فرد ، خانواده ، اجتماع و يا ټولنه « Community » !
قوله تعالى :-
١- " مَّا تَرَىٰ فِي خَلْقِ الرَّحْمَٰنِ مِن تَفَاوُتٍ "
٢- " وَاخْفِضْ جَنَاحَكَ لِمَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ"
٣- " وَاخْفِضْ جَنَاحَكَ لِلْمُؤْمِنِينَ "
قبل از نگارش اين مطلب نمى خواهم در حضور اين همه بزرگان و بخصوص آنهائيكه چند لباس و پيراهن از ما بيشتر كهنه كردند و در خدمت اجتماع ، كشور و مردم بودند و تجارب در هر امور از زندگى از ما بيشتر دارند ؛ آرزو دارم كه جوانان و بزرگان اهل خرد اين نبشته ها و مطالب نگارنده را جسارت و گستاخى حساب نكنند و ما را در زُمزه لست سياه بى ادبان بشمارش نگيرند.
مانند هر شهروند افغان كه حال شهروندى دوم امريكايى را از روى مجبوريت ها در اختيار دارم با مشكلات ، چالش و فقر اقتصادى در عدم عطوفت خانواده همراه با مسافرت ها بزرگ شديم ؛ ولى همه اين مشكلات ، فقر اقتصادى با عدم مديريت سالم اقتصادى در اجتماع و خانواده و عدم عطوفت خانواده و فرسنگ ها راه دور ، ما را به جهت يأس و نا اميدى سوق نداده و با هر نوع از مشكلات و چالش هاى زندگى ، مانند دژ پولادين، قلعه بالاحصار و دامنه كوه هاى هندوكش و پامير با صبر ، حوصله ، متانت و شكيبائى ما افزده شده ميرود.
نميدانم از كدام يك انترول و مقطع زمانى آغاز بكنم و معمولاً نگارش اين قلم با حجم و سطور بيشتر باعث ملال خاطر دوستان ميگردد ، كه خدا نخواسته اين سطور نيز چنين نتائج در قبال نداشته باشد.
از ايام كودكى نويسنده و نگارنده نبودم و تا هنوز هم در نخستين مراحل و پله هاى ادبى رحله ادبى و سفر نويسندگى دارم ؛ ولى تا هنوز هم آن روز ها و آوان طفوليت را به خاطر و حافظه دارم كه نخستين مدرس خانوادگى يعنى پدرم با انگشتان لرزان كه از مرض محرقه در ايام متعلمى آسيب ديده بود ، براى نگارنده با لطف ، عطوفت و مهربانى پدرانه كه داشتند مقاله ها و مطالب كوتاه را به نگارش ميگرفت و اين مقاله ها معمولاً تحت عنوان "بهار ، معلم ، علم ، بيرق ، وطن " و با مقدمه كه تا هنوز هم در ذهن آنرا به خاطر و حك زده است در حافظه دارم :
به اجازه استاد گرامى ، همصنفان عزيز مقاله كه تحت عنوان بهار در رشته تحرير در آوردم ، ميخواهم به حضور شما قرائت نمائيم.
اين جملات را معمولاً در صنوف قرائت و ادبيات درى تا صنوف ششم همه ساله تكرار ميكردم.
اين دقيق همان جملات و كلمات است كه رهنماء و مدرس زندگى ام با حوصله مندى جوانى كه داشت آنرا با قلم پنسل و يا خود كار آنرا در سطور كتابچه كار خانگى برايم سياه ميكرد، قبل از آغاز دوم حمل از بازار مندوى كابل ، نه تنها براى نگارنده ، براى همه اعضاء خانواده كه متعلم بودند با قلم بيگ و پنسل خريدارى ميكرد ؛ ولى تا صنف هشتم مكتب بكس نداشتم، اينكه خودش معلم و مدرس بود و با تحويلدار مكتب نيز آشنائى و معرفت داشت ، كتب درسى صنف آينده را در رخصتى هاى زمستان برايم آماده ميكرد.
