No-IMG

۱۲ فبروری به مناسبت هفتادودومین سالگرد شهادت امام حسن البناء ( رحمه الله )

چگونگی داستان شهادت امام حسن البناء رهبر اخوان المسلمین

 نویسنده: انور الجندی /مترجم: مصطفی اربابی

شهادت

در این نوشته داستان شهادت امام حسن البناء را بیان می کنیم. در شامگاه ۱۴ ربیع الاخر ۱۳۶۸ مطابق با ۱۲ فوریه ۱۹۴۹، استاد حسن البنا به مرکز جمعیت شباب المسلمین در شارع ملکه (نازلی ) ساختمان شماره ۱۲ رفتند. استاد عبدالکریم محمد منصور وکیل دادگستری با او بود. او در آنجا چند ساعت را به سر بردند و در ساعت ۸:۲۵دقیقه ایشان تاکسی خواستند، تا به منزل شان باز گردند، یکی از خدمتگزاران جمعیت، تاکسی را که به طور تصادفی از آنجا می گذشت فرا خواند.

تاکسی آمد و در کنار جمعیت متوقف شد، وکیل دادگستری که همراه ایشان بود در ماشین را باز کرد تا استاد سوار شد، و سپس خودش هم در کنار استاد نشست. قبل از حرکت تاکسی، شخص ناشناسی به آنان روی آورد و ۷گلوله به سوی شان شلیک کرد. بر اثر آن تمام شیشه های تاکسی فرو ریخت، ان گاه استاد و همراه شان از تاکسی پیاده شدند و با شخص جنایت کاری روبه رو شدند که هنوز تیر اندازی می کرد، استاد خون سردی خود را حفظ کرد، ایشان به داخل جمعیت شباب المسلمین تشریف بردند در حالی که خون از جسمش فوران می کرد. مستقیم به سوی تلفن رفت و شماره ی مرکز اورژانس را گرفت و پی در پی می گفت: آمبولانس، آمبولانس.

استاد گوشی تلفن را نگه داشت و عدد اول شماره ی ساختمان را گفت، ولی نیرویش تمام شد و نتوانست بقیه ی شماره را بگوید، یکی از حاضران گوشی را گرفت و تقاضای آمبولانس کرد.

حالت وکیل که همراه استاد بود خطرناک نبود، استاد به بازوی او تکیه داده بود، آن دو به سوی اتنومبیلی رفتند که هنوز دم در متوقف بود، آن اتومبیل همان تاکسی بود آن دو را به مرکز اورژانس برد، بدون آن که منتظر آمبولانس شوند، اتومبیل به سوی خیابان فؤاد اول که مرکز اورژانس بود، و با جمعیت شباب المسلمین به اندازه ی تیررس در حدود۱۵۰ متر فاصله نداشت حرکت کرد.

چون تاکسی به مرکز اورژانس رسید، مسؤلان اورژانس استاد و رفیقش را به داخل بردند، اما راننده تاکسی آن حالت را مشاهده کرده بود و به شدت وحشت زده شده بود بیهوش شد و بر زمین افتاد.

مسؤلان اورژانس شروع به کمک های اولیه کردند، سپس استاد و رفیقش را به بیمارستان ( قصر عینی) برای معالجه انتقال دادند، حالت استاد خطرناک بود، آمبولانس شماره ۱۳ در ساعت نه و پنج دقیقه به بیمارستان رسید.

هنوز استاد حسن البنا به بیمارستان نرسیده بود، که خون از جسمش فوران می کرد، به حدی که برانکارد را کاملا خون پوشانیده بود و داخل آمبولانس کاملا خونین بود.

چون استاد حسن البنا به بیمارستان رسید، تخت برایش آماده کردند و او را در قسمت بالایی بخش مردان بستری نمودند، سپس دکتر زنینی، و دکتر جمال الدین، و سایر پزشکان به بررسی حال او بر آمدند و برای معالجه اش اقدام کردند.

تحقیقات پزشکی نشان می داد که تعداد شش گلوله در قسمت های مختلف جسم استاد حسن البنا اصابت کرده است.

