، ولی آنچه مانع این میشد فقط این بود که می گفتم نشود که در چیزی دخالت کنم که دوست ندارد، وچیزی را سراغ گیرم که شاید نخواهد بگوید، و چیزی را بشورانم که شاید نخواهد دیگران بچشند.
اما دیشب بعد از اینکه پاسی از شب گذشته بود متوجه شدم که اطاقش تاریک است، با خود گفتم شاید برای چیزی بیرون برامده باشد، ولی متوجه شدم که صدای نالهء ضعیف از اطاقش بگوشم میرسد، ناله ی شبیه زوزهء مرگی، منقبضتر گردیدم وپنداشتم که چنین ناله از اعماق قلب این دردمند میبراید و در اعماق قلب درد آشنای من میدراید، گفتم والله این جوان بیمار است وکسی ندارد، مبادا که به پایان کار رسیده باشد، باید بسویش بشتابم و درب اطاقش را بکوبم.
پائین شدم،خادمم را گفتم چراغی را در دست گیرد و پیش دراید، به درب منزل وی رسیده وبه صوب اطاق وی بالا شدم وحشتِ حاکم بر منظرِ پله ها ودهلیزو دربِ اطاقِ وی شبیهِ وحشتِ حاکم بر دروازهء گورها مینمود،وقتی درامدم فهمید کسی آمده است،چشمش را گشود، بسوی چراغ دستِ من و دستِ گیرندهء چراغ خیره شد وچشمش را آهسته به سراپای من مرور داد،بیحال مینگریست ودم نمیزد، نزدیکتر شدم گفتم:
جوان من همسایه تو هستم، همین منزلی که دریچه اش مقابلِ دریچهء همین اطاقِ توست، متوجه شدم که درد میکشی و تنها بسر میبری، آتش تو هم مرا سوخت و سوی تو آمدم تا شاید چیزی از دستم برایت براورده گردد، آیا تو بیمار هستی ای جوان؟
دستش را آهسته بلند کرد و بر پیشانی اش گذاشت، دستم را بر پیشانی اش گذاشتم، حس کردم که در کورهء آتش میطپد، بدنش را دیدم که از ضعیفی بسان خیالی از نظر نا دیده گردیده و لباسی از چرم بر بدن پوشیده است، شربت دوای برای تب داشتم خادم را گفتم تا انرا بیارد، قطره های از ان شربت بر دهانش چکانیدم، اندکی بحال امد وگرمتر بسوی من خیره شد وگفت ممنونم.
گفتم: از چه مینالی ای برادر؟
گفت: از چیزی نه.
گفتم: دیر زمانی میشود چنین هستی؟
گفت: نمیدانم .
گفتم: تو نیاز به طبیب داری، اجازه میدهی طبیب را بیاورم تا ببیند که چیست وچه باید کرد؟
آهی کشید واشکی بر دیدگانش نقش بست وروی بسوی من کرد وگفت: کسی طبیب میخواهد که بقا را بر فنا ترجیح میدهد. وانگه چشمش را بست ودر حیرتِ خود تا حدّ استغراق فرو رفت، با خود گفتم چارهء جز طلبِ طبیب نیست، میدانم که طبیبان در این نیمه شب و درچنین کوچه های تنگ دلبرِ طناز میشوند و نرخ را دو چند میبرند،ولی المنة لله طریق دلربایی طبیبان را آشنا هستم، خیر بادا طبیب را میطلبم،طبيب رسید نبضِ مریض را گرفت ودر گوش من آهسته گفت: بیمار شما وضع خوبی ندارد،گمان نبرم که دیر بپاید،مگر اینکه ارادهء خدا غیرِ این باشد،با انهم طبیب عادتی را که طبیبان دارند بجا آورد،نسخهء را نوشت که دارو فروشان از بندگان خود مالیهء زندگی میستانند.