مانند امروز كارتون ، تلويزون و تكنالوجى بدسترس نداشتيم ، شب هنگام برايم قصه ، حكايت و تاريخ شفاهى از بزرگان و عياران كوهدامن و بخصوص قره باغ و رجال برجسته و نخبگان كاكړ ها را مى گفت.
او گاهى از روحانيون ، بعضى اوقات از خوانين كاكړها
، گاهى گاهى از پيلوت ها ، جنرالان و افسران نظامى ، دكتوران ، اساتيد ، مديران، وكلاء پارلمان و ولسى جرگه از همه مهمتر از مامايش خان مولوى كاكړها و جوانمردى و عيارى محمد عالم خان كاكړي قصه و حكايت ميكرد كه چطور با حبيب الله كلكانى به كابل داخل شدند.
من كه تازه تازه با كودتاى هفت ثور كودك ٦ ساله بيش نبودم در فكر خوانين كه صد ها جريب زمين و دستر خوان و سخاوت داشتند ، روحانيون و وكلاء پارلمان نبودم ؛ ولى با رويا هاى كودكانه دستك هاى سقف اتاق را در زمستان ها و تابستان ها بشمار ميگرفتم.
از اينكه با مياگل جان آغا تگاب خويشاوندى ، روابط نيك فاميلى و حسنه عميق داشتيم ، طورى فكر و حدس ميزدم كه ميا گل جان آغا روزى پادشاه افغانستان و يا نعوذ بالله پيامبر بوده و با همان جملات كودكانه وقتى پادشاهان و سلاطين افغانستان را نام ميبردم ، اسم او را نيز ياد آور ميشدم ، يك روز به خاطر دارم كه پدرم صدا زد و گفت ، او پيامبر و پادشاه نبوده و يك شخصيت روحانى و مذهبى بوده.
گاهى گاهى با خود فكر ميكردم كه آيا روزى فرا خواهد رسيد كه مانند اين پيلوت ها و اركانحرب نظامى تركيه و فرانسه من هم شخصيت با نفوذ و تحصيلكرده قوم و كشور شوم ؛ ولى با جنگ ها ، كودتا ها ، انقلاب ها و مهاجرت ها همه رويا ها معكوس و وارونه شد ، نه پيلوت شديم ، نه اركانحرب نظامى و هر آنچه بود فقط رويا هاى كودكانه بيش نبوده كه در همان مقطع زمانى با خود حدس ميزدم.
اين رويا هاى كودكانه نگارنده كه امروز معكوس شده است به اين مفهوم نبوده كه ما همه با رويا هاى معكوس دچار ميشويم.
در فوق چند قسمت جدا جدا از آيات الهى را كود كردم كه مخاطبين طورى فكر نكنند كه اين بخش آيات را چرا به نگارش گرفتيم ؛ ولى سطور شما با حكايت ، شكايت و چالش هاى از زندگى فردى ، خانوادگى و نخبگان قوم و اجتماع آغاز شده است.
شايد اين مقدمه بيش نبوده باشد ، وقتى فلم ، درامه ، ناول ، داستان و حتى كتاب الهى و سور قرآنى با مقدمه و معرفى آغاز شده است ؛ من هم خواستم كه در اين سطور در مورد فرد ، خانواده و اجتماع چند سطرى را به نگارش بگيرم كه خانواده و اجتماع چه مفهوم دارد و ما در زندگى اجتماعى با چه نوع از چالش ها رو برو ميشويم ؟ و در مقابل اين چالش ها و مشكلات چه بايد كرد ؟ چه نوع ميتوانيم براى بشريت و انسانيت ، خانواده و قوم مصدر خدمت شويم ، چطور ميتوانيم ذهنيت سازى بكنيم و يا چطور ميتوانيم ذهنيت هاى كه آماده هستند ، آنها را تعمير و عيار كنيم ؟ اين همه پرسش و سوال هاى است كه به اگر زندگى بود سلسله وار و قسمت قسمت با شما آنرا شريك خواهم كرد.
