بهار قرن
دوکتور شيرشاه يوسفزی
پائيزيم ، نشانه ء درد از بهارِ قرن
چون من يكي مباد چنين داغدارِ قرن
دست شكسته گردن ديوان را گرفت
پاي برهنه موكِبِ بي اختيارِ قرن
جانكندنم نديده كسي بهرِ زندگي
مُردم، شهيدِ عشق شدم بر مزارِ قرن
ايستاده ام ز خاك و رسيدم به كهكشان
افتاده ام ز برجِ فلك بر مدارِ قرن
جنگ است كان گرفته ضعيفان در بغل
گمگشته صلح و آهوي با اقتدارِ قرن
ميزان اگر به قسط و عدالت كند بهار
من بخت بسته و گلِ من بختيارِ قرن
گر شهريارِ حسن يكي جلوه مي نمود
صدبار مي شدم بخدا شهريارِ قرن
از سالها گذشته خم و پيچِ انتظار
بر من نويس عاشقِ چشم انتظارِ قرن
عمري در اين خرابه نخفتست،بامداد!
بر من نويس كوكبِ شب زنده دارِ قرن
كردم قلم سپيد و هزاران ورق سياه
بر من نويس كاتبِ ليل و نهارِ قرن
صد پرده پاره پاره شد و دانهء نبود
پوچ است فكر قاصر من يا انارِ قرن؟
عيب است صد هزار اگر بر تنِ شهاب
دارد به سينه مُهرِ وفا افتخارِ قرن