یکی از نمایندگان مصر به بیمارستان قصر عینی رفت، و دانست که سه زخم بسیار خطرناک در جسم استاد وارد شده است. که دو زخم در سینه شان قرار گرفته، و آرنج و دست راستشان نیز به علت اصابت گلوله شکسته است. حال استاد خطرناک بود، تا جایی که پزشکان مجبور شدند دوبار به او خون تزریق کنند. در اواخر شب به علت خون ریزی از جسم شان، استاد توان سخن گفتن نداشتند. ولی پزشکان در کنار تخت او همچنان فعالیت می کردند، ایشان جز یک کلمه دیگر سخن نگفتند: (به من آب بدهید. )این جمله را در الفاظ بریده بریده بر زبان آوردندگزارش پزشکی می گوید: که حال وکیل رفیق استاد، رضایت بخش است، و از قسمت ران و ساق دست راست مورد اصابت گلوله قرار گرفته است.

در هنگام رسیدن استاد حسن البنا به بیمارستان، بر اساس روش متداول، لباس های ایشان بررسی شد، که مبلغ شش جینه و ده قروش پول به همراه داشت. تسبیح استاد حسن البنا در داخل تاکسی پیدا شد، معلوم بود که آنجا افتاده است. اندکی قبل از ساعت دو نیمه شب، اقدامات پزشکی بی نتیجه ماند و بر اثر جراحات وارده، روح ایشان به پرواز در آمد.

این همان مطالبی بود که روزنامه ی مصری در صبح روز حادثه، در زیر سایه ی سنگین سانسور خبری منتشر کرد. این نوشته ها بیانگر حقیقت موضوع نبود، مگر در چهار چوب کلی. آن چه بعدا” معلوم شد، این بود که استاد( رحمه الله) شماره اتومبیلی که شخص جانی با ان فرار کرد، یاد داشت، و آن را در حافظه اش سپرده بود، و به روزنامه نگارانی که در بیمارستان قصر عینی به دیدارش رفته بودند، این شماره را داده بود. در مجموع این حقیقت روشن می گردد، که ایشان تا مدت زمانی طولانی کاملا” نیرومند و هوشیار بوده اند.

این یک مساله است، مساله دیگر آن است، که پیرامون خون ریزی جسم مبارک شان و اورژانس، و نقل به بیمارستان بعضی شایعاتی وجود دارد، و در مورد نقل و انتقال شان مطالبی نقل می گردد.

اخبار حقیقی هم چنان تا مدت زمان طولانی پنهان نگه داشته شد، این امر تا پایان ۱۹۴۹هنوز هم مخفی بود. در آنجا بود که روزنامه ( الکتله) بخشی از موضوع را منتشر کرد و نوشت:

استاد حسن البنا در ساعت ۸ و ۴۵دقیقه شامگاه روز ۱۲ فوریه ۱۹۴۹ به شهادت رسیدو روزنامه ها در روز بعد، این خبر وحشت ناک را منتشر کردند وآن ها از این فراتر نرفتند، که دو مهاجم استاد حسن البنا را درمقابل جمعیت شباب المسلمین مورد حمله قرار دادند و بر او گلوله شلیک کردند، در حالی که او و استاد عبدالکریم منصور داخل تاکسی قرار داشتند، و می خواستند به منزلشان بروند.

علت آن که خبر بدین گونه در آن زمان منتشر گردید همان سانسور شدید نشریات بود، که سعی می شد حقایق در سینه ها بماند، حداقل کار آن بود، که حقایق در پرده مخفی باشد، و روزنامه ها حق نداشتند آن را فاش کنند.

روزنامه (الکتله ) اشاره می کند که حکومت، تمام یاوران او را دستگیر کرده و خویشاوندان و دامادهای او را به زندان برده و کسی که اندک ارتباطی با او داشت، از حمله ی دولت مصون نمانده و فقط خود استاد بود که آزاد بود، و سربازی را که بر درب منزلش نگهبانی می داد، در شب حادثه از آنجا بردند.

(الکتله ) می گوید: روزی یکی از مأموران پلیس آمد و سلاح کمری او را گرفت، سلاحی که جواز داشت و او به عنوان رئیس یک گروه حق حمل آن را داشت. اما استاد حسن البنا به اوامر پلیس تن داد، و سلاحش را تحویل نمود.

روزی استاد حسن البنا غافلگیر شد، زیرا دید اتومبیلی که در رفت و آمد از آن استفاده می کرد به سرقت رفته است، آن گاه مشاهده کرد تلفنش نیز قطع شده است، او می دانست تصمیم گرفته شده است که کارش را تمام کنند. پس به مرکز امنیت قاهره نامه ای نوشت، و در آن یادآوری نمود، که احساس می کند، تهدید به قتل شده است. درخواست کرد، که نگهبانی برای منزلش بفرستند، هم چنین تقاضای اسلحه ی کمری برای دفاع از خود نمود، اما روزها گذشت و کاری انجام نشد، و به خواسته اش اعتنایی نگردید.