به رسمی که آشنا بودم طبیب با رضای خاطر رفت، دارو را آوردم و شب را کنارِ بسترِ بیمار مهار کشیدم، گهی دارو در دهان وی میکردم، گهی بحالش میگریستم، تا که روشنیی صبح دمید و اندکی روح در بدن بیمار نیز دمید، روی به من کرد وگفت:هنوز اینجا نشسته یی
گفتم: آرزو دارم حالت بهتر باشد.
گفت:بلی من هم آرزو میبرم بهتر باشم .
گفتم: جوان اجازه میدهی که بپرسم:که هستی وچرا اینجا تنها هستی؟ آیا تو از این شهر بیگانه هستی؟ یا از اهالی همین شهر هستی؟ آیا از کدام درد باطن یا کدام دردِ ظاهر مینالی؟
گفت: از هردو درد مینالم .
گفتم: میشود چیزی از خود حکایت کنی و قدری از غمِ خود شکایت کنی،همانگونه که دوست با دوستی حکایت ها میکند واز گزندِ روزگار شکایت ها میکند،چون حالا چنین میپندارم که شناختن تو ونواختن بر آهِ تو دردِ من نیز شده است.
گفت: آیا وعده میدهی که اگر زنده بمانم رازم را پنهان نگه میداری، واگر مردم وصیت من را نافذ بداری ؟
گفتم: بلی
گفت: من وعدهء تورا باور میکنم، مرا یقین بر این است کسیکه قلب شریفی چون قلب تو در سینه دارد دروغ نخواهد گفت وخیانت نخواهد کرد.
من فلانی ولد فلانی هستم، پدرم از دیر زمانی وفات کرد، مرا شش ساله یتیم رها کرد ورفت وچیزی از متاع دنیا برای من نگذاشت، تا اینکه کاکایم فلانی امرار معیشت مرا به عهده گرفت،میتوانم بگویم او بهترین عم بود،هیچ تقصیری در حق من نکرد واز هیچ عطوفتی برای من دریغ نورزید، مرا در همان جایگاهی قرار داد که دختر خردسال خودرا قرار داده بود.
من ودختر وی تفاوتِ کمی در عمر داشتیم، کاکایم خوش داشت که همیشه مرا در کناري آن دخترکش ببیند، در من استجابتی برای آرزوی دیرینهء که برادری برای دخترش میخواست یافت، بلکه شاید فراتر از ان در من اندیشید، هردوی مارا یک روز به مکتب شامل کرد، هردو یکجا مکتب میرفتیم یکجا برمیگشتیم،چنان با هم آمیختیم که محرومیتِ دستِ تربیتِ پدر ودستِ عطوفتِ مادر اگر فراموش نشد سخت هم نگذشت، بینندگان ما هردو را یا یکجا رونده می دیدند، یا یکجا در باغچهء منزل بازی کننده می دیدند، یا در اطاق درس هم سبق می دیدند، یا در اطاقِ خواب قصه کننده می دیدند.
چنین بود وچنین میگذشت که نا گهان درغفلتِ ما قافلهء عمر چابک همی شتافت، روزی روزِ پرده پوشی وی فرا رسید و از رفتن به مدرسه باز ماند ومن بازنماندم ومیرفتم.
دوستی میان قلبِ من وقلب او چنان گره بست که جز چنگال مرگ قادر به گشودن آن نبود، لذت زندگی را جز کنار او نمیشناختم وروشنیی خوشبختی را جز در تبسم او نمی دیدم، ساعتی بودن با اورا برتر از ساعت های دیگر می شمردم، ودرسهای ادب وهوشمندی، حیا وبردباری،عفت وپاکی را در تختهء شرافتِ او مشق می کردم.
ای آشنای من، هم اکنون در این تاریکیی شب وباریکیی سرنوشت میتوانم آن بالهای سفیدِ نورانییِ سعادت را بخاطر آرم که چسان مارا دران کودکی سایه میکرد، و جان معصوم ما از ان قدحِ بی آلایشی نوش میکرد.