پس از گفتگو ها با حکومت و اشخاص میانجی به نتیجه نرسید، استاد حسن البنا به فکر مسافرت افتاد، تا به قلیوب برود، و در خانه ی خلوتی که تعلق به دوستش شیخ نبراوی بود مسکن گزیند، چون حکومت از موضوع مطلع شد استاد نبراوی را دستگیر کرد. در این جا استاد احساس کرد که به شدت تحت مراقبت است و تمام حرکات او را زیر نظر دارند، اگر چه اجازه می داد اشخاص به دیدنش بروند، ولی کسی که از نزد او خارج می شد، روز بعد باید به زندان « طور» می رفت. در همان روزی که استاد(رحمه الله ) ترور شد، اگر پیام ابراهیم عبدالهادی به او نمی رسید که از او خواسته بود تا روز دوشنبه آینده در قاهره بماند، تا بتواند با زندانیان اخوان در زندان ( هاکستیب) ملاقات کند، به طور حتم به سفر قلیوب می رفت، به همین دلیل از سفر خودداری کرد.

استاد عبدالکریم منصور می گوید: استاد محمد لیثی آمد و گفت که استاد ناغی منشی شباب المسلمین منتظر اوست، تا در مسایل مربوط به جماعت اخوان با او صحبت کند و او اخباری خوشحال کننده دارد. آن روز من او را به نرفتن سفارش کردم، زیرا احساس می کردیم که حادثه ای وحشتناک در شرف وقوع است. تلاش من برای جلوگیری از رفتن او بی نتیجه بود، چون ایشان اصرار به رفتن به صورت فردی نمود، من هم او را به ناچار همراهی کردم و با همدیگر به جمعیت شباب المسلمین رفتیم.

در هنگام ترک منزل، ملاحظه کردم شخصی با موتور سیکلت در مقابل درب منزل ایستاد ولی بی درنگ به جهتی نامعلوم حرکت کرد، نگاه استاد را نیز به آن جلب کردم، از من خواست که به این چیزها بی اعتنا باشم. تاکسی ما را به مقر شباب المسلمین برد، در آن جا دیدم که اتومبیلی ما را تعقیب می کند، شک خودم را اظهار کردم و گفتم شاید این یکی از اتومبیل های پلیس باشد که ما را تحت مراقبت دارد.

اتومبیل در مقابل دارشباب المسلمین ایستاد، ساعت هشت و ربع بود که استاد از حجره بیرون آمد، در حالی که ما در مقابل ساختمان جمعیت در انتظار تاکسی بودیم، ناگهان ملاحظه کردم حرکت در خیابان ملکه (نازلی ) آرام و غیر عادی است، و چراغ ها کم نور است، علی رغم این که این خیابان همیشه مملو از اتومبیل و رهگذران بود.

تاکسی آمد، استاد اصرار داشت که من اوّل بنشینم، سپس ایشان به تاکسی نشست، راننده استارت زد، قبل از آن که اقدام به حرکت کند، مردی با سلاح آتشین و خودکار به سوی ما آمد، او لباس کارکنان شهرداری را به تن داشت و شالی هم دور گردنش پیچیده بود او دستگیره ی درب تاکسی را از طرف من گرفت، و خواست آن را باز کند، ولی من مقاومت کردم، سپس او دستش را از پنجره ی تاکسی داخل کرد، و من به او اجازه ندادم، در حدود پنج دقیقه کشمکش ادامه یافت، ناگهان آن مرد به شلیک بر روی تاکسی پرداخت، استاد خواست خود را از معرض گلوله ها دور کند، لذا در حالی که دستانش را به سرش گرفته بود، داخل تاکسی دراز کشید ولی صدای گلوله قطع نشد، تا آن که استاد از تاکسی پیاده و شخص جانی و همراهانش را تعقیب کرد، اما آنان در اتومبیلی که منتظرشان بود نشستند، و فرار کردند اما استاد توانست شماره ی آن را به حافظه بسپارد، ایشان به من دستور داد که این شماره را به یاد داشته باشم( ۹۹۹۷)!