میتوانم هنوز آن باغچهء موّاج از ترنّم را به یاد آرم که برای آرزوهای ما سرود زمزمه میکرد، ونقش آن آرزو ها را در رنگارنگیی گلهای آن باغ بیاد آرم، و زیر آن درختان را بیاد آرم که بعد از هر دویدن ها وجهیدن های کودکانه بسان گنجشک های که صفیر زنان خود را به آشیانه جا میزنند، زیر تنهء آن درختان خودرا جا میزدیم.
نمیدانم که آیا آنچه در دل من برای او میطپید دوستی وبرادری بود، یا محبتی از جنس دلباختگی بود، ولی میدانم که این احساس وابستهء امیدی نبود، بیاد ندارم که روزی اورا گفته باشم که دوستت دارم و روزی هم نشد که در دل خود اسباب زندگی خود را به اسباب زندگی او وابسته بینم، زیرا هویتِ یُتمِ خود را میدانستم و فقرِ ناشی از یتیمی را نتیجهء حتمیی چنان مقدمه ی پی میبردم، و باری هم در انتظارِ سرقتِ کامی که عاشقانِ چشم چران به آن در کمین می نشینند ننشستم، چون اورا بالاتر از این وخودرا دارا تر ازاین میپنداشتم، و روزی هم نخواستم بپرسم که ای نور دیده آیا من برای تو برادری هستم که بگو تا به همین نعمت بزرگ قناعت کنم، ویا ای محبوبه حبیبِ تو هستم که از محبتِ تو بر تیر یأسی که شاید از والدین تو پرتاب گردد سپر بگیرم، هیچ چنین چیزی نگفتم، مانند همان راهبی در صومعه که مُنزّه از غریزه چشم به مریم دوخته است با وی زیستم.
روزهای ما چنین میگذشتند که از قضا بیماریی عائدِ حال کاکای من گردید و زود از تختِ ریاستِ ما رختِ سفر بست و آخرین چیزی که هم گفت سخنانی برای همسرِ مورد اعتمادش در موردِ من بود که گفت: مرگ مرا پیشتر از تدبیرِ سرنوشتِ این پسر می رباید، پس تو ای زن همانطور که من برای او پدر بودم برای او مادر باش، ترا وصیت میکنم که این پسر بعد از من فقط شخص مرا گم کرده باشد، نه عطوفتِ مرا.
روزهای ماتم هنوز رخت نبسته بودند که در ان خانه چهره های غیرِ آن چهره های معهود را دیدم،ونگاه های غیر آن نگاه های مودود را يافتم.
غمگینی رسید و با من مصافحه کرد،نومیدی بر شانهء من دست انداخت، وبرای اولین بار خودرا با آن درو دیوار بیگانه دیدم.
چنین بار تفکر بر دوش من بیباک مینشست که روزی در حالیکه در اطاق تنها نشسته بودم خادم داخل شد، او زنِ نیکی بود وهمان احترام دیروز را برای من حفظ کرده بود، خمیده آمد وشرمنده دهان گشود و لرزیده گفت: بانوی من مرا گفته است برایت ابلاغ کنم که تصمیم گرفته است دخترش را عنقریب به عقد نکاح درارد، و از این ملحوظ بودن خودت را در اطاقي درون خانه وکنار اطاق دخترش مناسب حال نمی بیند،مخصوصاً که هردوی شما جوان شده اید وشاید خواستگاری را که میاید از دیدن تو ملال خاطر یا حس نافر حاصل گردد، میگوید چه میشود که اطاقی از اطاق های گوشهء این خانهء بزرگ را انتخاب کنی،وهمانطور که مرحوم وصیت کرده است مُعزّز ومُکَرّم چنانکه بودی بمانی.
فکر کردم تیری بر سرم اصابت کرد واز سر به جگر رسید، ولی خودرا گرفتم وگفتم: چنین خواهم کرد واز این سخن چه بهتر،بانو راست میگوید.