علی رغم این که استاد حسن البنا تحت مراقبت شدید پلیس بود، ولی صدای مهیب گلوله ها نظر پلیس را جلب نکرد. استاد بازگشت، گمان کردم گلوله به او اصابت نکرده، به خصوص که او را فعال و بانشاط دیدم، که مهاجمان را تعقیب می کرد، به طوری که گویا در صحت و عافیت کامل است.

در مرکز اورژانس فهمیدم، که او همانند من مورد اصابت قرار گرفته است اما او در مسیر راه مرا تسلیت می داد و می گفت: نترس زخم های من سطحی است.

چون به بیمارستان رسیدیم، از کارکنان بیمارستان خواست که اول به معالجه ی من بپردازند، در پی پزشک جراح که کشیک بود رفتند، اما او را در محل کشیک نیافتند، سپس در پی پزشک دیگری برآمدند، که به خانه اش رفته بود، معلوم شد او هم در منزل نیست و بالاخره پزشکی را آوردند، و اقدام به معالجه ی استاد نمود، او در آن لحظه حالت معنوی و روحی قوی داشت و هیچ گونه سستی و ضعف به او راه پیدا نکرده بود.

در نیمه های شب، استاد را که جایش در کنار من بود انتقال دادند و نمی دانم که او را به کجا بردند. اما صبح خبر دردناک شهادت او را شنیدم، گفتند: علت فوتش خونریزی شدید از محل گلوله های سلاح آتشین بوده است

در صبح گاه روز شهادت، استاد حسن البنا از خواب بیدار شد، و رؤیایی را که در خواب دیده بود بیان کرد و مژده ی خیر داد. او در رؤیایش حضرت امام علی (رضی الله عنه) را دیده بود که خطاب به او فرمود:

«ای حسن مسئولیت شما به پایان رسید، رسالتت را به انجام رسانیدی، خداوند تو را پذیرفت و عبادتت مورد قبول او قرار گرفت. »

استاد از این رؤیا خوشحال و مسرور شد و آن را به یکی از اعضای خانواده اش بیان کرد و فرمود: دیدن حضرت علی(رضی الله عنه) در خواب به معنی شهادت است.

اخبار حکایت می کند که چگونه جنازه ی استاد حسن البنا در آن روز به خانه اش برای اخرین بار برده شد، در حالی که بر آمبولانس حمل می شد. جنازه ی مبارکش را در وسط منزلش گذاشتند ومأموران مسلح پلیس، سلاح های کمری و تفنگ های شان را به روی زنانی نشانه رفته بودند که از هر سلاحی دست شان خالی بود.

صاحب فضیلت استاد عبدالرحمان البنا ( پدر مرشد ) در ساعت ۲ صبح به قرارگاه پلیس احضار شد، در آن جا با فرمانده نیروی انتظامی قاهره ملاقات کرد، که از او به طور ناگهانی محل مقبره خانوادگی شان را پرسید در آن جا او دانست که فرزندش (مرشد ) به شهادت رسیده است. لذا پدر شهید مصمم از پلیس خواست که جنازه ی شهید را اول به خانه اش ببرند سپس به قبرستان منتقل گردد. پلیس ساعت۴ صبح در حالی که منطقه را کاملا در محاصره گرفته بود، و جنازه ی شهید را نیز جمعی از افراد پلیس محاصره کرده بودند و از نزدیک شدن پدرش جلوگیری می کردند، جنازه ی شهید را به خانه اش منتقل کردند!!

در ساعت۸ صبح زنان خانواده نازه ی شهید را بر دوش گرفتند و آن زمانی بود، که پلیس از حضور مردان برای حمل جنازه جلوگیری می کرد. پلیس هر کسی را که از پنجره ی منزلش می خواست صحنه را تماشا کند، با شلیک گلوله منع می کرد، به طوری که در آن روز تعداد زیادی از مردان و زنان را بازداشت کرد. پدر شهید بر فرزند شهیدش به تنهایی نماز جنازه خواند، سپس جنازه را با نفر بر پلیس به قبرستان انتقال دادند، پشت سر نفر بر، نفربر دیگری در حرکت بود، که افراد پلیس را که مجهز و مسلح بودند با خود حمل می کرد و هر کس در مسیر جنازه قرار می گرفت، و یا به مسجد نزدیک می شد بازداشت می گردید. هم چنین پلیس خانواده ی شهید را از برگزاری مراسم عزاداری منع کرد و هرکس دست به چنین اقدامی می زد بازداشت می شد.