زنِ خادمه پی کار خود رفت و من پی ریختن اشک، تا اینکه شب فرا رسید، بکسی داشتم که میپنداشتم روزی شاید انرا نبردارم ولی اورا پر از بعضی لباس وکتاب کردم وبرداشتم، گفتم آنچه مرا در اینجا مایهء سعادت بود مجاورتِ این حمیدهء سعیده بود که سعدِ خودرا در سعدِ من می پنداشت وسعدِ خودرا در سعدِ وی می پنداشتم، چه سود مرا از بقا در اینجا که مجاورتِ وی نباشد،حالا که رسم بر جدایی افتیده است مرا از مفارقتِ این خانه حسرتی نیست، آنچه حسرت است فقدِ اوست که زین بعد نیست، چنین با خود میگفتم وبکس را میبستم وآهسته بدون اینکه کسی صدای پای مرا بشنود در تاریکیی شب برامدم، وتحفهء وداعیه از انجا جز این نگرفتم که قبل از وداع آهسته از دریچهء اطاقِ او نظر افگندم وروی غنوده در خوابِ اورا دیدم وقدم برون نهادم.
لعمرُکَ ما فارقتُ بغدادَ عن قِلیً
لو انّا وجدنا من فراقٍ لها بُدّا
کفی حُزناً أن رُحتُ لم استطع لها
وداعاً ولم اُحدِث بساکِنها عهدا
وچنین با منزلی که شاهدِ ایّامِ سعدِ من بود در شبِ نحسی وداع کردم،و آشفتگیی فقر و نا مکشوفیی مکان دمِ درب منتظر بودند.
مقداری از پول نزد خود داشتم که از همان دورانِ نعمت نزدم باقی مانده بود ودر کیفی جا زده بودم، برامدم و راه افتادم وهمین اطاق را در بالای همین منزل یافتم وکرایه گرفتم ولی یک لحظه نتوانستم در اینجا بمانم، همان فردای که این اطاق آمدم بیرون شدم وهر سو رفتم از شهر به شهری گشت زدم،مدتی به این منوال گذشت چشم هایم از ریختن اشک توقف کردند و به حقیقت وضع پی بردم وجیبم از کمبودیی توشه هشدار داد،تعطیلی های سال هم به پایان رسید و دورهء درس آغاز گردید، با خود گفتم خیربادا هر آنچه بود گذشت وازین بعد دوباره به همان اطاق برمیگردم و رهِ درس دوباره میجویم و دودِ شمعِ علم را مخلصانه میبویم،چنین کردم ومیان این اطاق ومدرسه رفت وامد میکردم واز ان گذشته ها گهی یگان خاطری شبخون میزد که زود آن را دفع میکردم، مدتی به این ترتیب گذرانیدم تا دیروز به آن کیف پول سری زدم که بشمارم دیدم که کمتر ازان چیزی است که گمان میبردم وناقصتر از پرداخت هزینه ومصارف مدرسه است،وتو میدانی که مدارس در این کشورما بسان میکده است که آخرین قطره های شراب را دو چند برای خماران میفروشند،وتو میدانی که علم در این امّت وسیلهء اکتسابی بیش نیست وهیچ بهای ذاتیی ندارد که کسی برای حرمت ذات علم اهل علم را احسان کند، پریشان گردیدم وگفتم برای پرداخت هزینهء مدرسه باید به فروش کتابهای زائدی که دارم بپردازم، کتابهای عزیزی را برداشتم وبازار صحّافی بردم، یک روز کامل انرا عرضه کردم کسی نیافتم که به ربع بهای اصلی اش خریداری کند، دوباره ان کتابهارا در حالی با خود برگرداندم که خودرا ذلیل ترینِ دنیا ومحروم ترینِ عقبی فکر میکردم،زمانیکه در ان حال به درب منزل رسیدم زنی را دیدم از کسانیکه در پائین منزل اند سراغ من را میگیرد، ان زن همان خادمه بود،گفتم فلانی؟
گفت: ای بلی فلانی .
گفتم: اینجا چه میخواهیی وچه میجویی ؟
گفت: پیامی دارم اگر بشنوی
به بالا اورا رهنمایی کردم گفتم، بگو
گفت: سه روز است که همه جا دنبال تو گردیدم تا اینکه جایت را یافتم،چنین گفت وسپس بلند گریست،
از گریه اش ترسی در دل من ره یافت و پریشان پرسیدم: بگو اصل قصه چیست؟
گفت: مگر چیزی از خانواده کاکایت میدانی؟
گفتم: نه چیزی نمیدانم، چه بهتر که بگویی
دستش را به گوشهء چادرِ خود برد و نامهء را از گوشهء آن گشود، نامه را زود گرفتم و خط را شناختم وکلماتی را خواندم که کاش نمیخواندم، نوشته بود که:
رفتی خداحافظیی هم نکردی، بی خبر رفتی ولی این را بخشیدم، اما این را نمیبخشم که اکنون بر لب گور میرسم و برای خدا حافظی نیایی . بر گرد بیا وداع اخیر را از دست نده که این هم غنیمت است.
نامه را در اوج اضطراب افگندم وسوی دروازه پریدم، دست خادمه به دامنم چسپید و گفت: به کجا چنین شتابان؟
گفتم: بیمار است، باید خبرش بگیرم
لحظه ی سکوت کرد و آهسته گفت : نه ای آقای من، دستِ قضاء سبقت کرد .
وقتی این حرف را شنیدم مفارقت قلب از جایش را به چشم سر دیدم،چرخشی عائد حالم گردید و فتادم، زمانی به هوش امدم که شب شده وخادمه کنارم میگرید، گفتم ای زن آیا این حقیقت دارد ؟
گفت : حقیقت دارد ...و اضافه کرد: بعد از اینکه رفتی او روزِ خوشی نداشت، فردای آن روز سبب رفتن ترا از من پرسید، برایش حقیقت امر را گفتم، اولین چیزی که گفت این بود که گفت :سرنوشت این مسکین چه خواهد شد؟ اینها از حقیقت من وحقیقت وی چه میدانند؟ هیچ نمیدانند،همین گفت وروزهای نگذشت که بیمار شد، تو گویی خزان در اوج بهار رسید و گل در اوج شگفتگی پژمرد، وآب در اوج تشنگیی جویبار خشکید، مادرش پریشان هرسو گشت، واز حکیم تا طبیب وساحر دریغ نکرد، چنین میگذشت و خبری از نسیمِ عافیت نبود و لشکرِ ضعف بقایای قوتِ اورا میبلعید، تا که شبی از شبها که نزدش نشسته بودم دیدم که به دست خود مرا اشارت کرد که نزدیک شوم واورا بلند کنم تا بنشیند، بلندش کردم ،نشست وگفت: در کدام پاسی شب هستیم؟
گفتم: در پاس اخیر آن.
گفت: آیا تنها هستی وکسی نمیشنود؟
گفتم:همه چشم فرو بسته اند، حتی ستاره ها
گفت: آیا میدانی پسر کاکایم کجا باشد؟
تعجب کردم که بعد از دیر زمانی نام ترا از زبان وی میشنوم، نمیدانستم تو کجایی ولی نخواستم آخرین رشتهء امید اورا بگسلانم، گفتم : بلی میدانم کجاست .
گفت: میتوانی نامه ی برای وی از من برسانی وکسی نداند ؟
گفتم : حتماً.
دوات خواست و این نامه را که خواندی نوشت، فردای آن روز همه جا گشتم وهمه چهره ها را تفحص کردم و هر بلدی را از نا بلدی پرسیدم، ولی اثری از تو نبود، شام برگشتم که صدای ناله از خانه بلند بود، دویدم دیدم که آن برگِ زندگی ریخته است و آن آرزو با خاک آمیخته است، برایش بسان مادری بیشتر از مادر گریستم وسوختم، و برای رازش بیشتر از هر رازداری شمعِ حسرت افروختم، بعد از ان با خود گفتم: نک این مسکین رفت وامانت نامهء برای من سپارید، رسم وفا نباشد که آرزو در خاک کنم، دوباره به سراغ تو افتیدم تا لا اقل از ادای دین امانت فارغ گردیده باشم، گفتم لا اقل لفظ را برسانم گرچند معنیی لفظ رفته باشد ..... تا که ترا یافتم .