حقایق بعدا” آشکار گردید، و پرده ها کنار زده شد و قاتلان و عاملان آن شناسایی شدند. در بیانیه ی دادستانی آمده است: دولت تدابیری اتخاذ نمود که کار قاتلان را در اجرای نقشه آسان می کرد، زیرا شخصی که مورد حمله قرار گرفت، سلاحش را از او گرفته و او را از حراست و نگهبانی نیز محروم کرده بود، تا جایی که چون استاد حسن البنا مرکز جمعیت را ترک کرد تا با تاکسی دربستی به خانه اش بازگردد، احمد حسن و مصطفی ابوالیل، در مقابل تاکسی ایستادند و راننده را مجبور به توقف کرده و سپس با تفنگ های شان به سوی استاد حسن البنا تیراندازی نموده تا او را به قتل برسانند. در صورتی که در همان زمان مأموران دولتی، حسین کامل و یوزباشی عبده آرمانبوس، در کنار صحنه ی جرم ایستاده بودند و از قسمت شمال و جنوب رهگذرانی را که به سوی صدای تیراندازی می آمدند دور می کردند، و به آنان نهیب می زدند که دور شوید.

دوست داریم که اطلاعات بیشتری از حادثه ی ترور این مرد بزرگ، و فاجعه ی تشیع جنازه و دفن ایشان به خوانندگان گرامی تقدیم کنیم، لذا این قسمت را به نوشته ی استاد مجاهد محمد علی الطاهر اختصاص می دهیم که ایشان نیز آن را از کتاب ( حسن البنا مواقف فی الدعوه و التربیه ) از استاد سیسی نقل کرده است.

عنوان آن این است: (به دینسان به شهادت رسید )

استاد طاهر می گوید:

« روزنامه ها بعد از ان که تا حدودی سانسور بر آن ها تخفیف پیداکرد، توانستند کیفیت ترور استاد حسن البنا(رحمه الله) و رفیق او را منتشر سازند، و من خلاصه ای از آن ها را در اینجا می آورم تا به عنوان تاریخ معاصر، نسل آینده با آن آشنا شوند:

در حدود ساعت۸:۳۰ شامگاه روز شنبه ۱۲ فوریه ۱۹۴۹، استاد حسن البنا و شوهر خواهرش استاد عبدالکریم منصور وکیل دادگستری، مرکز جمعیت شباب المسلمین در خیابان ملکه نازلی را در قاهره ترک کردند، استاد حسن البنا اتومبیلی خواست تا او و دامادش بر آن سوار شوند، اتومبیلی دور زد تا استاد و رفیقش را از درب مرکز جمعیت، به سوی خیابان ملکه نازلی ببرد، ناگهان جوانی که شال سفیدی را بر دور گردنش قرار داده بود، همراه با سلاح کمری به سوی کسانی که در اتومبیل نشسته بودند آتش گشود، گلوله ی اول سینه استاد حسن البنا را از سمت راست هدف قرار داد، چون به سمتی که گمان می کرد شخص تیرانداز، از آنجا می ایستد چرخید، تعداد پنج گلوله دیگر به پشتش اصابت کرد. چون از اتومبیل بیرون آمد یک گلوله دیگر بر ران چپش اصابت نمود. اما راننده بر روی صندلی خشکش زده بود، بعد از لحظه ای به هوش آمد، اتومبیل را به سوی مرکز اورژانس هدایت کرد. پزشک اورژانس حال استاد را بد تشخیص داد، سپس دستور داد او را به بیمارستان قصر عینی منتقل کنند، معلوم شد دو گلوله در سینه ی او کاری است و یکی از دنده هایش شکسته و خونریزی شدید داخلی دارد. به ایشان خون تزریق گردید، در ساعت ۱۲:۲۲ دقیقه به علت جراحات وارده روحش به پرواز درآمد

انالله واناالیه راجعون

روحش شاد ، یادش گرامی وراهش مستدام باد

___________________________________

منبع: حسن البنا امام شهید راه دعوت و نوگرایی

مؤلف: انور الجندی

مترجم: مصطفی اربابی

انتشارات: نشر احسان

تهران/چاپ اول ۱۳۸۹

حکایت ازچگونگی شهادت امام حسن البناء (رحمه الله )

تبصره / نظر

نظرات / تبصري

د همدې برخي څخه

شریک کړئ

ټولپوښتنه

زمونږ نوي ویبسائټ څنګه دي؟

زمونږ فيسبوک