آنگه ان زن نیک سرشت را سپاسگزاری کردم ومرخص نمودم، و در احوال خود مستغرق گشتم،دروازه های افتراق را گشودم،تنورهای احتراق را افروختم، نک چنینم که میبینی.
جوان تا به اینجا رسید زوزهء مرگ سر کشید، نزدیکتر شدم،گفتم: چی شده است ؟
گفت: قطرهء اشکی میجویم ولی ندارم،سپس مدتی مکث کرد و زیر لب چنین گفت:
ای پروردگارا تو میدانی که در این دنیا غریبم، نه مرا سندی است نه مرا مسندی،فقیری هستم که مرا متاعی نیست واین برای استغنای دائم از این دنیای مادیات کفایت میکند،وتو ای پروردگارا میدانی که در من قوّت دراز کردن دست برای گدایی ننهاده ی، و نه هم مرا در چنین عمری حیلهء ارتزاق آموخته ی، تیری از دفتر تقدیرات تو جهید و در دل اصابت کرد، وتو ای خالقِ دل خونِ دل نیک میدانی، ومن میشرمم که این امانت را به دست خود برایت بسپارم،زیرا میدانم برگرداندن ان بدون اذن تو خیانت است،پس بیا تو خود این امانتت را بستان، مرا به دار کرامت ببر ومَکرمتِ جاویدان انجا نصیب گردان،چه زیباست آن دیار تو، وچه خوش است آن جوارِ تو .
چنین گفت و سرش را به دست محکم گرفت و گفت سرم به منتهای درد رسیده است،آیا ای دوست وعده میدهی که اگر قضاء الهی رسید مرا با همین نامه در قبر وی دفن کنی؟
گفتم: سلامتت را میخواهم، ولی اگر قضا رسید وعده میسپارم که چنین خواهم کرد .
گفت: راحت میمیرم، و در دم، جان سپرد .
.........
من وصیت اورا نافذ کردم، بلی اورا با همان نامه ودر همان زیر زمینیی که مرده هارا در این دیار سر به سر میگذارند ومیان هر مرده ومردهء دیگر از همان خانواده،تخته سنگی فاصله ایجاد میکند گذاشتم.
فضای قصری برای آن دو تنگی کرد ولی تنگیی قبری برای آن دو دوست وسعت یافت، واین تنفیذ وصیت اندکی از دردِ من کاست.
نوشته : مصطفی لطفی منفلوطی
ترجمه : محمدالله صخره
-----
مصطفی لطفی منفلوطی متولد سال ۱۸۷۶ ومتوفای سال ۱۹۲۴ میلادی از ادبای معروف مصر بوده است، شیوهء وی در نثر نویسی چنان زیباست که دشوار است ترجمه ی حق آن را ادا کند.
نوشته های منفلوطی شامل ترجمه ونوشته،در دو کتابِ النظرات والعبرات جمع گردیده است،اقتباس هاي از اين دو كتاب مشهور است، و این داستان زیر عنوان یتیم در کتابِ العبرات وی درج صحیفهء تاریخ گردیده است.
منفلوطی با وصفیکه متأثر از اصلاحات ادبی اروپای قرن نوزده ومخصوصا ادبای فرانسه بود وعدیدی از نوشته های انان را به شیوهء خود ترجمه کرد اما مرد شدیدا ارزشگرای بود که میان اقتباس و استسلام فرق میکرد، چنانکه در داستان حجابِ وی که در رد الگوبرداری زشت از اروپا نوشت، هویداست.
این داستان را زمانی ترجمه کرده بودم،خوانندهء که این داستان را میخواند تنها جنبهء دلباختگی وعشق را نبیند ویا به عبارت دیگر ان را به چشم یک داستان عاشقانه نبیندْکه قطعا هدف ترجمهء من ان نبوده است،بلکه به جنبه های عدید دیگر که سیلان عواطف است ومشارکتِ احزان میان انسان بحیث یک ارزش است، ملتفت شود.
